یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
"سرنوشت کودکان در دست خانواده هایشان قرار دارد" Shinichi Suzuki

خب با وجود اين همه تاخير آدم نمي دونه از كجا بايد شروع كنه . فكر كنم بهتره از گزارش آخرين كنسرت شروع كنيم :

آخرين كنسرت كلاسي ويلن ما در تاريخي كه گفتم يعني ۲۰ خرداد برگزار شد . نكته جالبش هم اين بود كه من با اين تصور كه دو تا قطعه دونوازي رو بايد اجرا كنم تمام مدت ، اين دو قطعه رو تمرين كردم و وقت زيادي صرف كردم تا مهارت لازم رو كسب كنم غافل از اينكه يكي از دو قطعه اي كه بايد اجرا كنم دونوازي و يكي ديگه اش قطعه اي به نام "غم ويلن دارم" بود كه از حفظ بودم . بعد از كلي تمرين ، جلسه ماقبل كنسرت رفتم پيش استاد و ايشون گفتند كه فقط يكي از دونوازي ها رو بايد بزنم حسابي ناراحت و خوشحال شدم . ناراحت از وقت زيادي كه صرف كردم و خوشحال از اينكه كنسرتم سبك تر ميشه . وقتي اون قطعه كنسرت رو براي آخرين باز پيش استاد زدم ايشون گفتند كه هيچ نكته اي براي اصلاح ندارند و تمرين ها و نتيجه كار عالي بوده .

اما روز كنسرت : موقع اجراي آهنگ اول كه به نظر قطعه سختي هم مي اومد براي اولين بار تو عمرم استرس اومد سراغم به طوري كه موقع اجراي بعضي از نوت ها  مي تونستي لرزش آرشه رو حس كني . البته استاد مي گفت در اجراي زنده استرس طبيعيه و اعتقاد داشت كه من اين استرس رو خوب كنترل كردم ولي براي من كه هميشه خونسردم يه همچين حالي عجيب بود . شايدم دليلش تمرين بيش از حد باشه ولي باباعلي اعتقاد داشت ممكنه علتش دعواي مختصري باشه كه قبل از كنسرت در مسير آموزشگاه با هم داشتيم كه با داد ايشون ختم شد !!! بگذريم : آهنگ دوم من قطعه اي به نام "غم ويلن دارم" بود كه از حفظ و بدون نوت اجراش كردم و بر خلاف قطعه اول خيلي هم خوب اجرا شد . در هر صورت با توجه به تمرين زيادي كه داشتم از نظر باباعلي در مجموع دو قطعه ، امتياز من متوسط بود . به همين دليل و براي جبران قرار شد در كنسرت بچه هاي بزرگ تر استاد (در كنسرت امسال هنرجوها به سه گروه سني تقسيم شده بودند) هم حضور داشته باشم و قطعاتي رو اجرا كنم . مهم ترين برنامه هاي موسيقي من در دو سه ماه آينده :

شركت در كلاس سلفژ تكميلي ساز اصلي (براي اخذ درجه ، لازم و اجباريه)

دو كنسرت دف كلاسي و احتمالن گروهي .

كنسرت اركستر هايدن و شركت در جلسات اضافي آمادگيش .

شركت در كلاس رايگان و اجباري سلفژ كوبه اي (اين يكي رو داريم حذفش مي كنيم چون اگه حذف نشه مجبوريم نقل مكان كنيم دور و بر آموزشگاه) 

تا بعد ...

ارسال در تاريخ شنبه 7 تیر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

گفتیم موسیقی فشرده به دو دلیل : اول اینکه میخواهیم هر چی خبر موسیقی داریم در یک پست بگیم (برای تعدد پست وقت نداریم) و دوم اینکه موسیقی به دلایل زیادی به صورت فشرده در زندگی ما وجود داره و انگاری جزیی جدایی ناپذیر از زندگی روزانه منه . حالا عرض می کنم چرا . و اما خبرها . اولین خبر اینکه جلسه عمومی ارکسترها برگزار شد و مدیر آموزشگاه نحوه سازماندهی هفت ارکستر آموزشگاه رو به صورت مفصل توضیح دادند . خلاصه اش این میشه که ارکسترها بر اساس رده های سنی تشکیل شدند . و اسامی اونها از بزرگ به کوچیک : باخ ، ویوالدی ، برامس ، بتهوون ، پاگانینی ، چایکوفسکی و هایدن هست که با توجه به سن و سال بنده عضوی از این ارکستر آخری هستم . شهریور ماه هم قراره اولین کنسرت ارکستر هایدن برگزار بشه که خب برای هر ارکستری لازم و واجبه . و اما ... خبر بعدی اینکه :

بله . ساز بنده رشد کرد . یعنی یک سایز بزرگ شد و از یک چهارم به دو چهارم تبدیل شد . با توجه به اینکه این تبدیل و بزرگ شدن هر سال ساز (که با خرید یک دست سیم مرغوب هم همراهه) باعث بهتر شدن سی چهل درصدی صدا هم میشه برای من خیلی جالب و جذابه . البته من در طول مدتی که منتظر آماده شدن سازمون شدیم بیکار ننشستم و با تمام پیانوهای فروشگاه قطعاتی رو نواختم . با توجه به اینکه من اصلن پیانو ندارم و سازم هم ویلنه این کار من برای صاحب فروشگاه هم جالب بود . در بین تموم سازهای فروشگاه من از این پیانوی سفید بیشتر از همه خوشم اومد .

خدا رو چه دیدی شاید روزی رفتیم سراغش . بگذریم ! (این "بگذریم" رو باباعلی با عجله میگه !) وقتی کار آقای فروشنده در تعویض سیم تموم شد تعجبش هم بیشتر شد . چون همین که ساز رو گرفتم شروع کردم به نواختن یه آهنگ معروف و از اونجایی که برای اولین بار بود ساز بزرگتر رو دست می گرفتم و هنوز جای انگشت ها رو هم علامت گذاری نکرده بودیم این کار من باعث تعجب و تعریف ایشون (که خودشون آموزشگاه موسیقی هم دارند) شد . چون ایشون اعتقاد داشتند وقتی ساز بزرگتر میشه یکی دو هفته طول میکشه تا دست آدم بهش عادت کنه . خب البته من یه اختلاف نظر کوچولو داشتم با ایشون چون این اعتقاد رو نداشتم !!!  و اما ... :

هنوز چند روزی از مدرسه رفتنمون در سال ۹۳ نگذشته بود که طی نامه ای برای انجام تمرین موسیقی که قرار بود پنجشنبه ها و بعضی از جمعه ها انجام بشه انتخاب و دعوت شدیم . و امروز آخرین روز تمرین بود . داستان همون داستان سال گذشته است : سه روز دیگه توی سالن وزارت کشور برنامه داریم و قراره سمفونی شماره ۹ بتهوون رو به اتفاق گروه سی و چند نفره مدرسه مون اجرا کنیم . البته امسال من با ساز خودم در این برنامه شرکت خواهم داشت که اولین اجرای ویلنم برای بیش از دو هزار نفره . باز خوبه تک نوازی نیست . این عکس ها برای همین امروزه . در واقع وقتی خیلی از بچه ها خواب بودند بنده و دوستان داشتیم تمرین می کردیم :

 هماهنگی این بچه ها به این سادگی ها هم نیست . بذارین جملات چندتاشون رو موقع اجرا مثال بزنم :

آقا اجازه ما دستشویی داریم ! میشه بریم ؟!

آقا اجازه ما تشنه مونه بریم آب بخوریم ؟!

آقا اجازه ؟! (با هیجان) دندونمون همین الان افتاد !! حالا چیکار کنیم ؟!

آقا اجازه میشه بریم فوتبال بازی کنیم ؟!!!! و .....

این هم من و نزدیک ترین همکلاسی امسالم که رابطه مون خیلی خوبه یعنی آرین فرتاش :

خب فکر کنم بیشتر فشردگی موسیقی خودم رو براتون تعریف کردم که امیدوارم با اجرای سه شنبه حداقل یه بخشش کم بشه . البته انگاری پایان نداره . یه بخش کم میشه یه بخش جدید اضافه ....... تا بعد .

پ . ن . پ (اين پ آخري پدره!) : وقتي يه بچه چهار ساله انتخاب مي كنه شك نكن و به انتخابش احترام بذار . يا مي دونه داره چيكار مي كنه يا نمي دونه . اگه بدونه داره چيكار مي كنه و چي رو انتخاب مي كنه كه خب كلي از كسي كه نمي دونه جلو است و اگر ندونه داره چيكار مي كنه ، باز كلي جلوتر از كسيه كه نمي تونه انتخاب كنه . وقتي دو سال پيش مي گفت ويلن رو به خاطر سختيش انتخاب مي كنه تا بتونه سازهاي ديگه رو راحت تر ياد بگيره فكر نمي كردم واقعا از اين حرفي كه ميزنه هدف داشته باشه ولي وقتي پشت پيانو ميبينيش كه راحت كليدها و نت ها رو پيدا مي كنه تازه دوزاريت ميفته كه آگاهانه انتخاب كرده .

پ.ن.پ ۲ : بعد از بيست و شش ماه ميشه گفت تازه علاقه اش به ويلن نمايان شده . اون دوست هايي كه بچه هاشون تازه يادگيري سازي رو شروع كردند : هيچ وقت عجله نكنيد . دير يا زود اتفاق ميفته . به شرطي كه هر چي زد بگيد "عالي زدي" و هيچ وقت حتا اگه صداي ناهنجار هم شنيديد تو ذوقش نزنيد . طول ميكشه تا صداي ساز كوچولوي بچه تون شبيه صداي ساز بزرگي بشه كه توي استوديو و با امكانات عالي ضبط صدا ضبط شده . به خصوص اگر ساز ويلن باشه .  


برچسب‌ها: گلبانگ سرود, جشنواره ايران تو بمان, تالار بزرگ كشور
ارسال در تاريخ سه شنبه 2 اردیبهشت1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

قرار بود با جشنواره شروع کنیم . پس شروع می کنیم . اول از همه اینکه بین المللی نبود . یعنی شرکت کننده خارجی نداشت . دوم از همه اینکه بیشتر جشنواره ادوات مرتبط بود تا موسیقی یعنی به جز پارس و یکی دو موسسه کوچک تر دیگه که موسیقیایی بودند باقی شرکت ها مرتبط بودند با ساخت و یا واردات ساز و ... . در واقع میشه گفت موسسه ما بود که یه جورایی سالن رو با اجراهای منظم و متنوعش گرم کرده بود و طبیعیه که برای خودشون هم کار بازاریابی و تبلیغی خوبی به حساب اومده باشه . اما همونطور که گفتیم برای اونهایی که بچه داشتند و می خواستند این بچه ها با سازها آشنا بشند محل مناسبی بود تا بیشتر سازها رو به همراه اجراهایی از بچه های هم سن و سال خودشون در یک محل دور هم ببینند و بشنوند . در نمايشگاه :

از کوبه ای های کوچیک گرفته تا این بزرگترینشون که طبل تایکو است :

و یا عجیب ترینشون که این ساز دیجریدو مربوط به قبایل بومی استرالیا است :

و یا این سازهای آشنا که تعداد غرفه هاشون بیشتر هم بود :

و وسایل میکس و صدابرداری :

همه و همه دور هم جمع بودند برای تماشا . برای بار اول به نظر بد نمی اومد . البته ما وقت نداشتیم غرفه ببینیم بنابراین با سرعت هر چه تمام تر خودمون رو به غرفه پارس رسوندیم و رفتیم پشت صحنه و برای اجرا آماده شدیم .

محل غرفه پارس با توجه به اهدافی که داشتند بزرگترین غرفه بود و در بهترین نقطه سالن قرار داشت . برنامه ها رو هم جوری چیده بودند که از همون اول وقت تا زمان پايان نمايشگاه اجراهای مختلفی از بچه ها در سبک ها و با سازهای متنوع اجرا می شد . جوری که بازدیدکننده ها وقتی به اونجا می رسیدند دوست نداشتند ازش بگذرند .

و نوبت به ما رسید تا به رهبری استاد حقیری بريم روی صحنه و قطعاتمون رو اجرا کنیم . با این تفاوت که این بار ایستاده برنامه مون رو اجرا کردیم که در نوع خودش برای ما یه تجربه تازه به حساب میومد . آدم رو ياد يه سري از اجراهاي خارج از كشور مي ندازه كه بيننده ها سرپا دور صحنه اجرا جمع ميشن .

وقتی روی صحنه بودیم آرین رو دیدیم که به دیدن اجرامون اومده بود و جالب اینکه یکی یکی و با خوشحالی به هم نشونش می دادیم تا اینکه برنامه تموم شد و رفتیم پیشش و با هم عکس انداختیم . آخه ما چهار تا دوست های صمیمی هستیم . تعدادي از خواننده هاي وبلاگمون رو هم اونجا ديديم و هم از ديدنشون و هم از اين كه با خبرمون باعث شديم اونها به نمايشگاه بيان و از موسيقي و فضاي اونجا لذت ببرند خوشحال شديم . (در اين عكس همه اونهايي كه گفتم رو در يك صحنه داريم)

بعد از تموم شدن برنامه به سرعت راهی خونه شدیم تا برای برنامه بعد از ظهر یعنی کنسرت پایانی ویلن آماده بشیم . ساعت ۵ و نیم بود که رسیدیم آموزشگاه و من برای تمرین پیش از اجرا رفتم سالن . اجرا ساعت ۷ و نيم شروع مي شد و طبق معمول چند نفر بايد جلوتر از من قطعه هاشون رو اجرا مي كردند تا اينكه موقع اجرا رسید :

قطعه ای که برای من در نظر گرفته شده بود يه دونوازی ويلن-پيانو (موومان ۱ از اپوس ۱۱ کنسرتینو) فرديناند کوشلر (ويلونيست و آهنگساز آلماني ۱۸۶۷-۱۹۳۷) بود . وقتی توی لیست اجراها همین قطعه رو دیدیم که برای یه ویلونیست چند سال بزرگتر از من با سابقه بیشتر هم در نظر گرفته شده تازه فهمیدیم که چرا اجراي این قطعه در مدت تمرین به نظرمون سخت میومده . در سمت چپ من آقای متوسلی پشت پیانو نشسته بودند و وظیفه اجرای نیمه دیگر دو نوازی رو بر عهده داشتند .

کنسرت اینبار ما یه وجه مشترک براي همه بچه ها داشت و اون هم این بود که تقریبن همه شون به جز یکی دو نفر خراب کاری کردند . حالا نمی دونم علتش حساسیت بالای میکروفون جدیدی بود که نصب کرده بودند که همه صداها و ناهنجاری های ریز رو هم می گرفت یا استرسی بود که بچه ها داشتند . و جالب اینکه با سابقه ها بیشتر از همه ... من هم به عنوان کوچک ترین هنرجو از این قاعده جدا نبودم و در یک قسمت ، جریان نوت رو براي چند ثانيه گم کردم ولی خیلی زود و با کمک نوت هاي پیانیست دوباره شیرازه کار رو پیدا کردم و وضعیت رو جمع و جور کردم . طوری که خیلی هم تابلو نشد . به جز اجرا كه به طور كلي بد نبود و مورد تشويق قرار گرفت ، اين جمع كردن كار به نظر استادها نقطه قوت اجراي من به حساب اومد . چون يكي دو تا از بچه ها اين اتفاق براشون افتاد و به كلي كار رو از دست دادند .  

در مجموع دومین سال آموزش ما هم به خوبی و خوشی تموم شد . یه جورایی میشه گفت تازه اول راهم و سازم رو انتخاب کردم . چون به نظرم اینقدر سخت هست که اگه دو سال تونستی دستت بگیری و نزاریش کنار اونوقت تازه می تونی بگی انتخابش کردی .

ارسال در تاريخ جمعه 2 اسفند1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

داريم به آخر سال نزديك ميشيم و باز موضوع بيشتر پست هامون رو موسیقی تشکیل خواهد داد . ديشب به همراه باقی هنرجوهای استاد حقیری ، كنسرت گروهي دف ساليانه مون رو اجرا كرديم كه حال و هواي عالي و هيجاني خودش رو داشت . من فكر مي كنم كنسرت سازهاي كوبه اي در سراسر دنيا همينجور پر شور و هيجان برگزار ميشه و البته به نظر مياد دف يكي از هيجاني ترين اونها باشه و به قول باباعلی یه جورایی شما رو از زمین بلند می کنه .

