تابستانه !
من : میخوام فردا برم واکسن بزنم !
باباعلی : نمی ترسی ؟ درد داره ها ... !
من : نه بابا ! خود واکسن که درد نداره ! فقط وقتی زدی نباید کسی به دستت دست بزنه ... اگه بعد از واکسن زدن دست کسی به دستت نخوره درد نداره !
باباعلی تو دلش : (باشه ... خود دانی ... از ما گفتن بود ... فردا که زدی اومدی قیافتو میبینیم)
و بدین سان فردای همون روز ما واکسن 7 سالگیمون رو در حالیکه هنوز شش سالمون هم تموم نشده بود زدیم و ککمون هم نگزید . باباعلی هم قیافه مون رو دید و تغییری با عکس بالا نداشت . البته اگه دست کسی به دستم می خورد حسابی درد می گرفت ها ... راستی یادتون نره بعد از واکسن زدن کیسه یخ و کمپرس آب گرم هم خوب جواب میده !
قرار بود بگم این روزها چه خبر ... تابستونه و برنامه ما هم بیشتر تشکیل میشه از استراحت و کمی هم تفریح . البته میانپرده های آموزشی همچنان برقراره ... روزهای تابستون امسال رو هم مطابق هر سال مهمون بابابزرگم هستم و این یعنی شرایط کویت !!! یعنی من از صبح تا موقعی که مامان اینا بیان دنبالم هر کاری دلم بخواد انجام میدم خب این یه خوبی داره و یه بدی ... بدیش اینه که ممکنه وقتم یه جورایی هدر بره و خوبیش هم اینه که به همین دلیل مجبورم خودم برای خودم برنامه ریزی کنم که اینطور نشه و این یعنی تمرین برنامه ریزی ... به این ترتیب جدول خالی برنامه های من با نظر کامل و قطعی خودم پر شد تا دیگه توی اجراش شونه خالی نکنم ... خلاصه وضعیت من از این قراره :
روزی تقریبن یک ساعت تمرین ویلن دارم که کم و بیش انجام میشه ، تکالیف کلاس زبانم رو هم باید انجام بدم که انجام میدم ... تمرین دف هم این وسط ها همچنان به قوت خودش باقیه ...
راستی ترم یک شنامون هم تموم شد و هر چی ترس از آب داشتیم ریخت و یاد گرفتیم چه جوری میشه رو آب موند و غرق نشد و تازه میشه شیرجه هم زد امروز ترم دوم رو شروع کردم و قراره شنای قورباغه رو یاد بگیرم ... پیشرفتم بد نبوده و مربیم خیلی راضیه فقط هر وقت باباعلی رو می بینیه چشماش رو گرد می کنه و میگه : ماشالله خیلی انرژی داره !!! خیلی !!! حالا باباعلی هر چی ازش می پرسه که چرا و چطور ؟! درست و حسابی جواب نمی ده !!! بیچاره مربی ...
در مورد کلاس زبانم هم قرار بر اینه که از مهرماه آموزشگاهم رو به طور کلی عوض کنم ... البته توی آموزشگاه فعلی هم همونطور که میدونید همه چی خیلی خوب پیش میره ولی نقشه اینه که برم یه جای جدی تر و رسمی تر ... تا خدا چه خواهد .
این دوستمون هم که ول کن نیست ... باباجون نور فلاشت اذیتمون می کنه بذار کارمون رو انجام بدیم بریم سراغ بازیمون !
آهان ... تموم شد ! حالا نوبت کارتونه ! معمولن موقع پایان کار یه همچین احساس شگرفی بهم دست میده .
بعد از همه این تکالیف سخت و شیرین و البته استراحت و کارتون کافی نوبت بازیه و مهمترین بازی که این روزها ذهن منو حسابی مشغول کرده کارت بازی یا همون ورق خودمونه ... در این زمینه چنان سریع دارم پیش میرم که باباعلی قراره بازی هایی رو که خودش هم بلد نیست بره یاد بگیره و بهم یاد بده ... فکر کنم اهمیت ندادن به بازی های کامپیوتری باعث شده نظرم به این بازی ها جلب بشه البته باباعلی خیلی هم ممانعت نمی کنه و خودم بازی های کامپیوتری رو هم دوست دارم ولی قرارمون اینه که در هیچکدوم از کارها و بازی ها افراط نکنیم ... در هر صورت این روزها هر کی از بغلم رد بشه باید حداقل یه دست پاسور رو باهام بازی کنه ... فقط حواستون باشه تمام زیرآبی رفتن های این بازی رو هم به صورت فطری یاد گرفتم ... بالاخره مغز ایرانیه دیگه !!!
دو سه تا عکس تنوری هم که مال همین یه ساعت پیشه هست که بد نیست یه جایی همین گوشه کنارها جاش بدم ... تا بعد
عکس آخری تزیینیه چون من هنوزم ساندویچ نمی خورم حتا اگه خونگی باشه ...
روزی تو چهارسالگیم ، نوشتن خاطراتم با نام "یادداشت های یک پسر چهارساله" آغاز شد.ولی دیگه چهار سالم نیست...چیز زیادی نمونده تا خودم نوشتن رو شروع کنم . پس تا اون موقع این باباعلیه که با کمک من فکر میکنه و مینویسه . نوشته هایی که حالا دیگه فقط بخشی از اونها خاطرات من هستند .