پیش دبستانی اون !
جریان از این قرار بود که حدودای سال ۵۸ تازه یه جاهایی به نام آمادگی در اومده بود که بچه ها رو قبل از دبستان می بردند اونجا یعنی یه چیزی تو مایه های پیش دبستانی الان ... مامان باباعلی هم که مادر بزرگ من باشه پسر کوچولوش رو برمیداره و میبره نزدیکترین پیش دبستانی محل که حدود یکی دو کیلومتری از خونه شون دور تر بوده و اونجا ثبت نامش میکنه ... باباعلی هم بدون هیچ مشکلی اونجا میمونه و مامانش هم میره خونه ... چند دقیقه بعد دلش هوای خونه رو میکنه و میاد از در بره بیرون که یکی از راه میرسه و میگه :
-کجا داری میری کوچولو ؟!
-دارم میرم پیش مامانم!!
-الان نمیشه که بری! باید زنگ بخوره تا بتونی بری خونه تون ...
-باشه !!! (و میمونه تا زنگ بخوره)
و وقتی زنگ میخوره باباعلی بدون اینکه کسی اونو ببینه از در میره بیرون و راهی خونه میشه غافل از اینکه این زنگ تفریح بوده که خورده نه زنگ تعطیلی مدرسه !!!
حالا جای شکرش باقی بوده که راه رو بلد بوده و یکراست میره خونه وگرنه ... بگذریم مامانش هم در رو باز میکنه و با تعجب هر چه تمام تر میگه تو اینجا چیکار میکنی ؟! و دوباره برش می گردونه اونجا و به این ترتیب بود که برای اولین بار باباعلی مفهوم زنگ تفریح رو درک میکنه ...
روزی تو چهارسالگیم ، نوشتن خاطراتم با نام "یادداشت های یک پسر چهارساله" آغاز شد.ولی دیگه چهار سالم نیست...چیز زیادی نمونده تا خودم نوشتن رو شروع کنم . پس تا اون موقع این باباعلیه که با کمک من فکر میکنه و مینویسه . نوشته هایی که حالا دیگه فقط بخشی از اونها خاطرات من هستند .