در كنسرت ديشب ما چهار قطعه حرکت ، هدف ، در ایران (به همراهی کمانچه) و پایانی خوش رو به ترتيب اجرا كرديم كه همه اجرا ها با ریتم های تركيبي همراه بود و به شكل همنوازي همراه با پاسكاري ريتم ها بين بچه هاي رديف بالا و ما كه جلو نشسته بوديم اجرا مي شد . همه چیز خیلی جدی و حساس پیش میرفت تا اینکه ...

 استاد حقیری که در عین حال اینکه سخت گیر هستند شوخ طبع و خوش خنده هم هستند نتونستند خودشون رو کنترل کنند و با دیدن قیافه و حرکات ما (به خصوص ردیف جلویی ها!!!) با این فکر که پشتشون به حضار هست در حین رهبری گروه که با شدت هر چه تمام تر مشغول نواختن بود لب به خنده گشودند ، غافل از اینکه ما هم همیشه حاضر و آماده ...

 بله ! ما هم همراه ایشون خندیدیم جوری که حدود یک دقیقه این خنده ها لا به لای ریتم ها و ضرب ها رد و بدل می شد و جالب اینکه ما باید در هر حال کنترل موسیقی و ریتممون رو هم حفظ می کردیم که در نوع خودش تجربه جالبی بود .

بعد از تموم شدن اجراهاي ما ، گروه دوم كه از بچه هاي سن بالاتر با سابقه بيشتر در نوازندگي تشكيل ميشه كارشون رو شروع كردند .

 اجراهاي اونها البته با ريتم هاي سخت تر و سريع تري همراه بود كه شور و حال خاص خودش رو داشت .

 و تكنواز هميشگي گروهشون ياسمن كه قطعات سختي رو به همراه استاد اجرا و كاري كردند كه جو طوري حضار رو گرفته بود كه بيشترشون تصميم گرفتند تشريف ببرند كلاس دف ثبت نام كنند ... ! 

 نكته جالب تر اينكه به جز بابا و مامان خودم ، من در كنسرت امسال ۱۱ طرفدار ويژه هم داشتم كه قبل از شروع برنامه يكي يكي تشريف آوردند و ما رو متعجب كردند . مامان بزرگ و برادر عزيزشون دايي ابراهيم ، همسرشون و بچه ها (الگوهاي موسيقي من) ماهان و بهاران ، دوست هاي عزيزمون عمو فريبرز و خاله پريسا ، خاله مليحه عزيز كه پاشون هنوز خوب خوب نشده ، خاله الهه و عمو رضا و طرفدار هميشگي من پسرخاله كسرا (من همه جا برادرم معرفيش مي كنم) ميهمان هاي ويژه كنسرت بودند كه بايد همينجا از همه شون تشكر كنيم . به قول ماهان اگه انوشيروان روحاني هم كنسرت داشت اينقدر آدم از خانواده ایشون نمي اومدند كنسرت !!!  

 جالب اينكه بعد از تموم شدن كنسرت ، كسرا دسته گلي رو آورد كه تقديم من كنه و آقاي نظر هم كه نمي دونستند ما با هم پسرخاله ايم گفتند "آخي ! اين كوچولو براي داداشش دسته گل آورده" !! 

قراره ما اين كنسرت رو در "اولين جشنواره بين المللي موسيقي ، آثار شنیداری ، تجهیزات و ادوات مرتبط" هم برگزار کنیم كه از دوستان دعوت مي كنيم تشريف بيارند (پنجشنبه ۱۱ تا ۱۳) .
 

 
به نظر نمايشگاه خوبي مياد و بايد شرکت کننده هایی از خارج از كشور هم داشته باشه . به هر حال اولين باره كه يه همچين اتفاقي در كشورمون ميفته و بايد اون رو به فال نيك گرفت . همين كه مقام ها گوشه چشمي هم به موسيقي دارند نشون ميده كه در كشور ما احتمالن آينده اين هنر از حالش بهتر خواهد بود . اميدواريم .  
 
پ.ن : بهمن و اسفند برای من سخت ترین ماه های ساله . تمام کنسرت ها و امتحان های نهایی من در همین ماه برگزار میشه . برای همین کنسرتی که داشتیم و خواهیم داشت چندین هفته مجبور شدم یکشنبه ها هم برای تمرین برم آموزشگاه . پنجشنبه آینده ظهر هم دو تا اجرا از کنسرت بالا رو تو نمایشگاه داریم که گفتم و هم بعداز ظهرش باید کنسرت پایان سال ویلن رو اجرا کنم که یه دو نوازی با پیانو است و تمرین های آمادگیش نفس می گیره تو این ترافیک کارها . وضعیت نابسامانیه که فقط دعاهای شما می تونه درستش کنه . حالا دیگه شرح و تفصیل تکلیف های پایان ناپذیر مدرسه و آزمون YLE Starters کمبریج که قراره این وسط ها داشته باشم رو نگم بهتره .

برچسب‌ها: اولين جشنواره موسيقي, كنسرت دف, جشنواره موسيقي و آثار شنيداري, نمايشگاه بين المللي
ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 بهمن1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

جمعه خونه دايي ابراهيم بوديم . در واقع خونه ای که به نوعي معبد موسيقي من به حساب مياد . چرا ؟ آخه از همون لحظه اي كه به دنيا اومدم اين ماهان و بهاران بچه هاي دايي ابراهيم بودند كه با اجراهاشون من رو به موسيقي علاقمند كردند . گرچه تمام انگيزه من براي موسيقي اين نبود ولي ديدن اونها كه چطور بعد از هر اجرا توي جمع تشويق ميشن يكي از دلايلي بود كه به سمت موسيقي كشيده بشم . جمعه اما اتفاق جالبي افتاد . به پيشنهاد باباعلي من دفم رو هم همراه خودم بردم . توي اتاق ماهان انواع و اقسام ساز ضربي پيدا ميشه . اون حتا يه دهل هم تو اتاقش داره . بنابراين تصميم گرفتم كنسرتي كه قراره همين چهارشنبه تو پارس و يكم اسفند تو نمايشگاه بين المللي به همراه بيست سي نفر از بچه هاي آموزشگاه اجرا كنيم رو براي سه نفر تنظيم و اجرا كنيم . اين بود كه نت ها رو به ماهان نشون دادم و از اونجايي كه اون نوازنده دف خوبي هم هست خيلي خوب متوجه شد كه چيكار بايد بكنه و قرار شد دايي آراد هم نوازندگي كوزه رو به عهده بگيره . بعد از تمرين تو اتاق ماهان بيرون اومديم و دو قطعه مورد نظر رو به رهبري من اجرا كرديم . يعني خانواده بيشتر خنده شون گرفته بود از حركات من چون تمام اون رفتاري كه استاد حقيري در كلاس و در هنگام كنسرت ها با ما داشت رو الگوبرداري و اجرا كرده بودم (مني كه همه چيز رو به شوخي مي گيرم در هنگام تمرين با بچه ها ۱۸۰ درجه تغيير رفتار دادم و بسيار جدي شدم به طوري كه اونها در موقع تمرين حق صحبت كردن نداشتند و در ضمن اجازه نداشتند من رو پارسا صدا كنند و بايد بهم مي گفتند استاد) براي همين هم بود كه اجراي نهايي مون بسيار خوب از آب در اومد .

 

 

 

 

 

پ.ن : دو سال طول كشيد تا من اين جمله رو به باباعلي بگم : "ديگه از من نپرس ! موقع ثبت نام كلاس هاي دف خودت من رو ثبت نام كن . من هر كلاس دفي رو دوست دارم"

توضيح اينكه هنوز هم موقع ثبت نام ترم جديد اين سوال رو از من مي پرسه كه دوست دارم ثبت نام بشم يا نه (تا بلکه خودش و من رو از یه کلاس هم شده خلاص کنه!!!) ... و از وقتي كه اين جمله رو بهش گفتم تو فكره . كه گاهي بايد اينقدر فرصت و فضاي لازم رو به بچه ها داد كه احساسشون در قبال يك موضوع و تخصص از آشنايي به علاقه و از علاقه به اشتياق تبديل بشه و اونوقته كه سرعت پيشرفت چند برابر مي شه . 

ارسال در تاريخ دوشنبه 21 بهمن1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

دو سه هفته پیش کنسرت کلاسی دف رو داشتیم که جریانشو ثبت نکردیم . سالن رودکی حسابی شلوغ شده بود و با توجه به افزایش تعداد بچه ها به نظر میرسید علاقه بچه ها برای فراگیری این ساز بیشتر از قبل شده باشه . این عکس نصف بچه های کنسرت رو نشون میده :

برنامه طبق معمول با اجرای دو قطعه توسط هر یک از هنرجوها شروع شد . استاد توضیحاتی رو در خصوص قطعات دادند و برای تماشاچی ها تعریف کردند که برای اولین بار تصمیم گرفتند اجرای قطعات لنگ "Lang"(که به دلیل نامنظم بودن ضرب هاشون فراگیری و نواختنشون دشوار هست) رو با ما کار کنند که موفق هم بوده و این که در هنگام اجرای برنامه هر یک از ما اعلام خواهند کرد که چه قطعه ای لنگ هست .

این بار زمان اجرای من نزدیک به آخرهای کنسرت بود و نوبت به من که رسید به روی صحنه رفتم و طبق معمول تشویق شدم . قبل از اینکه شروع کنم استاد توضیح داد که "سخت ترین قطعه لنگ کتاب رو پارسا برداشته و من هر چی بهش گفتم این قطعه سخته و  خواستم از انتخاب منصرفش کنم نپذیرفت و گفت انتخابش همونه و به هیچ عنوان تغییرش نمیده . و من فکر می کنم این به دلیل انرژی زیادیه که پارسا داره " و البته در هنگام ادای این جملات وقتی به قسمت انرژی زیاد رسید پوزخندی هم زد به این معنا که چه ها که نکشیده از دست این انرژی زیاد ما سر کلاس !!

 صحبت استاد که تموم شد یکی از حضار گفت : پس باید یه بار دیگه تشویقش کنیم ! و من دوباره تشویق شدم که حس خیلی خوبی بهم داد . طبق معمول همیشه این کنسرت کلاسی رو هم با اجرای موفق دو قطعه ای که داشتم به پایان بردم . درست بعد از من یکی از شاگردهای سال بالایی استادمون اومد و به عنوان آخرین اجرا قطعاتی سنگین تر و پیچیده تر رو اجرا کرد تا فضای کلاس بره به سمت آینده ای که در پیش داریم . تا ببینیم خدا چه خواهد .

 و ...خبر : اول اینکه کنسرت گروهی دفمون که سالی یک بار برگزار میشه در پیشه و داریم خودمون رو براش آماده می کنیم . طبق اطلاعاتی که از استادمون گرفتیم سطح کنسرت امسالمون بالا است و قطعات ترکیبی سختی قراره توش اجرا بشه .  و خبر بعدی اینکه من و سه تا از بچه های دیگه برای یه کنسرت که قراره خارج از آموزشگاه برگزار بشه هم انتخاب شدیم . برای همین مجبوریم یکشنبه ها هم برای تمرین بریم آموزشگاه . اطلاعات تکمیلی رو بعدن براتون تعریف می کنم .
ارسال در تاريخ جمعه 20 دی1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

حالا که خبر خاصی از جای خاصی نیست و همه چی داره تکراری و مثل قبل پیش میره باباعلی به این فکر افتاد که تنوعی ایجاد کنه و  سه منبع خوب در سه سبک مختلف معرفی کنه .

اولیش :

ENCORE ( در یک کنسرت وقتی مخاطبین و تماشاچی ها با صدای بلند میگن Encore یعنی اینکه اونها دارند از نوازنده یا خواننده ، درخواست اجرای مجدد می کنند . در واقع همون دوباره-دوباره خودمون!!!) 

شاید شما هم از جمله بچه ها(و یا حتا بزرگترها)یی باشید که ویلن رو به عنوان ساز تخصصیتون انتخاب کردید و دارید اون رو در سبک کلاسیک پیگیری می کنید ولی گوش دادن به موسیقی کلاسیک (به خصوص درون خودرو) براتون سخت و خسته کننده باشه و این باعث شده که موسیقی های سطوح پایین تر رو جایگزینش کنید . یه نوازنده جوان و خوش تیپ (مدل و هنرپیشه هم هستند ایشون) به این فکر افتادند که این مشکل رو یه جوری حل کنند . بنابراین تعدادی از معروف ترین آهنگ های کلاسیک رو انتخاب کردند و اونها رو با افزودن سازهای هیجان انگیزتری مثل گیتار الکتریک ، درام و .. . دوباره تنظیم کردند تا نسل جدید با این نوع موسیقی آشتی کنند . 

ENCORE آلبومیه که تا حالا حدود سیصد بار گوش دادم و هر بار هم چیزهای جدیدی در اون کشف کردم و بیشتر ازش خوشم اومده . آخه موسیقی غنی -برخلاف موسیقی سبک و پیش پا افتاده که خیلی زود کهنه و خسته کننده میشه- اولین خصوصیتش اینه که شما برای بار اول ممکنه چیز خاصی درش پیدا نکنید ولی رفته رفته و با هر بار گوش سپردن نکات و چیزهای جدیدی ازش یاد می گیرید و بیشتر بهش علاقمند میشید . آلبوم با آهنگ Smooth Criminal از مایکل شروع میشه و با تنظیم های جدید آهنگ هایی همچون موسیقی فیلم دزدان کاراییب و ساخته های بزرگانی همچون ویوالدی و ... ادامه پیدا می کنه . آهنگ های مورد علاقه من در این آلبوم ، هیجانی ترین و تندترین اونها است (البته همچون گذشته ، در این آلبوم هم تابستان ویوالدی برام جذاب ترینه . به خصوص که با تنظیم جدید ، هیجانش چند برابر هم شده و من هم که در کل هیجانی !!!)........میگم بعضی وقت ها خدا همه چی رو با هم به یه نفر میده نه ؟!  

 

 

دومیش :

حالا که از یه بی کلام کلاسیک گفتیم بد نیست از یه بی کلام ایرانی هم بگیم : آلبوم گفتگوی چنگ و نی : سه نوازی نی ، چنگ و تنبک که ترکیبی غریب رو عرضه کرده و برای علاقمندهای موسیقی های بی کلام (با تم ایرانی) و به خصوص دوستداران ساز چنگ ، می تونه جالب باشه . به نظرم ترکیب این سه ساز در این آلبوم یه جورایی سحرآمیز از آب در اومده .

 

و سومیش که خیلی هم مورد علاقه منه : مستند هرگز نگو هرگز . داستان زندگی ، رشد و نبوغ کودکیه که بر خلاف جدایی زود هنگام پدر و مادرش ، خیلی زود تبدیل به یکی از معروف ترین و موفق ترین خواننده-نوازنده های دنیای پاپ شد و هنوز هم راه زیادی برای موفقیت های بعدی پیش رو داره . این فیلم رو بارها دیدیم و هر بار نکات جالبی در اون پیدا کردیم . هم در زمینه موسیقی و هم در زمینه رفتار ، روانشناسی کودک و سایر زمینه ها . دیدنش رو به همه دوست هامون توصیه می کنیم .

 

 

ارسال در تاريخ شنبه 2 آذر1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

 

روزهای کنسرت برای من همیشه یکی از هیجان انگیزترین روزهام به حساب اومده (البته از من در انجام اینجور کارها انتظار هیجان زیادی نداشته باشید چون جزو آدم های Relax و Cool و البته با دقت بالا محسوب می شم . ولی حالا اگه قرار به بازی و ورجه وورجه باشه بیا و هیجان بی پایان رو ببین!!!)

شما اینجوری فرض کنید که بنده از صبح مدرسه بودم ، ورزش هم داشتیم و رفتیم باشگاه بسکتبال ، تا تونستم تحرک داشتم و خودم رو ژولی پولی کردم و بعدش قراره مستقیم از مدرسه بریم آموزشگاه و طبق معمول من باید توی مسیر و داخل ماشین لباس عوض کنم و سعی کنم تیپم شبیه آدم حسابی ها بشه !!! خب نتیجه از این بهتر نشد :

توی این ترم تعداد شاگردهای استادم با حساب من هشت نفره و این هشت نفر قد و نیم قد همه اومده بودند تا نتیجه چند ماه تلاش خودشون رو اجرا کنند . هر کدومشون که می رفتند روی صحنه قیافه ها و حرکاتشون دیدنی بود . بعضی ها خندان و شاد و خونسرد و بعضی ها سرشار از استرس بودند . بعضی ها هم که اصلن خیالی نبود براشون . مثل یکی از بچه ها که برای غلبه بر استرس خیلی ریلکس با آرشه شروع کرد به ضرب گرفتن روی صفحه نوتش و اینقدر این کار رو ادامه داد تا در کل آهنگ پس زمینه رو گم کرد و هماهنگیش رو از دست داد و خیلی خونسرد و خوشحال هم کارش رو تموم کرد !

طبق معمول وقتی اسم فامیلت با "واو" شروع بشه باید صبر کنی و نفر آخر باشی . همه بچه ها که کارشون تموم شد نوبت من رسید تا طبق معمول با همون خونسردی ظاهری و دقت بالا برم روی صحنه و سه قطعه ای رو که آماده کرده بودم اجرا کنم . سه قطعه من آهنگ های Waggon Wheels  و On The Wing از کتاب Waggon Wheels و همچنین آهنگ Rag Time Violin از کتاب Feddle Time Runners بود که از نظر همه و از جمله استادم خیلی خوب اجرا شد . از نظر آداب صحنه هم تسلطم نسبت به قبل بهتر شده بود . در کل میشه گفت اجرای این کنسرتم یه جورایی پخته تر از قبل بود .

برای پایان آخرین آهنگم توی تمرین ها با باباعلی حرکتی نمایشی رو هم آماده کرده بودم ولی اجراش نکردم ! وقتی اون دلیلش رو ازم پرسید بهش گفتم که آهنگی که فکر می کردم آخر از همه اجرا بشه در کنسرت جاش با آهنگ وسطیه عوش شده بود و  چون نمی شد حرکت پایانی رو وسط برنامه انجام داد من هم از خیرش گذشتم و کار رو با تعظیم به حضار تموم کردم . تقدیم به اونهایی که منتظر این پست بودند .  

اگه بخواهیم بدون در نظر گرفتن سابقه نظر بدیم باید گفت بهترین اجراهای این کنسرت رو دو تا از با سابقه های کلاس انجام دادند که چند سالی از من جلوتر هستند و در کل سطحشون از من بالاتره (پانیذ ترابی که در عکس پایانی نیست ولی توی عکس اول پست ، نفر اول از سمت راسته و آروین حکاکیان یعنی نفر سمت راست من توی عکس پایین) اونها اجراهاشون رو عالی و با تسلط انجام دادند و بعد از اونها میشه گفت بنده رتبه سوم رو داشتم . تا کنسرت بعدی ...

ارسال در تاريخ جمعه 17 آبان1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بالاخره ۱۸ سال كارآموزي ، تدريس و تمرين مداوم به بار نشست و وقت اين شد تا عمو حسين كه در اين مدت طولاني بي وقفه به عشقش يعني گيتار پرداخته بود بتونه نتيجه كار خودش رو عرضه كنه . بالغ بر ۲۰۰ آهنگ ساخته شده در سبك هاي مختلف پاپ ، جاز ، كلاسيك ، فلامينگو  و ... كه در انتظار انتشار هستند تفاوت بين خلاقيت و تكرار كار ديگران رو نشون خواهند داد . به راستی که فراگيري هنر اگر هزار سال هم طول بكشه روزي ارزش خواهد داشت كه شما اثر و حس خودت رو عرضه كني .

هفتم و هشتم شهريور ماه عمو حسين و تعدادي از دوست هاي نوازنده اش كه به تازگي گروه برهيشاد (Barhishad) رو تشكيل دادند در سالن خاتم الانبياي رشت آثاري در سبك هاي اسپانیش فلامينگو و Fusion -كه همه اونها ساخته خودش هستند- رو اجرا خواهند كرد . از علاقمندهاي گيتار و به خصوص اونهايي كه در اون تاريخ اونجا هستند دعوت مي كنيم اين كنسرت رو از دست ندند . من و باباعلی خوشحال ميشيم اونجا ملاقاتشون كنيم .

لينك خبر در خبرگزاري هنر ايران :

كنسرت موسيقي تلفيقي گروه برهيشاد

پ.ن : گويا ايده زيباي موسيقي تلفيقي داره به سبك هاي كلاسيك و سنتي ايراني هم سرايت مي كنه كه اتفاق خوشايندي است . درست هفتم و هشتم شهريور در برج ميلاد شاهد كنسرتي خواهيم بود كه به نظرم يكي از پربارترين و بهترين كنسرت هاي اين اواخر خواهد بود . حميد متبسم آهنگساز تمام قطعات ، برديا كيارس (استاد بزرگ بنده و رهبر اركستر) به همراه اركستر مجلسي تهران به اجراي قطعات خواهند پرداخت و سالار عقيلي خواننده تعدادي از قطعات خواهند بود .

براي كسب اطلاعات بيشتر روي لينك زير كليك كنيد :

كنسرت پرديس

اونهايي كه در اون تاريخ تهران هستيد : پيشنهاد مي كنم از دست نديد .


برچسب‌ها: برهیشاد, کنسرت گروه برهیشاد, حسین مرشد طلب, كنسرت پرديس, برديا كيارس
ارسال در تاريخ یکشنبه 3 شهریور1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

چاره نیست ! وقتی تازه اول راهی ، "اولین" برایت زیاد اتفاق می افتد :

بعد از کمی انتظار بالاخره زمان اولین تمرین با ارکستر فرا رسید و بعد از تموم شدن کلاس ویلن به محل تمرین که طبقه زیر همکف آموزشگاهمون بود رفتم . از شانس خوبم روز ارکستر با روز کلاس ویلنم یکی شد و از این نظر خیلی خوب شد که تعداد رفت و آمدمون به آموزشگاه اضافه نشد .

برای من قرار گرفتن در گروه تازگی نداشته و همیشه از انجام کارهای گروهی استقبال کردم . در واقع نوازنده ها با اجرا در ارکستر -و به خصوص ارکستر سازهای زهی- یکی از سخت ترین و دقیق ترین کارهای گروهی رو انجام می دهند . اصل اول در اینجا اینه که کسی اونها رو به عنوان یک نفر نمی بینه و صدای سازشون رو نمی شنوه بلکه تماشاچی ها یک گروه رو می بینند و صدای حاصل از کار گروه رو می شنوند . این باعث میشه آنها برای گروه بنوازند . نه بهتر از بقیه و نه بدتر . نه جلوتر از بقیه و نه عقب تر . و همه این تنظیم ها فقط به این منظوره که اجرای نهایی اجرایی خوب و مورد پسند مخاطب باشه . صدای تعداد زیادی ساز که به عنوان یک صدا شنیده خواهد شد .

 

گروه ما حدود بیست نفر هستند که چند ماهی میشه با هم تمرین می کنند . ما در ارکسترمون البته به جز ویلن ، ویلنسل ، گیتار ، درام و ... هم داریم . از نظر استادم و همچنین داورهایی که پیششون تست دادم من از نظر مهارت نوازندگی قابلیت این رو داشتم که در ارکستر بالاتر و با سابقه تری قرار بگیرم ولی چه کنم که از نظر سن و سال در همین ارکستری هم که هستم جزو کوچولوترین ها به حساب میام . حالا با نظر مربی و داورها قرار شده مدتی بعد به ارکستر سطح بالاتری منتقل بشم . در واقع تا همینجای کار ، برای من که هنوز Level1 ساز ویلن رو هم دریافت نکردم ورود به ارکستر مثل رفتن به کلاس دوم بدون داشتن مدرک کلاس اول می مونه و یه موقعیت خوب به حساب میاد .

در زمان استراحت پیش باباعلی اومدم و با خنده و کمی تعجب بهش گفتم :

- گند زدم !

- چرا ؟!

- آخه اینها یه سری آهنگ هایی رو بلدند که من بلد نبودم ! فقط در اجرای گام های موسیقی تونستم باهاشون پیش برم .

- اینها هفت هشت ماهه که دارند با هم کار می کنند . نکنه انتظار داری همین جلسه اول پا به پاشون پیش بری و آهنگ هایی که هیچ وقت ندیدی و نشنیدی رو بزنی ؟! یه کم صبر کن ردیف میشی !

راستی صدرا (هم مدرسه ایم که کلاس سوم هست رو هم توی ارکستر دیدم و شناختم.همونی که نارنجی پوشیده و تو عکس دوم جلوی من نشسته و داره به دوربین نگاه می کنه)

برخلاف کلاس ساز که نیم ساعته ، زمان تمرین با ارکستر یک ساعت و نیمه و من نمی دونم مربی های بیچاره و رهبر ارکستر چه جوری میخوان اینهمه بچه رو با هم هماهنگ کنند . بچه هایی که کلی شور بچگی در خودشون دارند و به این راحتی ها آروم نمی گیرند .

امروز رهبر ارکستر نیومده بود و ما با دستیارهاش کار کردیم . فکر نمی کنم در آینده نزدیک پست و خبر دیگری از ارکسترمون داشته باشم چون به نظرم تا زمان اولین کنسرتمون باید تمرین کنیم و تمرین  


برچسب‌ها: ارکستر زهی, پارسا واقف, ویلن و کودکان, موسیقی کودک
ارسال در تاريخ شنبه 8 تیر1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

قرار بود راجع به کنسرت دف یه مطلبی بنویسیم ولی از اونجاییکه کنسرتمون کلاسی بود چیز زیادی برای گفتن نیست . در کنسرت های کلاسی بر خلاف کنسرت های ارکستر دیگه کسی ما رو رهبری نمی کنه و این خودمون هستیم که روی صحنه قطعاتی رو که قبلن تمرین کردیم اجرا می کنیم . در واقع کنسرت های کلاسی اجراهایی هستند برای نشون دادن حداکثر توانایی اجرای هر نفر در جمع . البته از اونجاییکه کلاس ما از گروهی چهار نفره تشکیل می شد به همین شکل هم برنامه مون رو اجرا کردیم . یعنی من و پرهام و آراد و آوا دو به دو نشستیم و دو قطعه از کتاب اول "آموزش دف" تالیف استاد خودمون و دو قطعه هم از کتاب "صد درس دف" تالیف مجید وطنیان رو زدیم . روی هم رفته بد نبود .

در هر صورت هر کنسرتی هیجان خودش رو داره و باعث میشه بعضی وقت ها حرکات اکشن هم از آدم سر بزنه

من این حرکات رو به خصوص به هنگام تموم کردن کار خیلی دوست دارم و علاقمندم که کار رو با شور و هیجان بیشتری تموم کنم . لحظه پایان کنسرت :

و این هم تعظیم ما به حضار سالن و البته شمایی که تا این لحظه وقت گذاشتین و این پست رو خوندین :

خیلی خوب میشه اگه دست هامون زودتر بزرگ بشن و بتونیم دف کامل و با سایز واقعی رو به دست بگیریم . صداش یه چیز دیگه است .

----------------------------------------------

پ.ن:قبل از کنسرت زنگ زدم به ماهان و دعوتش کردم . آخه شب قبلش گفته بود که امروز از صبح تا غروب توی آموزشگاهه . اون هم قول داد که بیاد . قطعه اول رو در حالی زدم که یه چشمم به در بود ، یه چشمم به سالن و یه چشمم به صفحه نوت . حتا یکی دو بار هم نزدیک بود خراب کاری کنم . ولی وقتی اومد توی سالن کلی خوشحال شدم و از همون روی صحنه براش دست هم تکون دادم ... از قطعه دوم به بعد دیگه همه چی عالی انجام شد . استاد حقیری که از این موضوع خبر نداشت بعد از اجرای قطعه اول در گوش باباعلی گفت : "این پسرت امروز حواسش همه جا هست غیر از کاری که باید انجام بده"!!! خب دیگه ماهانه و برام مهمه . آخه اون کسیه که وقتی خیلی کوچولو بودم اجراهاش رو می دیدم و یه جورایی پیشوای موسیقی من محسوب میشه . با خبر شدیم که تازگی ها آموزشگاه در آموزش هم ازش استفاده می کنه و کم کم داره تمرین استادی می کنه . براش آرزوی موفقیت می کنیم .


برچسب‌ها: کنسرت دف, دف, پارسا واقف
ارسال در تاريخ جمعه 31 خرداد1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بالاخره زمان مقرر فرارسید و امروز برای شرکت در انتخابی ارکستر رفتیم آموزشگاه . بچه هایی که برای تست اومده بودند همه شون از من بزرگتر بودند . این اولین امتحان نوازندگی ساز تخصصیم بود و داورها دو تن از بهترین و با سابقه ترین اساتید آموزشگاه یعنی آقایان جواد هاشمی و حامد کرمانی بودند . آقای کرمانی در آموزشگاه به سخت گیری و جدی بودن معروف هستند ولی به من چیزی در این مورد گفته نشده بود ، بنابراین طبق معمول با آرامش و اعتماد به نفس کامل کارم رو شروع کردم . قرار بود دو قطعه از کتاب Fiddle time runners رو بنوازم ولی جالب اینکه وقتی نصف آهنگ اول رو زدم آقای کرمانی گفت دیگه نیازی به ادامه آهنگ و نواختن قطعه دوم ندارم ! بعد ، صحبتی بین ایشون و آقای هاشمی رد و بدل شد که من نشنیدم اونوقت بلند شد و از مامان شیدا که بیرون اتاق منتظر بود پرسید که چند ساله دارم کار می کنم و وقتی فهمید که یک ساله ، رو کرد به آقای هاشمی و گفت : " شما درست حدس زدید" ! ، بعد هم کلی ازم تعریف کرد و گفت که فکر نمی کرده یک سال سابقه داشته باشم . آقای هاشمی هم نظرشون این بود که من با توجه به اینکه یک ساله دارم کلاس میرم عالی زدم . بعدش این خبر رو به ما دادند که برای ارکستر انتخاب شدم و باید کارم رو از همین هفته شروع کنم . اون گفت تنها کسی که نتیجه تستش رو همونجا اعلام می کنه من هستم و اعلام باقی نتایج رو به بعد و بررسی بیشتر موکول کرد(بعد فهمیدیم که از حدود ۵۰ نفری که معرفی شده بودند حدود ۲۳ نفر امسال موفق به ورود به ارکستر نشدند) گرچه این تازه اول راهه ولی حالا میتونم بگم زحماتم نتیجه داد و تا حدودی موفق شدم . به نظر میاد یه رابطه ای بین من و موسیقی وجود داره ! 

پ . ن (۲۳:۰۷) : می خواستم یکی دو نکته راجع به تمرین هام بگم ولی دیدم نکته زیاده و گفتن یکی دو تاش فایده نداره . شاید یه پست هم راجع به تمرین گذاشتیم . فردا کنسرت دف داریم و من هنوز نخوابیدم . شب همگی به خیر . راستی برد تیم ملی رو تبریک میگم . خییییییییییییییییییلی چسبید

ارسال در تاريخ سه شنبه 28 خرداد1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

از موسیقی و خبرهاش یه چند وقتیه غافل موندیم . تمرین های ویلن همچنان ادامه داره و کم و بیش انجام میشه . کتاب اول Le Violin به سلامتی تموم شد و به کتاب دوم رسیدم . به احتمال زیاد یه دوره 6 ماهه سلفژ رو هم در کنار کلاسم باید بگذرونم و البته یه اتفاق دیگه هم افتاده .

نوازنده ارکستر

خبر این که برای شرکت در تست ارکستر آموزشگاه انتخاب شدم . در حال حاضر توی آموزشگاهمون هفت تا ارکستر زهی داریم که قراره بشن ۹ تا بنابراین طی نظرسنجی که از استادهای آموزشگاه انجام شد من و حدود ۵۹ نفر دیگه از بین ۲۶۰ هنرجویی که توی ارکسترها نبودند (توی آموزشگاهمون حدود ۴۷۰ هنرجوی ویلن داریم) انتخاب و معرفی شدیم تا نوازنده های این دو ارکستر جدید رو تشکیل بدیم . به گفته استادم ایشون و سایر اساتید شاگردهایی هم داشتند که از من بزرگتر و با سابقه تر بودند ولی برای این کار انتخاب نشدند بنابراین کارم سخت تر میشه و باید دقتم رو بیشتر ، ایرادهام رو کمتر و زمان های تمرینم رو دوبرابر کنم . احتمال هم داره بعد از تست نهایی و مشخص شدن گروهم که امتحانش روز سه شنبه است مجبور بشم تمرین هام رو زیر نظر یه استاد دیگه و توی یه روز دیگه ادامه بدم . خیلی خوب میشه اگه روز کلاس ویلنم با روز تمرین ارکسترم یکی باشه .

کنسرت دف نوازان

تمرین ها کم و بیش ادامه داره و به نظر می رسه همسایه ها هم دیگه به صدای دف من عادت کردند . دیروز خانوم همسایه روبروییمون از مامان شیدا می پرسید :

- این صدای دف که از خونه شما میاد پسرتون میزنه ؟

- (مامان شیدا هم فکر کرد بنده خدا اذیت میشه از صداش با نگرانی گفت) : بله .

- وای خیلی قشنگ میزنه ! من عاشق دفم . کجا میره کلاس ؟ میشه به من یاد بده ؟! (و گفت که کلی اسفند دود کرده برام!!!بعدش هم که فهمید ویلن هم میرم گفت باباش هم دوست داره ویلن یاد بگیره !!! فکر کن . افرادی هستند که در ۵۰ سالگی هم میخوان نواختن یک ساز رو یاد بگیرند . شمایی که تا حالا اقدام نکردید نمیخواهید به این موضوع فکر کنید ؟!)

من هم وقتی شنیدم اینجوریه و خوششون میاد دیگه ول کن ماجرا نبودم و شروع کردم به تمرین دف با صدای بلندتر . خوشحالیم که حداقل بنده خداها اذیت نمیشن . امیدوارم باقی همسایه هامون هم همین احساس رو داشته باشند

راستی یکی دو ماه پیش دوباره سازمون عوض شد و این بار سازی رو بهمون دادند که بیشتر شبیه دف واقعیه . چهارشنبه هفته بعد هم قراره نتیجه یک سال تمرین و پیگیری این ساز رو در کنسرتی به صورت گروهی اجرا کنیم . 

من در حال تمرین برای کنسرت :

و این عکس چند لحظه بعد رو نشون میده که یه قطعه رو اشتباه زدم (این عکس به درخواست خودم گرفته و نمایش داده میشه.من عاشق فیگورهای عجیب و غریب و ناجورم)

راستی یه چیزی : من هم مثل خیلی از بچه های دیگه توی مدتی که به دنیا اومدم تا حالا کلی موزیک گوش کردم ولی اینجا میخوام آلبوم مورد علاقه ام رو بهتون معرفی کنم  . این آلبوم -که اینقدر گوش دادمش تا تمام آهنگ هاش رو از بر شدم- خاطرات مبهم با خوانندگی رضا یزدانی و آهنگ سازی کارن همایونفره و از نظر من زیباترین آهنگ هاش "بلاتکلیف" ، "حرف های بی مخاطب" و "طهران،تهران" هستند . راستش اینقدر اینها رو گوش کردم که اگه باباعلی رضا یزدانی رو اتفاقی جایی ببینه ممکنه باهاش دست به یقه بشه

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد (البته اگه به سبک راک علاقه دارید این آلبوم پیشنهاد من به شماست) ... تا بعد


برچسب‌ها: پارسا واقف, کنسرت دف, خاطرات مبهم, رضا یزدانی, کارن همایونفر
ارسال در تاريخ دوشنبه 20 خرداد1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : امروز خیلی سعی کردم باباعلی رو از سفرش منصرف کنم . حتا گریه هم کردم (مجموع زمان گریه های من از وقتی به دنیا اومدم ۱۵ دقیقه است که ۵ دقیقه اش امروز بوده!!!) ولی باید می رفت ... هیییی زندگی


برچسب‌ها: گلبانگ سرود, جشنواره ایران سرافراز
ارسال در تاريخ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

قرار بود وقتی برگشتم جریان کنسرتمون تو سالن وزارت کشور رو براتون تعریف کنم . راستش فکر نمی کردیم که جریان اینقدر مفصل باشه که ندونیم از کجاش باید شروع کنیم . فکر کنم اگه این کار رو به صورت یه گزارش تصویری انجام بدیم بتونیم حداقل بخشی از اتفاق ها رو منتقل کنیم :

وقتی به مدرسه رسیدم انگار بچه ها منتظرم بودند . البته من ساعت ۱۲ و طبق قرار رسیدم اونجا ولی مثل اینکه باقی بچه ها زودتر رسیده بودند مدرسه و منتظر بودند من هم برسم و تمرین رو شروع کنند . چون وقتی رسیدم ، چند تا از مادرهایی که دم در مدرسه بودند با هم گفتند "این هم از پارسا !" و اما ... بعد از شش هفت جلسه تمرینی که تو مدرسه داشتیم ، مشخص شد که گروه ما از طبل و چند ساز کوچک تک صدایی مثل دایره و مثلث و ... ، دو سه تا بلز سوپرانو و آلتو ، حدود سه یا چهار بلز معمولی و سه فلوت تشکیل می شه و قراره دو آهنگ محلی "مستم مستم" و آهنگ محلی آذری "جیک جیک جوجه لریم" رو اجرا کنیم . با تشخیص مربیمون -آقای ذابح- من و محمدحسین و فرداد ضمن همراهی در خواندن سرودها و نواختن بلز باید وظیفه نواختن فلوت رو هم در کنسرتمون ایفا می کردیم .

وقتی تمرین تو مدرسه مون تموم شد و راهی سالن محل اجرا شدیم فکر نمی کردیم که قراره تمام صندلی های طبقه اول و بخشی از طبقه دوم این سالن پر بشه .

 

قبل از اجرای اصلی ، یک بار برنامه مون رو اجرا کردیم تا استرس بچه ها کمتر بشه ولی وقتی در زمان مقرر وارد سالن شدیم و با حدود دو سه هزار نفر جمعیت مواجه شدیم می شد استرس بیشتری رو تو چهره بچه ها دید .

اجرای ما ششمین برنامه بود و قبل از اون برنامه هایی به شرح زیر اجرا شده بود :

سرود "شکوه جاودانه" و سرود "معلم" توسط گروه های سرود مدارس مختلف راهنمایی و دبیرستان علامه در سطح تهران که به شکلی بسیار زیبا و فنی اجرا شد (رهبری بیشتر اجراها رو دکتر حمید عسگری بر عهده داشتند)

 

اجرای موسیقی سنتی توسط گروه موسیقی سنتی دانش آموزان مجتمع :

و بعد از این بخش نوبت ما شد تا بریم رو صحنه ... سالنی که میشه اون رو در ردیف بزرگترین سالن های فعلی ایران قرار داد . راستش فکر نمی کردیم به این زودی بخواهیم برنامه ای در این مقیاس اجرا کنیم . با پخش موزیک ورود به صحنه ، یکی یکی رفتیم و در جایگاه خودمون قرار گرفتیم :

با وجود استرسی که داشتیم برنامه های ما به خوبی هر چه تمام تر اجرا شد و هر دو تا آهنگ رو با هماهنگی خوبی اجرا کردیم :

و در پایان برنامه به شدت مورد تشویق قرار گرفتیم . چرا که ما کوچک ترین های این برنامه ۳ ساعته بودیم و برای اولین بارمون هم بود که در اجرای این برنامه حضور داشتیم . خیلی خوشحال کننده است که درست در پایان برنامه بتونی پدر ، مادر و مادربزرگت رو میون جمعیت تشخیص بدی . این حتا در مورد آدم درونگرایی مثل من هم صدق می کنه  :

و اما بعد از اجرای ما برنامه های جالب دیگری هم به روی صحنه اجرا شدند . سرود "ای ایران ایران" که توسط مرحوم محمد نوری در همین سالن اجرا شده بود توسط گروه همسرایان مجتمع که کارشون واقعن درست بود :

حرکات نمایشی (موزون/هماهنگ یا هر اسم دیگری که دوست دارید صداش کنید) که گنجوندنش تو برنامه ها واقعن جای تعجب و البته خوشحالی داشت و تشکیل می شد از بسته کاملی از رقص های اقوام مختلف ایران :

اجرای موسیقی سنتی توسط گروه همکاران مجتمع :

تجلیل از مدال آورهای علامه ای آخرین المپیادهای جهانی (یک طلا،سه نقره و سه برنز) :

همچنین تقدیر از رتبه های تک رقمی و دو رقمی کنکور سراسری :

اجرای قطعاتی بسیار زیبا و فنی توسط گروه کر اردیبهشت (دو قطعه محلی فارس و یک قطعه محلی ارمنستان) :

ترانه "جاده خوشبختی" توسط گروه موسیقی پاپ دانش آموزان مجتمع :

سرود "ایران وطنم" توسط گروه های سرود تعدادی از دبیرستان های علامه ...

و در پایان برنامه هم "ای ایران" که اجراش توسط گروه مشترک کلیه واحدهای آموزشی مجتمع و همچنین همراهی مردم ، حال و هوای سالن رو به کلی دگرگون کرد :

در مجموع میشه گفت برنامه هنری که توسط ۲۵۰ دانش آموز از یک مجتمع آموزشی اجرا شده و ۱۲۰ نفر هم به صورت مستقیم در اجرای اون تلاش کردند ، در این مقیاس و با این کیفیت نشون میده که مقوله هنر در این مجموعه دارای اهمیت بسیار زیادیه و بسیار مورد توجه و حمایت قرار می گیره و این خیال من رو برای همراهی با اونها بیش از گذشته راحت می کنه .  


برچسب‌ها: گلبانگ سرود, ایران سرافراز
ارسال در تاريخ پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

چند وقتی میشه در مورد مدرسه پستی نداشتیم . اون هم علتش اینه که اونجا همه چی داره طبق روال پیش میره و تا خبر خاصی نباشه نمیشه پستی هم داشت . ولی مثل اینکه یه خبرهایی هست . اون هم اینه که من و چند نفر دیگه از بچه های مدرسه ، دو سه روز پیش برای اجرای برنامه گلبانگ سرود در سالن وزارت کشور انتخاب شدیم و قراره حدود ده روز به صورت گروهی تمرین کنیم و آماده بشیم .

این برنامه یازده ساله که هر سال توسط بچه های راهنمایی و دبیرستانی مجتمعمون و با هدف ترویج بیشتر سرود دانش آموزی و همچنین تجلیل از مدال آورهای المپیاد جهانی و کشوری مجتمع برگزار می شه . در دوره های قبل تنها سرود اجرا می شد اما قراره ما بچه های دبستانی ، امسال به اونها اضافه بشیم و ضمن مشارکت در اجرای سرودها ، موسیقی رو هم در کنار اون برنامه بگنجونیم . برای من البته بد نیست چون مجبورم دوباره فلوت ، بلز و به خصوص سرود رو هم که پایه ای برای خوندن محسوب میشه تمرین کنم و اجرای زنده و گروهی دیگری (این بار با تعداد خیلی بیشتری تماشاچی) داشته باشم که مفید خواهد بود . خدا رو چه دیدی ! شاید استعدادی هم در زمینه صدا و آواز داشتم ! حالا مربی هنرمون چه جوری می خواد این هماهنگی رو بین بچه های منتخب دبستان برقرار کنه باید منتظر موند و دید اجرای اردیبهشتمون در سالن اجتماعات وزارت کشور چی از آب در میاد .

ارسال در تاريخ یکشنبه 25 فروردین1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

و اما ... پرونده موسیقی سال ۹۱ ما هم با برگزاری کنسرت کلاسیمون بسته شد . البته قبلش یه کنسرت هم دعوت بودیم که رفتیم . بچه هایی که در آموزشگاه در حال یادگیری سازهای زهی هستند در یکی دو ارکستر مختلف فعالیت گروهی هم دارند . از جمله ارکستر بتهوون که رهبرش استاد خودم هستند . کنسرت پایان سال ۹۱ این ارکستر یکم اسفند برگزار شد که استاد ، ما رو هم دعوت کرده بودند . این بود که دو تایی رفتیم سالن اصلی آموزشگاه . کار بچه ها و رهبرشون خیلی خوب بود و مشخص بود که در طول سال کلی تمرین کردند . چندین قطعه کلاسیک در این روز اجرا شد که در نوع خودش جالب بود . باباعلی اولین بارش بود که ارکستر سازهای زهی رو از نزدیک می دید (سال گذشته فرصت نکرده بود برای دیدن کنسرت های زهی انتخاب ساز با ما بیاد ) 

یک هفته بعد هم زمان کنسرت کلاسی خودمون فرا رسید . جایی که من و بقیه شاگردهای استادمون باید نتیجه یک سال تمرین و یادگیری رو جلوی جمع و به صورت انفرادی اجرا می کردیم . خستگی مدرسه باعث شده بود نوازنده معروف در طول مسیر یه همچین وضعیتی داشته باشه ! :

بعد از بیدار شدن بنده و انجام تمرین قبل از کنسرت وارد سالن شدیم و بچه ها یکی یکی رفتند روی صحنه و هر کدوم دو آهنگ از آهنگ هایی که قبلن مشخص شده بود رو اجرا کردند .

تفاوت زیادی بین کنسرت تکنوازی و کنسرت های گروهی هست . و اون هم اینه که هیچکی همراهتون روی صحنه نیست این به نظرم می تونه هیجان و استرس بیشتری ایجاد کنه . در واقع نقض کامل شعار همراه اوله که می گه : "هیچکس تنها نیست"

 

در هر صورت بنده به ظاهر خیلی خونسرد و رسمی رفتم روی صحنه و آهنگ های Cornish me و "داستان وسطی" از همون کتابی که قبلن گفتم رو اجرا کردم و خیلی خونسرد و رسمی هم از روی صحنه برگشتم سر جام (اینقدر خونسرد که به تشویق های تماشاچی ها هم واکنشی نشون ندادم!) ولی در درون غوغایی به پا بود . 

مامان بزرگ که تغییر حالت منو زیر نظر داشت ازم پرسید : "پارسا انگاری روی صحنه یه جوری بودی ؟!" من هم در جواب بهش گفتم : "خیلی هیجان داشتم" .

و این هم عکسی از استاد و شاگردهاش :

و تماشاچی همیشه در صحنه ما کسرا که به صورت سیار مشغول تماشای اجراها بود :

بعد از اجرا استاد دو طرف لپم رو گرفت و با خوشحالی بهم گفت که کارم خیلی خوب بوده ... من هم بعد از پایان تمام اجراها طبق معمول گلی که برام آورده بودند رو تقدیمش کردم :

 به این ترتیب اولین سال یادگیری ساز من به پایان رسید و در واقع میشه گفت تازه اولین گام رو برداشتم . باید دید بعد چی پیش میاد . 

ارسال در تاريخ دوشنبه 14 اسفند1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

رشد فیزیکی بچه های هم سن و سال من باعث می شه پدر و مادرهاشون مجبور باشند با سرعتی بالا براشون لباس سایز بزرگتر بخرند . حالا اگه قرار باشه بچه ای مشغول یادگیری موسیقی باشه و مثل من ساز زهی رو انتخاب کرده باشه این امر در مورد ساز هم صدق می کنه . یعنی از همین الان تا وقتی بزرگ بشم و بتونم با یه ویلن سایز استاندارد یا 4/4 کار کنم باید حداقل سه تا ساز که هر کدومشون از اون یکی یه سایز بزرگتره عوض کنم .

هفته پیش بعد از کلاس ویلن فرصتی شد تا ساز بعدیم رو بخریم . آخه با وضعیت نامعلوم دلار و قیمت ها بهتر دیدیم خریدمون رو زودتر انجام بدیم چون در نهایت تا دو سه ماه آینده بتونم با ساز فعلیم کار کنم و بعدش برام کوچیک می شه . این بود که دو تایی سری به مغازه رویال گالری زدیم تا سایز ۴/۱ سازی که باباعلی قبلن در موردش تحقیق کرده بود رو بخریم . ساز مورد نظر یک عدد ویلن Hofner با ژن آلمانی و تولید چین بود که بعد از تستی که تو مغازه انجام دادم متوجه شدیم کیفیت صداش با ساز قبلیم که T.F مادرزاد چینی و سفارش ایران هست یه 50 درصدی تفاوت داره ! و البته یه مزیت دیگرش هم اینه که شما در هنگام خرید ساز بعدی ، با پرداخت 30 درصد قیمت روز ساز + تحویل ساز خودتون به فروشگاه ، می تونید ویلن با سایز بزرگتر رو داشته باشید و به این ترتیب ضمن صرفه جویی ریالی ، از انباشت ساز تو خونه تون هم جلوگیری کنید . با توجه به صدایی که ازش شنیدیم با خودمون گفتیم کاش سال گذشته هم که می خواستیم ساز بخریم این ساز در دسترس بود . در هر صورت به مبتدی هایی که قراره ویلن کلاسیک کار کنند پیشنهاد می کنیم با این ساز شروع کنند .

و اما نکته جالب خرید دیروزمون این بود که بنده یه تستی از باقی سازها (از پیانو گرفته تا تمبک) هم به عمل آوردم و البته فروشنده رو مجبور کردم که ساز مورد علاقه ام یعنی گیتار الکتریک رو از پشت ویترین بیرون بیاره تا بتونم اون رو در آغوش بگیرم و کمی از هیجان درونیم رو نسبت بهش خالی کنم . وقتی برای اولین بار ساز محبوبم رو به دست گرفتم تازه فهمیدم که چقدر سنگینه . در هر صورت از ابتدای آموزش موسیقیم تا حالا این تنها سازیه که بهش ابراز علاقه کردم و خواستم یاد بگیرم و تنها به دلیل عدم امکان یادگیریش حاضر شدم ساز دیگری رو انتخاب کنم ... البته باباعلی با علاقه ای که در من دیده پیش بینی می کنه که در اولین فرصت ممکن آرزوم رو عملی کنم .

پی نوشت باباعلی :

یادم میاد هنوز سه چهار ماهی تا به دنیا اومدن پارسا باقی بود . در اون برهه زمانی بیشترین موسیقی که در منزل یا به هنگام سفر و ... در خودرو پخش می شد آلبوم هایی بدون کلام (Instrumental) و در سبک راک از Joe Satriani نوازنده چیره دست گیتار الکتریک بود . غافل از اینکه ممکنه شنونده دیگری هم در اون نزدیکی ها در حال گوش دادن به این موسیقی باشه و تحت تاثیر قرار بگیره . بعد از به دنیا اومدن پارسا به دلیل آگاهی از تاثیر نه چندان مناسب موسیقی راک به خصوص بر نوزادها از پخش این نوع موسیقی در منزل و یا خودرو صرفنظر کردیم و انواع مفیدتری رو جایگزین کردیم . اما به نظرم علاقه عجیب پارسا می تونه مربوط به همون دوران باشه . پس به شمایی که نوزادی در راه دارید پیشنهاد می کنم حواستون به نوع موسیقی که گوش می دید باشه

ارسال در تاريخ جمعه 27 بهمن1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بالاخره روز کنسرت فرا رسید و من از اینکه بعد از یک سال دوباره یه کنسرت گروهی دیگه داریم و یه اجرای زنده جلوی جمع ، حسابی سرخوش . فکر می کنم بدن کسی که موسیقی کار می کنه بعد از یه مدت درد بگیره اگه اجرای زنده در کار نباشه . خلاصه قبل از حرکت به سمت آموزشگاه خوشحالی رو می شد به صورت کامل در من دید :

دو شب قبل از کنسرت وقتی خسته از کار روزانه روی مبل و کنار باباعلی ولو شده بودم وقتی دید خیلی خسته ام با ملایمت ازم پرسید : دو روز دیگه کنسرت داری ! دیگه نمیخوای تمرین کنی ؟ و من با خستگی و خواب آلودگی جواب دادم : نگران نباش ! قول میدم اجرای خوبی داشته باشم (ده دقیقه بعد خواب خواب بودم) ... و سر ساعت پنج و نیم روز چهارشنبه آموزشگاه بودیم تا برای کنسرت که قرار بود ساعت هفت اجرا بشه تمرین کنیم . یک ساعت و نیم تمرین قبل از اجرا زیر نظر استاد انجام شد و سر ساعت هفت وارد سالنی شدیم که پر بود از خانواده هایی که برای دیدن کار بچه هاشون اومده بودند . و هر کس سر جایی نشست که از قبل براش در نظر گرفته شده بود . با فرمان استاد دف ها بالا اومد تا کار آغاز بشه .

برنامه در سه بخش اجرا می شد . بخش اول رو مبتدی ها یعنی ما اجرا می کردیم و دو بخش دیگه توسط دو گروه از بچه هایی که بزرگتر بودند و سابقه بیشتری در آموزش این ساز داشتند . ما کار رو با اجرای همنوازی با سازهای سنتی که نسبتن طولانی هم بود آغاز کردیم (حدود 8 دقیقه) و بعد از اون قطعه دوممون که اون هم طولانی بود به نام "آغاز" رو اجرا کردیم . در تمام طول سال ، هر جلسه بخشی از این قطعه رو یاد گرفته بودیم و تمرین می کردیم .

در گوشه سالن نوازنده های چیره دست کمانچه و سنتور مشغول تامین ملودی های ایرانی بودند تا کنسرتمون در کنار ضرب ، آهنگ هم داشته باشه .

و جالب اینکه در میون بچه های کلاس ، باران با شور و جدیت هر چه تمام تر نت های دف رو می خوند و میزد . راستش انتظارش رو نداشتیم اون اینقدر به این ساز علاقمند شده باشه .

و چشم هایی که بدون پلک زدن به فراز و فرودهای رهبر ارکستر دوخته شده بودند تا مبادا فرمانی از دست بره . تقریبن همه بچه ها در چنین حالتی بودند .

وقتی قرار باشه در بخشی از آهنگ از صدای حلقه های دف استفاده کنید ممکنه مثل من و اون دختر پشت سریم کمی هم حرکات بدن رو چاشنیش کنید تا شور و هیجان تماشاچی رو افزایش بدید . به هر حال ‌Body Language در موسیقی هم کاربردهای زیادی داره . به خصوص در اجرای زنده . شاید این هم یکی از دلایلی بود که بعد از اجرا یکی دو تا از خانواده هایی که نمی شناختیم بهم گفتند که از اجرای من کلی خوششون اومده  به اینها می گن گروه Fan ها یا طرفدارهای شما . هر کدوم از تماشاچی ها ممکنه از یه نوازنده خاص بیشتر خوششون بیاد . در هر صورت من اولین Fan های خودم رو هم در این کنسرت شناختم . بیشتر سنشون می خورد پدربزرگ و مادربزرگ های بچه ها باشند

و پایان برنامه و خوشحالی درونی . این حرکت زبون یعنی من دارم از خوشحالی منفجر میشم ولی جا برای بروزش ندارم و باید خودمو کنترل کنم !

دو تا از آهنگ های کنسرت امروز رو بچه هایی ساخته بودند که توی عکس می بینین . کارشون واقعن تحسین برانگیز بود .

و در پایان عکس دست جمعی یادگاری سه گروه با مدیر آموزشگاه و استاد .

و من و آراد و استاد حقیری (یکی از نوازنده های دف گروه کامکارها) که به حق در کارشون استاد هستند . یاد دادن دف و ایجاد هماهنگی بین بچه های همسن و سال ما به نظر بسیار سخت میاد .  

بعد از خالی شدن سالن فرصتی شد تا عکسی هم با پسرخاله که خیلی هم دوستش دارم بگیریم . جالب اینجاست پسر خاله که همچین بچه آرومی هم نیست در طول اجرای برنامه حتا پلک هم نمی زد ولی در زمان استراحت بین آهنگ ها سریع اعتراض خودشو نشون می داد ! به نظر علاقمند میاد . خواستیم ثبت نامش کنیم نمی دونم چرا قبولش نکردند !!!

در هر صورت کنسرت دف امسال ما به خوبی و خوشی اجرا شد . نمی دونم دوباره چه زمانی دور هم جمع میشیم . از اجرای بچه ها معلوم بود که بیشتر اونها از این ساز کوبه ای سنتی حسابی خوششون اومده . فکر می کنم یادگیری این ساز به جز زیبایی هایی که در اجرا داره و باعث میشه از موسیقی اصیل ایرانی دور نشیم ، می تونه درک ریتم رو هم -که یکی از اجزای اساسی موسیقی هست-در ما که بیشترمون در حال فراگیری ساز دیگری نیز هستیم افزایش بده .

باید کم کم خودمو برای کنسرت ویلن آماده کنم . از قرار معلوم یکی دو هفته دیگه است .

ارسال در تاريخ جمعه 20 بهمن1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

از وضعیت مدرسه این روزها خبر خاصی نیست جز اینکه تعداد کارت های دریافتی و تشویقی هام به نظر بیشتر از قبل شده . حالا باباعلی نمی دونه اینهمه تشویق برای درس و ... به چه مناسبت هایی بهم داده میشه و البته خیلی هم مهم نیست . مهم اینه که ارتباط لازم برقرار شده یعنی علاقه به درس و پیشرفت در اون وجود داره و رو به افزایشه . خیلی دوست دارم که در کنار کارها ، کلاس های بیرون و درس های مدرسه ، در سایر کارهای جانبی و هنری از قبیل مجسمه سازی ، کاردستی و ... هم فعالیتم رو بیشتر کنم ولی خب کمی برام سخته . برای من هنر از زاویه دیگری داره پیش میره و با وجود برنامه هام و زمان کمی که برام باقی می مونه در حال حاضر نمی تونم به ابعاد دیگر هنر اونطور که باید و شاید بپردازم .

و اما پیگیری و ثبت آخرین وضعیت شاخه هنری خودم  : از کجا شروع کنم ؟

دو سه هفته پیش یه جلسه دیر رسیدیم سر کلاس دف . در واقع زمانی رسیدیم که بچه های کلاسمون رفته بودند ، ولی استاد ازم خواست که با کلاس بعدی یعنی کلاس بزرگترها تمرین کنم . حالا بزرگترها که میگم یعنی دوازده سیزده ساله هایی که دو سه سالی میشه مشغول فراگیری هستند . کلاس باحالی بود . بچه ها به سه گروه تقسیم شده بودند و هر گروه ریتمی رو اجرا می کردند که تلفیقشون باهم آهنگی بسیار زیبا رو تشکیل می داد و استاد هم روبروشون در حال رهبری و هدایتشون بود . وضعیت بچه ها خب از ما مبتدی ها خیلی بهتر بود ولی با این حال من سعی کردم خودم رو همپای اونها پیش ببرم و کم نیارم ... و این کار و تلاش من در موقع نواختن ریتم های پیشرفته تری که تا حالا نشنیده بودم ، کوچولوتر بودن من نسبت به باقی کلاس و سعی در همپایی با اونها (با صورتی جدی ، دقیق و کمی عرق کرده) چنان باعث خنده استاد شده بود که نمی تونست جلوی خودش رو بگیره و در حالی که بچه ها رو رهبری می کرد هر وقت چشمش به من می افتاد می زد زیر خنده . آخر سر هم رفت باباعلی رو از بیرون کلاس پیدا کرد و آوردش توی کلاس تا با هم به این وضعیت جالب بخندند .

افزایش تمرینم در دو سه هفته گذشته باعث شد که استاد به جای یه ستاره دو تا ستاره بهم بده و کلی ازم تعریف کنه . البته چون من همیشه یادم میره دفترچه مخصوص ستاره ها رو با خودم ببرم باز هم ستاره ها رو روی دستم کشید ! راستی آخر این ماه کنسرت پایان دوره داریم . بله به همین زودی یک سال آموزشمون تموم شد و باید برای ادامه فراگیری این ساز تصمیم بگیرم . البته من تصمیمم رو گرفتم و به اطلاع مقامات هم رسوندم !

هفته پیش بالاخره یکی از دو تا کتاب تمرین ویلنم یعنی String Tunes رو تموم کردم  و استاد بهم جلد دوم کتاب جدیدی به نام  :

“Fiddle time runners : a second book of easy pieces” اثر Kathy & David Blackwel رو داد که خیلی ازش خوشم اومد . این کتاب که در فارسی به نام "آهنگهای آسان برای ویلن" ترجمه شده ، مثل کتابی که تموم کردم ، کتاب Fun هست یعنی کتابی که در اون آهنگ های شاد و مورد پسند بچه ها در سبک های مختلف گنجونده شده تا هم در کنار کتاب های رسمی و خشک آموزش ویلن احساس خوبی داشته باشیم و هم با سبک های مختلف موسیقی آشنا بشیم .

در مجموع من عاشق کتاب های Fun هستم و در واقع نیازی به درس دادن استاد نیست و خودم زود زود میرم آهنگ هاش رو یاد می گیرم . راستی قراره آخر همین ماه یا اوایل ماه بعد با تعدادی از بچه های هم سن و سالم که توی آموزشگاه مشغول یادگیری ویلن هستند  یه کنسرت گروهی ویلن هم داشته باشیم . تا خدا چه خواهد .

ارسال در تاريخ پنجشنبه 5 بهمن1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

و اما بحث شیرین موسیقی !

مشغله زیاد کلاس اولی ها روی من هم بی تاثیر نبوده و زمان تمرین های من رو تحت تاثیر قرار داده ولی تا اینجای کار خوشبختانه همه چی خوب داره پیش میره و استاد جدید هم رضایت کامل دارند و همونطور که میبینید ساز ما رو به نشان "لیس صورتی" ! هم مزین کردند . فکر کنم اگه همینجوری پیش بره کتاب قرمزه که درس هاش زیاده و روز به روز هم داره سخت تر میشه رو بتونم اواسط ترم بعد تموم کنم .

تا امروز هر آهنگی زدم از روی درس هایی بود که توی کتاب های موسیقیم بود . در طول چند سالی که موسیقی کار کردم همیشه باباعلی با خودش فکر می کرد که کی و چه زمانی ساختن یک آهنگ برای من اتفاق خواهد افتاد و چی باعث خواهد شد که خودم سعی در ساختن کنم . جالب اینکه خرید یک مداد تراش فنری و علاقه من به اون و احساس خوبی که از خریدش داشتم باعث شد یکی دو روز تبدیل به شخصیت اصلی بازی های من بشه و در نهایت اولین آهنگم رو در روز دانش آموز بهش تقدیم کنم . توضیح اینکه سرودن شعر ، ساخت آهنگ و نواختن ساز همه در یک لحظه و به صورت بداهه خوانی و نوازی اتفاق افتاد :

خوشبختانه همه اونها ثبت شده و قراره نت هاش رو بیاریم روی کاغذ تا بهتر ببینیم چیکار کردیم . شاید خیلی حرفه ای نباشه و کمی عجیب باشه و ایرادهای زیادی داشته باشه ولی مهم اینه که کار خودم بوده و به عنوان خروجی ذهن خودم ثبت شده . در هر صورت خوشحالم که در زمان این تراوش ذهنی دوربین باباعلی روشن بود . شعرهاش رو مینویسم تا یادم نره نت هاش رو هم هر وقت نوشتیم بهش اضافه می کنم :

مدادتراش :

من تراش میخواستم ... میخوام از این تراش فنری ها!

خیلی دوست دارم ... خیلی دوست دارم

خیلی دوست دارم ... خیلی دوست دارم

من دوست دارم تراشی بگیرم ... خیلی دوست دارم!

میخوام این تراش رو با تلاش بگیرم !!!

وقتی ۱۸ سالم شد

یه پی اس پی میخرم !!!

که بازی کنم !

بازی های مهربون !!!

دختری در دریا ! (این ترانه ، مکالمه پسر کوچولوییه که تو ساحل به یه دختر کوچولو به صورت غیر مستقیم پیشنهاد بازی میده . بخش های آبی ، اصل شعره و بخش های مشکی رو باباعلی به عنوان توضیح اضافه کرده)

(پسر) :  تیوپم کو؟ میخوام بازی کنم

میخوام بازی کنم

 (دختر) : چطوری؟

(پسر) : بیا باهم بازی کنیم

(پسره رو به ما ادامه میده) :

در حال بازی کردنم

خیلی عوض شدم !

پاک کنم گم شده !!

خیلی ناراحتم !!!

دختری در رویا : (این آهنگ بیشترش بدون کلام بود و در پایان یک بیت شعر هم داشت)

من دوست دارم رویایی بشم ، من خیلی!

ای وای من ! تو کجایی؟!!! خیلی غمگینم !!!

راستی خیلی وقته از دف چیزی ننوشتم . دوره دف ما هم افتاده توی سراشیبی و داره به انتهاش نزدیک میشه . قراره تا آخر امسال تکلیف نفرات برگزیده برای شرکت در کلاس های پیشرفته مشخص بشه . آموزشگاه هم اقدام به تعویض دف هامون کرد و از این به بعد کار رو با ساز جدید دنبال می کنیم . سازی که دیگه از عکس روش خبری نیست  ، جنسش شبیه مقوای فشرده است و صداش هم بیشتر شبیه دف شده و مجموعه اینها باعث شده ما بیشتر علاقمند بشیم و حس کنیم ساز جدی تری دستمون می گیریم . از ابتدای سال تا حالا داریم روی قطعه ای کار می کنیم که روز به روز بخش های جدیدی بهش اضافه می شه و طولانی تر میشه (قراره این قطعه طولانی بعد از تکمیلش تا اسفند ماه در یک کنسرت به صورت گروهی اجرا بشه) تا خدا چه خواهد .

این کله سبزه همون تراش فنری الهام بخشه !!!

ارسال در تاريخ سه شنبه 16 آبان1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بعد از یه غیبت نسبتن طولانی که طی اون یه جورایی کامپیوترمون رو خاموش کرده بودیم باید به سرعت برسم به زمان حال ، پس از آخرین پستم یعنی از بعد از تولد خودم شروع می کنم .

گلادیاتورها

دو سه شب بعد از تولد خودمونی که داشتیم گروه دوست هام (به جز باران و الینا) مهمون ما بودند و طبق معمول همیشه که کنار همیم به همه ما بسیار خوش گذشت . البته از اونجایی که مدت زمان زیادی بود دور هم جمع نشده بودیم انرژی زیادی ذخیره شده و باعث شده بود بازیهامون بسیار اکتیو! تر از همیشه باشه . تا جایی که در آخرین حرکت وقتی داشتم جاخالی میدادم مشت سرگردان آراد که قصد نداشت به سمت صورتم بیاد خورد تو چشمم و با هم درگیر شدیم ! و جالب تر اینکه درگیری ما به دو دقیقه هم نکشید و چنان دست در گردن می رفتیم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده .

 

تولد آریا

یک هفته بعد از اون شب اکتیوی که داشتیم تولد آریا بود و همه اونجا جمع بودیم . جاتون خالی اونجا هم خیلی خوش گذشت . یکی از مهمونهاشون که یه آقای گنده بود و یه دختر کوچولو هم داشت کودک درونش بیش فعال شده بود و اینقدر باهامون بازی (نبرد گلادیاتورها) کرد که همه مون از نفس افتادیم . موقع خداحافظی هم مامان آریا عکس فارغ التحصیلی دوره ارفمون رو روی چوب چاپ کرده و به همه ما هدیه داده بود . دیگه حالا دوره ارف و اون عکس کم کم داره برای ما به خاطره تبدیل میشه .  

Duet در شمال

دو سه روز بعد از تولد آریا به سر بابامون میزنه که قبل از شروع سال تحصیلی جدید یه سری به بابا و مامانش که تازه کوچ کرده بودند - و شما هم در جریان داستان نقل مکان تاریخیشون هستید - بزنه بنابراین سه شنبه غروب راهی شمال کشور شدیم . صبح روز بعد زمان خوبی بود تا تمرینم رو روی تراس خونه بابابزرگم و زیر آسمون بسیار تمیز شهر انجام بدم . در واقع باید خودم رو برای اجرای شب آماده می کردم آخه قرار بود عمو حسین و دو تا از دوست هاش مهمون ما باشند و یه کنسرت واقعی راه بندازیم .

عمو حسین که سالها است حرفه اصلیش تدریس گیتاره و با تمرین زیاد و مداوم تونسته در تمام سبک های این ساز تجربه و تبحر زیادی کسب کنه از من خواسته بود که سازم رو همراهم ببرم تا ببینه پیشرفتم در چه مرحله ایه و اگه شد یه دو نوازی هم با هم داشته باشیم . البته من اون روز تمرین زیادی نکردم (چون درس ها رو کامل بلد بودم) ولی برای رسیدن شب و زمان اجرامون لحظه شماری می کردم . و بالاخره لحظه موعود رسید و من و عمو حسین 14 تا از آهنگ های کتاب String Tunes رو با هم اجرا کردیم . این اولین دونوازی من با یه ساز دیگه بود و برام بسیار جذاب و دوست داشتنی بود . جوری که به نظرم تمرین در کنار گیتار خیلی بهتر از کار با سی دی اومد . عمو حسین هم حسابی از این دونوازی خوشحال و از سطح پیشرفتم راضی بود .

پایی به آب زدیم

روز بعد قرار بود برای کاری به انزلی بریم بنابراین از باباعلی خواستم که تنی هم به آب بزنیم ولی از اونجایی که اولن برنامه ای برای رفتن توی آب نداشتیم (هوله و مایو برنداشته بودیم) و دومن وقت کافی هم نداشتیم  و در نظر داشتیم برای فرار از ترافیک  زودتر برگردیم تهران به پبشنهاد من ، پایی به آب زدیم !

در هر صورت جاتون خالی همین سفر کوتاه 48 ساعته هم حسابی چسبید و حالا دیگه باید آماده شروع سال تحصیلی جدید باشم . میگن همین فردا شروع میشه  

ارسال در تاريخ جمعه 31 شهریور1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

یک ترم از کلاس ساز تخصصی من گذشت و سه جلسه هم از ترم جدید سپری شد . توی این یک ترم که خیلی هم حیاتی و تعیین کننده بود چیزهای زیادی یاد گرفتم . با توجه به سختی بیش از اندازه سر و کله زدن با ویلن یاد گرفتم که یه کار هر چقدر هم سخت باشه بالاخره شاید بشه برای انجامش راهی پیدا کرد و برای انجام کارهای سخت هیچ راهی بهتر از همت خود آدم و تمرین و تمرین نیست . ولی این قضیه خیلی ظریف و آرام آرام برای من جا افتاد .

برای اینکه صدایی مناسب (نه خیلی مناسب بلکه قابل تحمل) از سازتون در بیاد در بهترین حالتش شاید مجبور باشید به مدت سه ماه هر روز یک ساعت تمرین کنید ...  تمرین روزانه ویلن ما هم با کمی افت و خیز برقراره و چیزی نیست که بشه ازش در رفت ... گاهی وقت ها انگشت های دست چپم که روی سیم قرار می گیره از تمرین زیاد درد هم می گیره ولی چاره نیست چون دوستش دارم . من دو تا کتاب دارم که به صورت همزمان ازشون درس می گیرم . یکیش همون کتاب قدیمی Le Violon هست که بیشتر روی نواخت نتهای پایه و ترکیبشون (بدون اینکه آهنگ مشخصی بنوازید) تاکید داره و سعی می کنه تکنیک های مقدماتی لازم برای نواختن روان ساز رو جا بندازه و کتاب و CD دیگری به نام String Tunes که جدیدتره و پر از آهنگ های زیبا و ساده شده برای نوازندگان مبتدی هست و باعث میشه تمرین های من از حالت کسالت آورش خارج بشه .

باباعلی البته ترم یک رو خیلی بهم فرجه داد و باهام راه اومد ولی این ترم دیگه شوخی نداره ...  دیروز که قرار بود تمرین کنم و اصلن تمرین نکردم وقتی برای باباعلی تعریف کردم که تمرین نکردم جریان زیر اتفاق افتاد :

متاسفانه اتفاق خاصی نیفتاد و این یعنی خطر ! خیلی دوستانه و با لبخند بغلم کرد و در کمال آرامش و دوستی بهم گفت که تا آخر هفته حق ندارم به سازم دست بزنم !!! من هم خیلی ناراحت شدم و ازش خواستم که منو ببخشه :

باباعلی : اگه کسی دوست نداشته باشه تمرین کنه چه معنی میده ؟ آیا باید اجازه بدیم ساز رو الکی داشته باشه و کلاس هم بره ولی تمرین نکنه ؟! آیا نباید یه جوری تنبیه بشه ؟

من : نه ! باید یه فرصت دیگه بهش بدیم و ببینیم چیکار می کنه !!!

مثل همیشه که وقتی جواب منطقی و محکمی از من می شنوه تسلیم میشه گفت "باشه ! پس ببینیم !" و من چنان اجرایی از تمام درس های دو تا کتاب (از درس اول تا آخرین درس) بهش نشون دادم که دو چیز رو فهمید : اول اینکه خیلی سازم رو دوست دارم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی ازش دور بشم و دوم اینکه درسته که ممکنه یه وقتایی از زیر تمرین در برم ولی وضع و اوضاع عمومیم بد نیست ... البته اظهار نظر استاد عزیزم یعنی خانم اعتمادی هم باعث شد که بیشتر به این دومی مطمئن بشه "پارسا تو شاگردهایی که همزمان و بعد از خودش گرفتم از همه بهتره"

حالا این "بهتر از همه شدن" هیچوقت هدف نهایی من نیست و نبوده فقط چیزی که برای من و باباعلی خیلی اهمیت و ارزش داره اینه که من کارم رو به بهترین شکل ممکن انجام داده باشم .

راستی سومین چیزی که بهش مطمئن بود ولی باز هم براش بیشتر ثابت شد این بود که "فرصت دادن همیشه جواب میده" به شرطی که با ظرافت و نوآوری ازش استفاده کنید .

خانم اعتمادی اما به هیچ وجه شوخی ندارند و در کلاس ما از شوخی و بازی خبری نیست . اونجا ایشون درس میدن و من درس پس میدم و اگه کم کاری هم ببینند رک و راست خودم و باباعلی رو در جریان قرار میدن ... و این همون کلاسیه که با خصوصیات اخلاقی من انطباق داره (البته میدونید که بنده در سایر موارد همچین منضبط هم نیستم ولی انطباق با استاد رو همیشه در دستور کارم دارم). متاسفانه خبردار شدیم که استاد برای شرکت در یک دوره Master Class عازم آمریکا هستند و قراره بنده تا عید رو نزد استاد محترم دیگری که رهبر ارکستر ویولونیست های آموزشگاه هم هستند به فراگیری هنرم بپردازم ... برای ایشون هر جا که هستند آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم که با دست پر برگردند و دوباره کلاسمون رو با ایشون ادامه بدیم .  

ارسال در تاريخ سه شنبه 3 مرداد1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

شرح کنسرت فارغ التحصیلی دوره ارف ما یکی ازپست هایی بود که قرار بود به محض حاضر شدن عکس ها و فیلم ها جریانش رو براتون تعریف کنم :

پیش درآمد

طبق معمول کنسرت های قبلی یک ساعت زودتر از زمان شروع کنسرت برای تمرین به محل آموزشگاه رفتیم و مستقیم به اتاق تمرین راهنمایی شدیم . جایی که باید کل برنامه رو یک بار اجرا می کردیم .

بعد از تمرین ، زمان اجرا فرارسید و ما به سالن همیشگی کنسرت های آموزشگاه که حدود 50 نفر از پدر و مادرها در اون انتظارمون رو می کشیدند راهنمایی شدیم . برنامه با اجرای آهنگ خوش آمدگویی به مامان و بابا شروع شد . آهنگی که توسط همه اعضای کلاس با فلوت اجرا می شد و بعد از اجرای هر قطعه ، سرود مربوط به همون قطعه رو باید میخوندیم . آهنگی که در پایان قطع نشد و بعد از اون سه آهنگ "تیک تاک تیک تاک ساعت" ، "یه گردن دراز" و "طبل بزرگ" به همون سبک ، بدون توقف و به صورت پیوسته اجرا شد . این بخش مورد توجه قرار گرفت و حسابی تشویق شدیم و رفتیم سراغ بخش دوم که اجرای چند آهنگ ترکیبی بود .

 

بخش اصلی

آهنگ های بخش دوم که با ترکیبی از سازهای ضربی و فلوت نواخته می شد آهنگ "دویدم و دویدم" و "چک چک باران" بود . در آهنگ اول نواختن ساز سوپرانو با من و دختری از یه کلاس دیگه بود (روز قبلش من و سه نفر از بچه های کلاسمون برای کنسرت اونها رفته بودیم و روز کنسرت ما هم چهار نفر از اونها ما رو همراهی می کردند) . در این بخش حسابی تمرکز لازم بود چون آهنگ از چند لایه تشکیل می شد که روی هم آهنگ اصلی و کامل رو میساخت و اگه هر کدوممون بخش خودش رو اشتباه میزد آهنگ خراب میشد . در مجموع کار بچه ها (به خصوص بچه های کلاس ما) خیلی خوب بود و نشون دادند که حسابی موضوع رو جدی گرفتند و کار کردند و با هم هماهنگ هستند .

 در آهنگ "چک چک باران" هم من و همراهم جای خودمون رو با آراد و یه دختر دیگه از اون کلاس عوض کردیم . در این بخش ساز ما باس بود . در هر صورت بخش اصلی هم به خیر و خوشی اجرا شد ... نکته جالب توجه جدیتی بود که بچه ها در اجرای برنامه ها از خودوشون نشون میدادند .

 

در بخش بعدی مدیر آموزشگاه سخنرانی داشتند و از همنوازان گروه (فلوت ، ویلن  و پیانو) که بزرگسال بودند و نوازنده های سنتور ، دف و درام که نوجوان های آموزشگاه بودند و همگی اونها ، ما رو در اجرای آهنگ ها همراهی می کردند تشکر کردند و بعد از اون مدرک ها و تندیس فارغ التحصیلیمون رو از ایشون دریافت کردیم و فرصتی شد تا چند تا عکس یادگاری هم بگیریم :

بچه های خجالتی !

بخش پایانی برنامه اما قطعه "سال نو" بود که با نمایش ننه سرما ، خوندن شعرش توسط گروه و ورود حاجی فیروز و خوندن شعر معروفش (ارباب خودم چرا نمیخندی و ...) همراه بود که بعد از تموم شدن این بخش همین شعر از بلندگو پخش شد و عمو نوروز اومد تا هدایای ما رو بهمون بده که جالب ترین بخش برنامه با هنرنمایی فی البداهه سه تا بچه بازیگوش رقم خورد :

جریان از این قرار بود که بچه ها منتظر بودند تا عمونوروز هدیه هاشون رو بده که من شروع کردم به دست زدن با آهنگ شیش  و هشت و یه تکونی هم به خودم دادم ! همین کافی بود تا آراد و آرین هم که انگار منتظر فرصت بودند برگشتند سمت من و سه تایی تمام آهنگ رو روی صحنه رقصیدیم ... جالب اینکه باقی بچه ها هیچ حرکتی نمی کردند و ما سه نفر یه جزیره ساختیم و فضا رو جوری رقم زدیم که همه پدر و مادرها از خنده ریسه می رفتند . هنرنمایی ما کار رو به جایی رسوند که کارمندهای آموزشگاه همدیگر رو از طبقات صدا میزدند تا از دیدن این صحنه بی بهره نمونند ... فکر کنم در این زمینه عکس ها گویا تر از متن باشه :

استادهای آینده

بعد از گذروندن یه دوره طولانی دو سال و نیمه بالاخره کلاس ما تموم شد و ما از هم جدا شدیم . البته خوشبختانه در کلاس دف که گروهی هست هنوز با هم هستیم . نمی دونم سال ها بعد که این صفحه رو نگاه می کنیم هر کدوممون توی چه وضعیتی قرار خواهیم داشت و آیا موسیقی رو در کنار سایر کارهامون ادامه خواهیم داد یا نه ولی در هر صورت وضعیت فعلی بچه های گروه هفت نفره ما از این قراره :

آراد افتخارنوری : استاد ویلنسل

آرین طهماسبی منصور : استاد پیانو

سید آریا فیض بخش : استاد پیانو

الینا رضایی عسگرزاده : استاد ویلن

ایلیا یزدانی : استاد گیتار

باران خدادادی : استاد پیانو

و ...

ارسال در تاريخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

دیروز برای برگزاری یه اجرای کوچولو از حرکاتی که توی چهار پنج ماه گذشته یاد گرفتیم و تعیین نفرات نهایی تیم ، راهی آموزشگاه شدیم و به آخرین اتاق ساختمان که محل تمرین تیممون بود رفتیم . بعد از آماده شدن بچه ها سرکار خانم لورتا مربی کاربلدمون اومد و ما به فرمان اون و با همراهی موزیک شروع کردیم به گرم کردن . خب برای باباعلی و مامان شیدا که تا حالا همچین کلاسی رو از نزدیک ندیده بودند جالب بود و اونها فهمیدند که این هنر در واقع ترکیبی از ورزش ژیمناستیک و حرکات بسیار ریتمیک هست که اجرای اونها هم بدن آماده و ورزیده نیاز داره و هم دقت زیاد و درک عمیق از ریتم و هماهنگی میان این دو . لورتا جون به ما گفت که تمام نفراتی که در اجرای دیروز حضور داشتند انتخاب شدند (حدود ۹ نفر) و با سه نفر از بچه ها هم که از دوره قبل مونده بودند سر جمع تیممون میشه دوازده نفر (تعدادی از دوست های ما هم در طول دوره و به تدریج از کلاس ها حذف شده بودند) در ضمن برای اینکه بتونیم برای برنامه جشن روز جهانی کودک آماده بشیم باید از هفته آینده دو روز در هفته برای تمرین بریم و دیگه اینکه ممکنه ساعت کلاس ها به قبل از ۳ منتقل بشه که در این صورت کار برای ما سخت تر خواهد شد . از طرفی به یه برنامه ریزی دقیق تر نیاز داشتیم و یه روز خالی بیشتر . از اونجایی که در خصوص حذف کلاس دف به توافق نرسیده بودیم با در نظر گرفتن همه موارد تصمیم بر این شد که احتمالن ادامه این راه متوقف بشه و من ارتباطم رو با آموزشگاه در حد همون هفته ای دو روزی که برای ویلن و دف میرم حفظ کنم و برنامه روزهای دیگه رو جور دیگه ای تنظیم کنیم . در هر صورت من این دوره رو دوست داشتم و مربی محترمه هم از کارم راضی بود ولی بعضی وقت ها چاره نیست و نمیشه همه چیزهایی رو که دوست داریم ، داشته باشیم و تمام کارهایی رو که دوست داریم ، انجام بدیم . برای هم تیمی هام در ادامه راهی که در پیش دارند آرزوی موفقیت داریم و امیدواریم برنامه های اونها رو در کنسرت بزرگ امسال آموزشگاه ببینم .

 

عکس ها مربوط به گرم کردن هست . در زمان اجرای حرکات فیلم و عکس برداری ممنوع بود .

ارسال در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

گفتیم که برای دف انتخاب شدیم . چهارشنبه دو هفته پیش به اتفاق خانواده رفتیم تا در جلسه ای که با مدیریت آموزشگاه داشتیم شرکت کنیم و در واقع توجیه بشیم ! جلسه ، مشابه جلسه ای که چند ماه قبل برای کلاس باله داشتیم برگزار شد . البته برای باله تعداد شرکت کننده های منتخب خیلی کمتر بود ولی مشخص شد که برای دف بیست نفر رو از کلاس های مختلف ارف انتخاب کردند تا این بیست نفر بعد از شش ماه آموزش در دو سطح مختلف ادامه کار بدند و بعد از یک سال ، در قالب گروه دف آموزشگاه به اجرای کنسرت در مناسبت های مختلف بپردازند . البته این اولین باریه که آموزشگاه در بخش کودکان اقدام به تشکیل گروه دف می کنه . خب دستشون درد نکنه در هر صورت نگرش خوبیه که یه آموزشگاه ضمن کسب درآمد به فکر پرورش استعداد هم باشه و در این راه هزینه کنه . هزینه هایی که خیلی زود چند برابرش به خود آموزشگاه برمی گرده .

و اما دف مربوطه : همونطور که در عکس میبینین در سایز کوچک و به سفارش آموزشگاهمون و توسط یک موسسه تحقیقاتی و طراحی ساز ساخته شده تا بچه ها بتونند بدون مشکل فیزیکی این ساز رو یاد بگیرند و البته همونطور که میبینین بر روی دف ها از جاذبه های توریستی (عکس شخصیت های کارتونی مورد علاقه بچه ها) هم استفاده کردند . جالب اینکه به دلیل همین جاذبه ها ، بعد از جلسه توجیهی هیچ بچه ای نبود که حاضر باشه بدون دف آموزشگاه رو ترک کنه !!!

ارسال در تاريخ شنبه 2 اردیبهشت1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

به عنوان مقدمه ای برای بخش سوم این پست طولانی قصد دارم تجربیاتم رو در خصوص نحوه مواجهه و تعامل با کودک در زمینه تمرین اختصاص بدم چون در یکی دو سال گذشته خانواده های زیادی رو دیدم که مشکلاتی با بچه هاشون در ارتباط با استقبال از موسیقی و مشکل کم کاری در تمرین داشتند ... البته اطلاعات این بخش شاید قابل استفاده در هر موضوع دیگری به جز موسیقی هم باشه .

رالی کودکان نابغه

تغییر نگاه خانواده ها به مقوله تربیت کودک که یکی از دلایلش رو میشه در تک فرزندی یا بهتر بگم کم فرزندی جستجو کرد باعث میشه همین که کودک ما سال های اول عمرش رو پشت سر میگذاره و به سن سه و چهار سالگی می رسه به این فکر بیفتیم که با هدف تربیت یک اینشتین ، نیوتن ، بتهوون و ... یک سری آموزش ها رو با اون شروع کنیم تا خدای نکرده از بقیه هم سن و سال هاش (که همه شون تبدیل به نوابغ خواهند شد) عقب نمونه . آموزش هایی که بیشترمون نتونستیم در زمان مناسب بهش بپردازیم . به عبارتی ما دوست داریم کمبودهای خودمون نه تنها در بچه ها وجود نداشته باشند بلکه تبدیل به نقاط قوت فرزندانمون هم بشوند . بنابراین شروع می کنیم به عملی کردن یک به یک آرزوهامون بر روی کودک خردسالمون . انتظارمون هم اینه که اون در تمامی این زمینه ها نظر ما رو برآورده کنه و تبدیل به یک آچار فرانسه بشه که در تمام زمینه ها حسابی حرف برای گفتن داشته باشه (چیزی که هیچکدوم از نوابغی که نام بردیم نبودند) ولی اگر واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم متوجه میشیم که سطح انتظارمون از بچه ها فراتر از اون چیزیه که باید باشه .

شاید به همین دلیله که بیشتر علمای امر به اتفاق بر این باورند که کودک زیر هفت سال نباید تحت آموزش های مستقیم قرار بگیره و در صورت تمایل به آموزش رشته ای خاص حتمن باید از روش های غیر مستقیم و ویژه این سنین استفاده کرد . یک برخورد ناصحیح مربی میتونه اثرهای منفی جبران ناپذیری بر روی روح و روان بچه های خردسال باقی بگذاره . حالا از اینها می گذریم و تصور می کنیم همه چیز آماده است و شما هم آموزشگاهی پیدا کردید که از روش های استاندارد و خاص و توسط مربی های مجرب و کار آزموده کودک رو تحت آموزش غیر مستقیم قرار میده ولی شما حس می کنید بازدهی لازم رو نمیگیرید . اشکال کار کجا است ؟ از نظر بنده بیشتر اشکال رو میشه در منزل جستجو کرد !

بله . ممکنه مربی آموزشگاه ، مجرب و آشنا به روانشناسی و آموزش خاص کودکان خردسال باشه ولی آیا ما هم میتونیم ادعا کنیم که مجرب هستیم ؟ آیا تجربه مناسبی در زمینه تربیت کودک داریم ؟ طبیعیه که پاسخ منفی خواهد بود . از اونجایی که تداوم این دوره ها و موفقیت در اونها در بیشتر مواقع به تمرین ، ممارست و انجام یک سری تکلیف در منزل نیاز داره انتظار ما از کودکمون لابد این خواهد بود که مثل یک انسان بالغ به تمرین بپردازه و تا رسیدن به استاندارد وسطح مطلوب هم دست از تمرین نکشه ... در غیر این صورت هم حتمن خیلی زود از کوره در خواهیم رفت . بدون اینکه نحوه صحیح مطرح کردن این خواسته رو با کودک بدونیم . در این زمینه و پس از امتحان بسیاری از راه های درست و غلط به یک سری اصول در این زمینه رسیدم که میتونه در تمرین های بچه ها و به خصوص موسیقی مد نظر قرار بگیره :

حوصله

حالا که شما مقوله ای مثل موسیقی رو برای کودکتون انتخاب کردید (و خودش در این انتخاب نقش چندانی نداشته) باید حوصله به خرج بدید و همیشه این نکته رو به عنوان یک پیش فرض در پس ذهنتون داشته باشید که وظیفه شما اینه که در حد امکانتون کودک رو با این مقوله ها (مثل موسیقی) آشنا کنید ولی اون مجبور نیست در همون سنین خردسالی تمام و کمال به خواست شما عمل کنه و به هر مقوله ای که شما عاشقشید یا تشخیص میدید که خوبه علاقه نشون بده ... بهترین بازده زمانی اتفاق میفته که اون به موسیقی یا مقوله مورد نظر علاقمند بشه . خوشبختانه شما میتونید در ایجاد این علاقه نقش اساسی داشته باشید . در واقع شما میتونید به جای :

"عزیزم وقت تمرینته باید تمرین کنی !" و "زود باش تمرینت رو انجام بده وگرنه ..." و یا "خیلی تنبلی ! هیچوقت ندیدم خودت تمرین هات رو انجام بدی" و یا "این چه وضع تمرین کردنه ؟! من اصلن از این وضعیتت راضی نیستم" و ... ده ها جمله منفی و مایوس کننده دیگه که هر کدومش میتونه رشته های ارتباطی بچه به مقوله مورد نظر رو قطع کنه با صرف اندکی زمان و به خرج دادن ظرافت هایی ، در افزایش میزان این علاقه موثر باشید . پس اول از همه میزان صبرتون رو بالا ببرید . کار کمی ظریفه ! 

عشق و نفرت

همونطور که حتمن خودتون هم میدونید فاصله عشق و  نفرت در یک کودک سه ساله بسیار باریک تر و نازک تر از چیزیه که فکر می کنید . اونها لحظه ای شما رو دوست دارند و لحظه دیگه ممکنه از شما حتا اظهار نفرت هم بکنند (نفرت هایی زودگذر که در یک چشم به هم زدن فراموش میشن). پس در برخوردهاتون مواظب باشید . به یاد داشته باشید هر موضوعی که بین شما و اون قرار بگیره و فاصله بندازه موجب نفرت اون خواهد شد ولی اون موضوع حکم پدر و مادر رو برای بچه نداره که زود نفرتش رو نسبت بهش فراموش کنه . قیافه در هم شما از تمرین نکردن اون ، عدم توجه شما به نمایش اولین آموخته های اون و یا اولین نت هایی که مینوازه ، اظهار نظر نسنجیده شما بعد از شنیدن کارهاش (هنوز نمیتونی خوب بزنی یا خیلی بد میزنی بیشتر تمرین کن) ، عدم حضورتون در برنامه ها و کنسرت هاش (مادر و به خصوص پدر) و یا هرگونه تنبیهی که برای این مقوله در نظر می گیرید ، ممکنه چنان اون رو مایوس کنه که همون اول کار از موسیقی یا موضوع مورد نظر متنفر بشه و متاسفانه این نوع تنفر مثل نوع قبلی نیست و به سختی فراموش میشه . برعکس هر چیزی که موجب خوشحالی شما بشه ، اعتبار کودک رو نزد شما افزایش بده ، موجب بشه اون رو حتا شده به صورت زبانی (و گاهی وقت ها هم مادی) تشویق کنید موجب عشق اون به موضوع مربوطه خواهد شد . چون بچه ها عاشق خوشحال کردن شما هستند . و هر چه بتونید به اونها ثابت کنید این خوشحالی حقیقیه و نمایشی نیست بیشتر موفق خواهید شد . اونها عاشق تشویق شدن هم هستند پس تا میتونید روش های تشویقتون رو گسترش بدید و از روش های تنبیهی دوری کنید .

خوب-بهتر-عالی

در رتبه بندی کارهای یک کودک (هر کاری میخواد باشه) واژه های متوسط-ضعیف-بد وجود نداره ... این عبارت ها رو فراموش کنید و رتبه بندیتون رو از خوب شروع کنید . اونها از شنیدن عبارت های با بار منفی به هیچ وجه خوششون نمیاد (به عبارتی بهتره اونها رو به شنیدن این واژه ها عادت ندید) کار اونها همیشه خوبه (حتا اگه خوب نباشه) و جا برای بهتر و عالی شدن داره (هیچوقت هم همون اول نگید کارشون عالیه چون این هم برای اونها معنی جدی نگرفتن و سر کار گذاشتن میده)

علایم بهتر از کلام

علایم قراردادی اثری به مراتب بیشتر از کلام دارند . بچه ها این علایم رو که بین خودشون و یک آدم بزرگ برقرار میشه دوست دارند . علایم ما برای رتبه بندی از این قرار بود :

خوب : دست مشت و شصت به صورت افقی

بهتر : دست مشت و شصت با زاویه 45 درجه

عالی : دست مشت و شصت با زاویه 90 درجه

این اونه که داره میزنه ؟!

بعضی وقت ها که اون در اتاق دیگری مشغول نواختنه (و کیفیت کارش هم به نظرتون مطلوبه) خیلی جدی از شخص دیگری که در منزل هست بپرسید که آیا این فرزند شما است که در حال نواختنه ؟ و نشون بدید که تصور کردید یه نوازنده حرفه ای در حال نواختنه و یا حتا ضبط صوت در حال پخش قطعه است و نشون بدید که از کیفیت کارش تعجب کردید . 

تمرین های کوتاه

تمرین بدون توقف برای کودک خردسال جذاب نیست پس بهتره اگر قراره نیم ساعت در روز تمرین کنه اون رو در سه قسمت ده دقیقه ای انجام بده . اینجوری هم کمتر خسته خواهد شد و هم تعداد دفعات تمرینش افزایش پیدا خواهد کرد .

حریف تمرینی

کودکان عاشق انجام کاری به اتفاق شما هستند . کاری که شما هم به صورت جدی در اون درگیر بشید براشون بسیار جذاب تر از نشستن و در تنهایی تمرین کردنه . گاهی به همراه اون تمرین کنید ، گاه نوبتی ، گاه رهبر ارکسترش بشید و گاه بگذارید شما رو هدایت کنه . گاهی اوقات بعضی اعمال به صورت غیر مستقیم انجام بشه بهتره (وقتی اون تمرین نمی کنه بلز رو بردارید و تمرین کنید ولی بهش هیچی نگید ... اون کم کم به سمت شما خواهد اومد و درگیر کاری که انجام میدید خواهد شد)

تمرین و حرکات موزون !

این هم ترفند جالبیه ... میتونید از اون بخواهید آهنگی رو با سرعت های مختلف بنوازه و شما سرعت حرکاتتون رو با اون تنظیم کنید . بعد جاتون رو عوض کنید ... هم بسیار شاد خواهید شد (خیلی خنده دار میشید وقتی با بالا رفتن سرعت آهنگ مثل ویبره در حال لرزیدنید) هم اون با سرعت های مختلف کلی تمرین خواهد کرد .

استاد !

سعی کنید از اون یاد بگیرید ! اجازه بدید مثل یک استاد به شما درس بده (بیشتر بچه ها عاشق این هستند که به نوعی از شما بزرگتر باشند) . این کار به اون اعتماد به نفس و اعتبار زیادی میده . از الفاظی مثل "استاد" برای صدا کردن اون استفاده کنید هر چه در این بخش جدی تر عمل کنید نتیجه بهتری میبینید .

بلیط هاتون رو حروم نکنید

وقتی قراره اون رو به پارک ، استخر و هر جای خوب دیگه ای که دوست داره ببرید این کار رو همینجوری انجام ندید . اون رو متصل کنید به تمرینش :

"زود باش تمرینت رو انجام بده میخواهیم بریم استخر" خیلی بیشتر از "تمرینت رو انجام بده" در انجام تمرینات کودک موثر خواهد بود (شما خبری خوب رو به یکباره به اون دادید که تحققش منوط به انجام تمرین از طرف اون خواهد بود...خوشحالی سورپریز شدن بر سختی تمرین غلبه خواهد کرد و اون با میل هر چه تمام تر تمرینش رو انجام خواهد داد)  

توضیح لازم : در تمام این موارد داریم راجع به کودکی صحبت می کنیم که اشباع نیست یعنی همه چیز همیشه و در تحت هر شرایطی براش محیا نیست . این قانون فیزیکه که اگر اتاقی رو از هوا پر کنید ، جای خالی برای ورود هوای تازه نخواهد داشت . کودکی که اشباع شده و همه چیز رو در هر زمان که بخواد داره ، انگیزه ای برای تلاش بیشتر نخواهد داشت و به احتمال قوی پیشرفت چندانی در هیچ یک از امور نخواهد داشت .

رفع خستگی

او به انجام کاری در خور و شایسته برای شما علاقمند است . کاری که دیگری از عهده اش برنیاید . وقتی سیستم صوتی منزل یا خودرویتان روشن است و موسیقی در حال پخش ، به راحتی میتوانید بزرگترین قوت قلب و عزت نفس را به کودک خود ببخشید :

پخش موسیقی را متوقف کنید و از او بخواهید که به جای موسیقی در حال پخش با سازش برایتان بنوازد . به او اطمینان دهید که خستگیتان با آهنگ های او بیشتر در می رود . از این کار احساسی شگرف در او پدید می آید . احساس توانایی رفع خستگی شما ، احساس بهتر بودن از موزیسین های آهنگ مورد نظر . احساس انجام یک کار اختصاصی برای شما که منجر به علاقه بیشتر او به موسیقی خواهد شد .  

اجرای زنده در جمع

هیچوقت برای نواختن در جمع به او اصرار نکنید ! انتخاب این موضوع با خود اوست . پیشنهاد بدهید ولی اصرار نکنید . نشان دهید که مثل یک انسان بالغ به خواسته اش احترام می گذارید ... احتمال اینکه بعد از این راحت گذاشتن ، او با ساز خود به جمع شما بپیوندد بیشتر و ارزشمندتر است .

تمرین پیشرفته

وقتی تمام مراحل بالا رو می گذروندیم و پارسا به توانایی نواختن آهنگ ها از روی نت و بدون اشتباه می رسید سیستم رو روشن می کردم تا آهنگ مورد نظر (که قبلن آموزشگاه اون رو بر روی یک لوح فشرده به ما داده بود) پخش بشه بعد از پارسا میخواستم در قالب یک بازی مطابق ریتم و سرعت آهنگ در حال پخش بنوازه . خب برای یک کودک و با بلز کوچک خانگی که کیفیت خیلی بالایی هم نداره خیلی سخت بود که مثل آهنگی که در استودیو و با ابزارهای درست و حسابی و نوازنده های کامل و بالغ ضبط شده بنوازه ولی همواره تشویقش می کردم تا سطح کارش به طور مطلوبی شبیه سرعت و دقت آهنگ مورد نظر بشه و وقتی بعد از چندین بار تمرین به نزدیکی های سطح مورد نظر می رسید ولی نمی شد که به طور کامل و صد در صد مثل موزیک بشه بهش اطمینان میدادم که کارش عالی بوده و ابزارش ایراد داره و با امکانات استودیو قابل مقایسه نیست ... تمام این مراحل در کمال آرامش و بدون اعمال هیچگونه فشار انجام میشد .

خلاصه کلام

هدف اصلی از شرکت کودک در یک دوره کامل موسیقی نواختن یک ساز نیست . در این دوره کودک شما که در سن پایه ریزی و تشکیل شخصیتش قرار داره با نظم و ترتیب بیشتر آشنا خواهد شد . او در این کلاس ها به یادگیری علاقمند خواهد شد و خواهد دانست که برای یادگیری بهینه نیاز خواهد داشت تا با مربی و استاد خود تعاملی مناسب و همراه با احترام داشته باشد . او کار گروهی را از طریق فراگیری ریتم و هماهنگی با اعضای کنسرت خواهد آموخت و خواهد دانست که چگونه خارج شدن او از ریتم موجب کاهش ارزش کار یک گروه خواهد شد . اعتماد به نفس او از طریق اجراها و کنسرت های زنده افزایش پیدا خواهد کرد و به اهمیت ارائه مناسب آنچه آموخته و اندوخته پی خواهد برد . از همه مهمتر تمرین سختکوشی و پیگیری است . او یاد خواهد گرفت که تنها از راه تمرین و استمرار از پس انجام کارهای سخت بر خواهد آمد . تمامی موارد بالا در کودک شما نهادینه خواهد شد اگر شما در این راه تعاملی صحیح با او داشته باشید و هر روز و هفته این نکات را به جای دعوت مکرر و بی فایده وی به تمرین کردن و نواختن به او گوشزد کنید .


برچسب‌ها: موسیقی کودک, کارل ارف, سن شروع آموزش موسیقی, ارف, تمرین موسیقی
ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

اولین جلسه کلاس ساز تخصصی اینجانب امروز برگزار شد و من و مامان شیدا سر ساعت مقرر رفتیم آموزشگاه . شوق خاصی برای یادگیری و نشون دادن توانایی هام داشتم ... جوری که استاد بعد از همون جلسه اول به تواناییم در یادگیری پی برد و استعداد زیاد بنده رو در ویلن به مامان شیدا هم اعلام کرد ... من امروز طریقه به دست گرفتن ساز ، اسم هر سیم و نحوه استخراج صدای سیم "لا" رو یاد گرفتم . وقتی رسیدیم خونه یک ساعت تمرین کردم و بعد رفتم سراغ باقی سیم ها و با اینکه درسشون رو نگرفته بودم ولی نواختن اونها رو هم تمرین کردم ... تمام آموخته های همین یک جلسه رو به هر موجود زنده ای که میشناختم منتقل کردم . اول از همه باباعلی بعد خاله ها و بعد مادربزرگ . و همه اینها نشون میده من واقعن این ساز رو دوست دارم و این علاقه شدید چقدر میتونه سرعت من رو در یادگیری بالا ببره . جالب این که باباعلی وقتی ساز رو در دست گرفت بیشتر پی برد که کار آسونی نیست چون وقتی آرشه رو روی سیم "لا" کشید سه تا صدای مختلف همزمان از ساز در اومد که هیچ شباهتی به صدای "لا" نداشت !!! و این یعنی شما اگر به کاری علاقه نداشته باشید نمی تونید در اون کار موفق بشید .

این رو گفتم تا بدونید که میتونید به بچه هاتون و انتخابشون اطمینان کنید ... اگر : در عوض انتخاب کردن به جای اونها ، نحوه تصمیم گیری ، انتخاب صحیح و مواجه شدن با عواقب و عواید انتخابشون رو بهشون آموخته باشید . (خیلی ها تا به حال این سوال رو از باباعلی پرسیدند که چطور میشه به انتخاب یه بچه اطمینان داشت )

راستی امروز از مامان و بابام خواستم تا از این به بعد من رو با لقب جدیدم صدا کنند "ویلونیست!"

و اما ... در حال نواختن ساز مورد علاقه ام برای باباعلی بودم و اون هم داشت برام آشپزی می کرد که تلفن مامان شیدا زنگ زد . یه خانمی از آموزشگاه پشت خط بود و می گفت چون پارسا (یعنی من) به عنوان هنرجوی برتر دوره ارف معرفی شده آموزشگاه اون رو برای آموزش تخصصی ساز دف و قرارگیری در گروه دف آموزشگاه انتخاب کرده و این یعنی یه بورسیه دیگه .  البته یه معنی دیگه هم داره : نقل مکان تدریجی من از منزلمون به آموزشگاه موسیقی !

این خبر همه از جمله خود من رو بسیار خوشحال کرد و البته متعجب ، چون اونها یادگیری همزمان دو ساز برای بچه های همسن ما رو به هیچ وجه توصیه و تایید نمی کردند مگر در موارد خیلی خاص . در هر صورت این دومین بورسیه که بعد از دوره ارف از آموزشگاه می گیرم . ترکیب ویلن ، دف و باله کمی عجیب به نظر میاد ولی هر چی که هست من از هر سه تاش استقبال می کنم . چهارشنبه با مدیر آموزشگاه جلسه داریم . فکر کنم این بار دیگه باید قید کلاس شطرنجم رو بزنم . باباعلی بخشی از این موفقیت ها رو مربوط به دعاهای خیر شما می دونه و از شما تشکر می کنه .

ارسال در تاريخ جمعه 18 فروردین1391 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

گفته بودم که بعد از کنسرت فارغ التحصیلی رفتیم تا با استادمون جلسه ای داشته باشیم و برای شروع کلاس های ساز هماهنگی های لازم رو انجام بدیم . بد نیست جریانش رو تعریف کنیم :

از قرار معلوم قبل از اینکه کنسرتمون شروع بشه باباعلی میره و طی ملاقاتی مقدماتی با استاد ویلن و پرزنت بنده به عنوان یه بچه کامل ، حرف گوش کن ، جدی و ... از ایشون دعوت می کنه که آموزش بنده رو قبول کنه . استاد هم که کوچکترین شاگردش هشت الی نه ساله بوده ضمن تعجب از انتخاب ما اعلام می کنه که تو کارش جدیه و این جدیت ممکنه مطابق روحیه یه بچه پنج و نیم ساله نباشه ... باباعلی هم بهش اطمینان میده که من یعنی پارسا بچه جدی هستم و اصلن در مورد فعالیت هام با استادم شوخی ندارم و چنینم و چنانم و اما...

کنسرت برگزار میشه و بعد از اون به دلیل جوی که در لحظه های پایانی کنسرت ایجاد میشه (و من آغازگر این جو بودم) شادی بیش از اندازه ای وجود بنده رو فرا گرفته بود جوری که کنترل من کمی مشکل شده بود ... گلوله شادی شده بودم ، یه ریز حرف میزدم و به زمین و زمان سلام می گفتم و میخندیدم ! و در این حال و هوا بودم که باباعلی اومد دنبالم که بریم پیش استاد ... قبل از وارد شدن به اتاق ایشون هم کلی با هم هماهنگ کردیم و قرار شد که من در اولین ملاقات با استادم جدی باشم و ... خلاصه رفتیم توی اتاق و من ضمن سلام و احوالپرسی نشستم روی صندلی و باباعلی مشغول صحبت شد ...

استاد رو کرد به من و گفت : پارسا جون میدونی که باید توی کار یادگیری موسیقی جدی باشی ؟

بله !

میتونی روزی یک ساعت تمرین کنی دیگه ؟!

بله میتونم !

آفرین ... و به صحبتش با باباعلی ادامه داد و داشت راجع به باقی موارد توضیح میداد که :

طی یک حرکت انتحاری رفتم بالای صندلی و ویلن خیالی رو گرفتم دستم و با دست دیگرم هم شروع کردم به کشیدن آرشه خیالی روی ویلن خیالی خودم !!!

برق از سر باباعلی پرید . با چشم هایی که داشت از تعجب از جاش در می اومد بهم نگاه کرد و زیر لب گفت : پارسا ... بیا پایین ! قبل از اینکه بیاییم کلی با هم صحبت کردیم ! ... اون صندلی کثیف میشه !

من با خونسردی : خب چیه ؟ مگه نگفتین باید روزی یک ساعت تمرین کنم ؟ دارم تمرین می کنم دیگه !!!

باباعلی با لبخندی زورکی و در حالی که صداش از لابلای دندوناش به زحمت شنیده میشد : عزیزم خیلی زود شروع کردی به تمرین ... بیا پایین لطفن !

سرتون رو درد نیارم ... من اومدم پایین و باقی صحبت ها سریع رد و بدل و قرار شد آخر هفته برای خرید ساز بریم آموزشگاه ... ولی باباعلی تا عمر داره این روز رو فراموش نمی کنه . روزی که من تمام تعاریفش از یه بچه جدی و آروم رو زیر سوال بردم . حالا خوبه استاد من رو درک کرد وگرنه باید از ترس مواجه شدن با یه بچه هایپر شرور قید استادی من رو میزد ... جالب تر اینکه من سالی یه بار شیطنتم گل می کنه اونهم جایی که نباید گل کنه ! البته باباعلی هم میدونه که همه اینها مربوط میشه به روز کنسرت پایانی و شرایط روحی ما در آهنگ پایانیش ... پستی که به دلیل در دست نبودن عکس هاش یک ماه دیگه آماده میشه .

  

به هر حال ما روز پنجشنبه دوباره رفتیم آموزشگاه و استاد ، ویلن رو بر اساس سایز بدنمون بررسی کرد و به این ترتیب صاحب یک ویلن در کوچک ترین سایزش یعنی یک هشتم شدیم . سازی که باباعلی بعد از به دست گرفتن تنش لرزید ... چون اصلن صداش در نمی اومد ! ولی من عین خیالم هم نبود و از داشتنش کلی هم خوشحال بودم .

ارسال در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بعد از اون جمعه هیجان انگیز و انرژی بخشی که داشتم 48 ساعت پر تلاطم و رفت و آمد شروع شد که اوجش رو میشه در روز یکشنبه دید . روزی که در اون سه بار رفتیم بیرون و برگشتیم منزل و وقتی که به شب رسید سوال جالب من باعث خنده باباعلی و مامان شیدا شد . حالا سوال بمونه برای بعد و به ثبت وقایع بپردازیم .

 شنبه البته خیلی سخت نبود . ساعت 12 شروع کنسرت بود و ما 5 نفر باید ساعت 10:30 برای تمرین در محل آموزشگاه حاضر می شدیم . برنامه سر ساعت مقرر انجام شد و ما دربخش فلوت به همراه بچه ها آهنگ های سلام-تیک تاک ساعت-گردن درازو طبل بزرگم رو اجرا کردیم و در قطعات ساز هم نواختن باس آهنگ دویدم و دویدم و سوپرانوی آهنگ چک چک باران با من بود که اونجور که تعریف می کنند خیلی خوب اجرا شد و ضمن اینکه خودش کنسرت فارغ التحصیلی کلاس بغلی محسوب میشد برای ما تمرینی واقعی برای کنسرت یکشنبه خودمون هم به حساب میومد .

 البته بعد از پایان کنسرت کارهای زیادی داشتیم که باید انجام میدادیم . این بود که نشد طبق برنامه بخوابم و فکر کنم ساعت حدود 10:30 شب بود که خوابیدم ...اما یکشنبه :

صبح اول وقت ، باباعلی من رو برد مدرسه و از اونجا به اتفاق تمام بچه های مدرسه رفتیم سالن اجتماعات مجموعه ، برنامه مدرسه ساعت 10:30 شروع شد و بچه های پیش دبستانی یک و دو و همچنین کلاس اولی ها به اجرای برنامه هایی پرداختند که بسیار جالب و دوست داشتنی بود . بیشتر برنامه های مدرسه رو شعرها و سرودهایی تشکیل میداد که طی دو ماه گذشته کار کرده بودیم و بابا و مامان تازه فهمیدند که چرا بعضی روزها که از مدرسه میومدم خونه صدام گرفته بود ... توی اجراهامون  طیف متنوعی از برنامه ها رو داشتیم . هم قرآن ، هم قر کمر ! ، هم حاجی فیروز و هم ای ایران ! این هم حاجی فیروزهای ما که سنگ تموم گذاشتند!!!

در سرود خوش آمد گویی به خانواده ها من و دوستم آروین  ضمن اجرای سرود در جاهایی خاص باید میومدیم جلو و حضار رو گلباران می کردیم ...

 

بعد از اجرای برنامه های مربوط به خودمون و حدود ساعت 12ظهر ، هنوز برنامه های مدرسه تموم نشده و یکی دو تا سخنرانی مونده بود که من مجبور شدم پیش از بقیه دوستانم سالن رو ترک کنم .

 بعد از صرف ناهار در منزل به سمت آموزشگاه موسیقی راه افتادیم .

 

کنسرتمون به خوبی هر چه تمام تر برگزار  شد و آهنگ های قشنگی رو که مشابه کنسرت روز شنبه بود با جدیت هر چه تمام تر اجرا کردیم  . البته برنامه ما تفاوت های جالبی هم با کنسرت شنبه داشت که بعدن در پست مربوط به خودش توضیح میدم . آخه فیلم و عکسبرداری ممنوع بود و قراره فیلم ها رو خود آموزشگاه بعد از تدوین تحویلمون بده . در هر صورت باید عرض کنم که پرونده دوره ارف ما بسته شد و من با کارنامه ای درخشان و البته مهمتر از اون طیف متنوعی از آموخته های مرتبط و غیر مرتبط با موسیقی این دوره رو به پایان بردم .

 

البته وقتی فیلم و عکس ها به دستم رسید خیال دارم در یک پست اختصاصی  جریان جالب کنسرت رو شرح بدم و اشاره ای هم به این آموخته های متنوع  داشته باشم . بعد از پایان کنسرت طبق قراری که باباعلی از قبل هماهنگ کرده بود رفتیم و با استاد ساز تخصصی مون هم مصاحبه کردیم و برخلاف اینکه ایشون هنرجوی تا این حد کوچک رو برای آموزش ویلن قبول نمی کردند من رو پذیرفتند و قرار شد از همین هفته کار رو شروع کنیم ... حالا خدا میدونه چقدر صبر و حوصله دارند و آیا من میتونم روزی یک ساعت تمرین کنم و نظرشون برآورده بشه یا خیر ... راستی روی تندیس فارغ التحصیلی ما جمله جالبی حک شده :

آنجا که زبان از سخن گفتن و قلم از نوشتن باز می ماند موسیقی آغاز می گردد .

از آموزشگاه ساعت 4:30 زدیم بیرون و 5 رسیدیم خونه و 5:30 دوباره به سمت آموزشگاه زبان راه افتادیم تا امتحان پایان ترممون رو هم بدیم و پرونده یک روز سخت رو ببندیم . وقتی برای آخرین بار کارمون تموم شد و من ساعت 8:30 کارنامه به دست راهی خونه شدم سوال جالبم رو از مامان شیدا پرسیدم :

یعنی امروز دیگه کلاسی نمونده که بریم ؟!

ارسال در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود