در طول رابطه پدر/مادر و فرزندی موقعیت هایی پیش خواهد اومد که شما از کارهای بچه تون تکون میخورید و به فکر فرو میرید .

برو واسه خودت یکی بخر :
موقعیتی رو فرض کنید که شما سه اسکوپ بستنی خوشمزه ، کاردرست و بیست رو به قیمتی نسبتن بالا برای بچه تون خریدید و ... :
-پارسا یه قاشق از اون بستنیت بده یه تستی بکنیم ببینیم مزه اش چطوره ؟!
-نه ! نمیشه !
-چرا ؟ فقط یه قاشق ... میخوام ببینم مزه اش خوبه یا نه !
-راتو بکش برو ! گفتم نمیشه !
-خب پس نمی دی دیگه ؟!
-چرا ! بیا ! ولی فقط یه قاشق ها !
-باشه همون هم از خرس غنیمته !

و طبق تصویری که میبینید بستنی رو محکم گرفته بود تا مبادا یه قاشقم بشه دو قاشق (آخرش مجبور شدم برای خودم یکی بخرم)... اینجور مواقع از یه طرف خیالت راحته که طرف رودربایستی با کسی نداره و از یه طرف نگران که : خدایا ! یه وقت روزی ما رو دست بچه هامون نندازی ها !!! ![]()
رک ولی محترمانه :
دو هفته پیش سر کلاس دف ، استاد حقیری به شاگرد ساعت قبلش گفت سر کلاس ما هم بشینه ... و کلاس که تموم شد به پدر و مادرها گفت که بیان داخل کلاس تا وضعیت هر کدوم از بچه ها رو بهشون بگه که :
-(من در حال جمع کردن دفم) : استاد شما به ما گفتید کلاسمون ۴ نفره است ها ولی مثل اینکه امروز یه نفر اضافه شد ؟!!!
- استاد بیچاره با تعجب : این بیچاره که فقط نشسته بود سر کلاس . دف نمی زد که !
- خب نشسته باشه استاد ! شما گفتید کلاس ۴ نفره است باید ۴ نفر سر کلاس باشه دیگه !
- حالا با من چونه نزن دیگه بیخیال !
- نه دیگه بیخیال نمیشه گفتید ۴ نفره است باید ۴ نفر هم سر کلاس باشه !
- استاد حقیری از طرفی داشت از خنده منفجر می شد و از طرفی هم می دونست که حرفم از نظر منطقی درسته . چاره ای نداشت جز اینکه با خنده بگه : "چرا چونه میزنی با من سر یه نفر حالا ؟!"
باباعلی که از خجالت داشت آب می شد پا در میونی کرد و از استاد کلی عذرخواهی و ... و ما رو کشون کشون از کلاس برد بیرون !!! وگرنه کار بالا می گرفت !
لازم به توضیحه که من استاد دفمو خیلی دوست دارم و رابطه خوبی هم باهاش دارم فقط یه مشکل دارم : با همه رک و راست حرفمو میزنم . البته با کمال احترام !
بله ! ما الان با یه همچی وضعیتی مواجهیم
امروز آخرین روز کلاس اولمون بود . تو راه مدرسه برگه نظرسنجی رو از مامان شیدا گرفتم تا نگاهی بهش بندازم و ببینم درست پرش کردند یا نه . در همون حال بهشون گفتم :
- کلاس اول همین بود ؟ چقدر راحت بود ! چقدر زود تموم شد !
باباعلی : منتظر چیز خاصی بودی ؟
من : نه ! ولی نفهمیدیم کی گذشت !! (و با نگاهی به برگه) : این دو جا رو چرا "موافق" زدی ؟! همه رو باید "خیلی موافق" می زدی . خودکار رو بده من درستش کنم ! (از نظر من تمام معلم هام کارشون رو به بهترین وجه ممکن انجام دادند)
پ.ن:خدا رو شکر . دوستمون برخلاف اینکه فکر می کردیم سختشه که هر روز صبح اول وقت بیدار بشه و ممکنه فوق برنامه هاش هم علاقه اش رو به مدرسه تحت تاثیر قرار بده ولی هم کلاس اول راحتی داشته و هم نظر مثبتی راجع به مدرسه اش داره . امیدوارم در پایان تمام سال های تحصیلی عمرش همچین احساسی داشته باشه .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ . ن : امروز خیلی سعی کردم باباعلی رو از سفرش منصرف کنم . حتا گریه هم کردم (مجموع زمان گریه های من از وقتی به دنیا اومدم ۱۵ دقیقه است که ۵ دقیقه اش امروز بوده!!!) ولی باید می رفت ... هیییی زندگی ![]()
![]()
برچسبها: گلبانگ سرود, جشنواره ایران سرافراز
آخرش مشکل رفتاری ما با این کلاس زبانمون حل نشد و کماکان در زمره مغضوب ترین بچه های این کلاس قرار داریم . قرار بود این هفته با باباعلی سفری دو نفره به شمال داشته باشیم که به دلیل شلوغ کاری در کلاس زبان ضمن درج در پرونده شخصی ، به موجب این حکم به مدت یک هفته از هر گونه دست زدن به تبلت ، نت بوک و نوت بوک (حتا لمس اونها در حالت خاموش) و همچنین سفر دونفره به شمال که خیلی منتظرش بودم محروم شدم . در ضمن به دلیل تکرار این خلاف بزرگ قرار شد هیچگونه عفوی هم شامل حال بنده نشه ... بالاخره مثل اینکه برای یک بار هم شده دارم جدی جدی تنبیه میشم .
باباعلی از اینکه نمی تونه منو با خودش ببره ناراحته ولی کاری از دستش ساخته نیست . حکم از بازرسی کل کشور صادر شده ![]()
![]()
به نظر میاد سال تحصیلی داره کم کم به روزهای پایانیش نزدیک میشه . در طول این یک سال کلی وقت گذاشتیم ، تلاش کردیم و کار کردیم تا بتونیم اولین گاممون رو محکم برداریم . آخه بهتره هر چیزی رو از پایه درست ساخت . خوشبختانه من در مهمترین هدف کلاس اول یعنی سوادآموزی هیچ مشکلی نداشتم و آموزگارها در طول سال چه شفاهی و چه با یادداشت همیشه رضایت خودشون رو اعلام کردند . به خصوص در دیکته .
گرچه من هیچوقت زمان ، انرژی و توانم رو صرف بهترین شدن نکردم و همیشه سعی داشتم بهتر شدن رو هدف قرار بدم اما در آخرین دیکته ای که نوشتم خانم معلم چنان تعریفی از من پای دفترم نوشتند که به نظرم از ده تا کارنامه عالی هم ارزشمندتره . باباعلی حیفش اومد ثبتش نکنه :

و اما ... ! من این آخرها خاطرات دیگری هم با خانم معلم عزیزم دارم . همین یکی دو هفته پیش توی جلسه مدرسه خانم معلمم مامان شیدا رو کشید کنار و مکالمه زیر رو با هم داشتند :
- من می دونم که مشکلی وجود نداره ولی پارسا یه چیزی بهم گفت گفتم بهتون بگم :
- چی ؟!
- اون خیلی جدی بهم گفت : "توی خونه با من خیلی بد رفتاری میشه ... بابام منو هر روز صبح با کتک از خواب بیدار می کنه !!!!!!!!" و ... وقتی هم من بهش گفتم که میخوام موضوع رو تلفنی با شما در میون بزارم گفتش "نمیخواد تماس بگیرید.مشکلی نیست!!!" لطفا بهش نگید که من بهتون گفتم !
- مامان شیدا : ![]()
![]()
![]()
![]()
و وقتی موضوع رو برای باباعلی تعریف کرد باباعلی : ![]()
![]()
![]()
![]()
البته اونا قضیه رو به روم نیاوردند . چون می دونند توی مخ عجیب و غریب من چی می گذره ... (دوست دارم عکس العمل آدم ها رو در قبال خبرهای عجیب و تخیلی بدونم! این کار من خیلی وقت ها به سر کار گذاشتن دیگران تعبیر میشه . تقریبن همه خانواده به این رفتار من عادت کردند . باباعلی یاد دوسه سال پیش افتاد که پای تلفن به مامان بزرگ گفته بودم باباعلی رفته باشگاه و مامان شیدا هم رفته برای سگی که تازه خریدیم غذا بخره و من و سگه هم خونه تنهاییم !!! بیچاره مامان بزرگ حسابی ترسیده بود و وقتی فهمید که در کل سگی در کار نیست و بابا و مامان هم خونه هستند و دارند هاج و واج منو نگاه می کنند کلی جا خورد) همین چند وقت پیش هم خیلی جدی و حق به جانب یه خبر جالب در مورد مدرسه داشتم : "وقتی اشتباه می کنیم معلم موسیقیمون با مضراب میزنه تو سرمون . تازه یه وقتایی مضراب رو میده به بچه های دیگه که بزنند تو سر اونی که اشتباه می کنه !!!"

قرار بود وقتی برگشتم جریان کنسرتمون تو سالن وزارت کشور رو براتون تعریف کنم . راستش فکر نمی کردیم که جریان اینقدر مفصل باشه که ندونیم از کجاش باید شروع کنیم . فکر کنم اگه این کار رو به صورت یه گزارش تصویری انجام بدیم بتونیم حداقل بخشی از اتفاق ها رو منتقل کنیم :
وقتی به مدرسه رسیدم انگار بچه ها منتظرم بودند . البته من ساعت ۱۲ و طبق قرار رسیدم اونجا ولی مثل اینکه باقی بچه ها زودتر رسیده بودند مدرسه و منتظر بودند من هم برسم و تمرین رو شروع کنند . چون وقتی رسیدم ، چند تا از مادرهایی که دم در مدرسه بودند با هم گفتند "این هم از پارسا !" و اما ... بعد از شش هفت جلسه تمرینی که تو مدرسه داشتیم ، مشخص شد که گروه ما از طبل و چند ساز کوچک تک صدایی مثل دایره و مثلث و ... ، دو سه تا بلز سوپرانو و آلتو ، حدود سه یا چهار بلز معمولی و سه فلوت تشکیل می شه و قراره دو آهنگ محلی "مستم مستم" و آهنگ محلی آذری "جیک جیک جوجه لریم" رو اجرا کنیم . با تشخیص مربیمون -آقای ذابح- من و محمدحسین و فرداد ضمن همراهی در خواندن سرودها و نواختن بلز باید وظیفه نواختن فلوت رو هم در کنسرتمون ایفا می کردیم .
وقتی تمرین تو مدرسه مون تموم شد و راهی سالن محل اجرا شدیم فکر نمی کردیم که قراره تمام صندلی های طبقه اول و بخشی از طبقه دوم این سالن پر بشه .
قبل از اجرای اصلی ، یک بار برنامه مون رو اجرا کردیم تا استرس بچه ها کمتر بشه ولی وقتی در زمان مقرر وارد سالن شدیم و با حدود دو سه هزار نفر جمعیت مواجه شدیم می شد استرس بیشتری رو تو چهره بچه ها دید .

اجرای ما ششمین برنامه بود و قبل از اون برنامه هایی به شرح زیر اجرا شده بود :
سرود "شکوه جاودانه" و سرود "معلم" توسط گروه های سرود مدارس مختلف راهنمایی و دبیرستان علامه در سطح تهران که به شکلی بسیار زیبا و فنی اجرا شد (رهبری بیشتر اجراها رو دکتر حمید عسگری بر عهده داشتند)
اجرای موسیقی سنتی توسط گروه موسیقی سنتی دانش آموزان مجتمع :
و بعد از این بخش نوبت ما شد تا بریم رو صحنه ... سالنی که میشه اون رو در ردیف بزرگترین سالن های فعلی ایران قرار داد . راستش فکر نمی کردیم به این زودی بخواهیم برنامه ای در این مقیاس اجرا کنیم . با پخش موزیک ورود به صحنه ، یکی یکی رفتیم و در جایگاه خودمون قرار گرفتیم :
با وجود استرسی که داشتیم برنامه های ما به خوبی هر چه تمام تر اجرا شد و هر دو تا آهنگ رو با هماهنگی خوبی اجرا کردیم :


و در پایان برنامه به شدت مورد تشویق قرار گرفتیم . چرا که ما کوچک ترین های این برنامه ۳ ساعته بودیم و برای اولین بارمون هم بود که در اجرای این برنامه حضور داشتیم . خیلی خوشحال کننده است که درست در پایان برنامه بتونی پدر ، مادر و مادربزرگت رو میون جمعیت تشخیص بدی . این حتا در مورد آدم درونگرایی مثل من هم صدق می کنه :
و اما بعد از اجرای ما برنامه های جالب دیگری هم به روی صحنه اجرا شدند . سرود "ای ایران ایران" که توسط مرحوم محمد نوری در همین سالن اجرا شده بود توسط گروه همسرایان مجتمع که کارشون واقعن درست بود :
حرکات نمایشی (موزون/هماهنگ یا هر اسم دیگری که دوست دارید صداش کنید) که گنجوندنش تو برنامه ها واقعن جای تعجب و البته خوشحالی داشت و تشکیل می شد از بسته کاملی از رقص های اقوام مختلف ایران :

اجرای موسیقی سنتی توسط گروه همکاران مجتمع :
تجلیل از مدال آورهای علامه ای آخرین المپیادهای جهانی (یک طلا،سه نقره و سه برنز) :
همچنین تقدیر از رتبه های تک رقمی و دو رقمی کنکور سراسری :
اجرای قطعاتی بسیار زیبا و فنی توسط گروه کر اردیبهشت (دو قطعه محلی فارس و یک قطعه محلی ارمنستان) :
ترانه "جاده خوشبختی" توسط گروه موسیقی پاپ دانش آموزان مجتمع :
سرود "ایران وطنم" توسط گروه های سرود تعدادی از دبیرستان های علامه ...
و در پایان برنامه هم "ای ایران" که اجراش توسط گروه مشترک کلیه واحدهای آموزشی مجتمع و همچنین همراهی مردم ، حال و هوای سالن رو به کلی دگرگون کرد :

در مجموع میشه گفت برنامه هنری که توسط ۲۵۰ دانش آموز از یک مجتمع آموزشی اجرا شده و ۱۲۰ نفر هم به صورت مستقیم در اجرای اون تلاش کردند ، در این مقیاس و با این کیفیت نشون میده که مقوله هنر در این مجموعه دارای اهمیت بسیار زیادیه و بسیار مورد توجه و حمایت قرار می گیره و این خیال من رو برای همراهی با اونها بیش از گذشته راحت می کنه .
برچسبها: گلبانگ سرود, ایران سرافراز

چند روز گذشته از جمله شلوغ ترین زمان های زندگیم بودند . از یه طرف تکلیف های روزانه مدرسه ، از یه طرف تمرین سازهای موسیقی و رفتن سر کلاس هاشون ، از یه طرف زبان که خودش کلی وقت گیره ، حالا استخر و تمرین هایورزشی بماند ... و از همه مهمتر تمرین برای اجرای امروزمون که باعث شد بیشتر روزها تا ساعت ۱۷ بمونیم مدرسه . تمام اینها دلیلی بود تا جمعه گذشته مجبور بشم از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب یه ریز تکلیف انجام بدم و تقریبن در بیشتر وقت های این روز یه همچین وضعیتی داشته باشم :
البته شاید یکی از چیزهایی که باعث شد این وضع خیلی هم اذیتم نکنه این بود که هر از گاهی باباعلی میومد و اینقدر به چیزهای مختلف می خندیدیم که چشمام درد می گرفت و پر اشک می شد (درست مثل اون دیکته ای که براتون تعریف کردم) :
با این حال ساعت ۹ و نیم شب ، همین که سرم رو گذاشتم رو بالش خاموش شدم . از خستگی ها که بگذریم باید عرض کنم که روز موعود فرا رسید . برنامه ما قراره امروز در تالار وزارت کشور برگزار بشه . اگه دوست دارین اطلاعاتی در این زمینه داشته باشین می تونید روی لینک زیر کلیک کنید :

از اونجاییکه زمان برنامه ، بعد از ظهره و تا ساعت ۹ شب هم طول می کشه بهمون اجازه دادند امروز رو تا ساعت ۱۲ در منزل استراحت کنیم ، بنابراین من همین یکی دو ساعت پیش رفتم مدرسه تا به همراه بقیه گروه ، بریم به محل و احتمالن پیش از اجرای نهایی ، تمرینی هم داشته باشیم . حالا وقتی برگشتم براتون تعریف می کنم که اونجا چه خبر بود و چه گذشت . پس تا بعد .
زمان عکس : همین دو ساعت پیش


برای پدر و مادرهایی که بچه دبستانی دارند دیکته گفتن جزو فعالیت های روزانه به حساب میاد و ممکنه اونها بعضی وقت ها مشکلاتی هم در این زمینه داشته باشند . یکی از این مشکلات ممکنه عدم تمایل ما بچه ها به دیکته روزانه باشه . در هر صورت ما هر روز ، هم در مدرسه و هم در منزل این کار رو انجام میدیم و طبیعیه که کار تکراری انگیزه ما رو کم کنه . دیروز اما اتفاقی افتاد که در نوع خودش جالب بود . جریان از این قرار بود که بر خلاف همیشه که مامان شیدا دیکته های منو می گفت قرار شد باباعلی این کار رو انجام بده . بعد از یکی دو خطی که دیکته معمولی گفت و من هم داشت کم کم حوصله ام سر می رفت ، از یه سری جمله استفاده کرد که برام تازگی داشت و ضمن نوشتن اونها اینقدر خندیدیم که دوست نداشتم دیکته نوشتن رو قطع کنم و شاید اگه قرار نبود بریم مهمونی اجازه نمی دادم دیکته تموم بشه ... لابد می پرسید جمله ها چی بودند ؟! یکی دو نمونه اش رو بهتون میگم :
- ما در اسفند ماه در باغچه منزلمان کلاغ و طوطی می کاریم تا در بهار سبز شوند !
- دایی آرادِ من بال دارد ! او هر روز بال زنان به سر کارش در جاده مخصوص کرج می رود !
- آن خانم سبیل های پرپشتی داشت ! او داشت سبیل هایش را با قیچی کوتاه می کرد !
خلاصه اینکه من دیروز با مکتب فراواقع گرایی (Surrealism) آشنا شدم و قراره امروز دیکته فراواقع گرایانه ام رو برای معلمم ببرم . خدا رو چه دیدی شاید سر کلاس هم کلی خندیدیم ![]()
پ.ن:پیشرفت بشر همواره زمانی حاصل شده که از قالب ها و قوانین روزمره و محدود کننده ذهنی خارج شده . بد نیست به جای تکرار روزانه جمله هایی که سال ها است داره برای بچه ها تکرار میشه ، گاهی هم اونها رو از این قالب ها خارج کنیم و ذهن اونها رو برای "فراواقع گرایی سازنده" تقویت کنیم تا هم به کارهای خسته کننده روزانه شون بیشتر علاقمند بشند و هم ذهنی پویا و نا محدود داشته باشند . بسیاری از آثار موفق ادبی و بیشتر انیمیشن های موفقی که ساخته می شند از این سبک استفاده می کنند .
در ادامه پیگیری منحنی زبان ، تنها کمی سعی بیشتر باعث شد امتیاز کل بیاد بالای ۹۰ و من بتونم با معدل ۹۴ ترم قبل رو هم بگذرونم . اون هم در آموزشگاهی که معدل به آیتم های زیادی بستگی داره و برای هیچکدومشون هم همینجوری امتیاز نمیدن . یکی از نکات جالب این آموزشگاه اینه که متد یکنواختی نداره و برنامه ریزی آموزشیش بسیار متنوعه و ممکنه در هر ترم محتوا و روش آموزش به کلی تغییر کنه . این ترم رو با سری Happy House ادامه می دیم که با توجه به محتوای کتاب و سی دی های شادش به نظر دوست داشتنی میاد . البته ما روی این روش حساب جداگانه ای باز نکردیم چون از همین الان می دونیم که ممکنه ترم بعد رو با این روش پیش نریم !
نکته : هنوز هم بعضی روزها نمی تونم سر کلاس زبان آروم بشینم . یعنی رگ شیطنت که بیاد اومده ! دیگه نمی تونم کنترلش کنم . به خصوص که با رگ بازیگری و هنری هم قاطی میشه ! دیروز در پایان کلاس تذکر رسمی گرفتم . خانم معلم به باباعلی می گفت : پارسا امروز خیلی غیر قابل کنترل شده بود مثلن روی میز ! نشسته بود و دستش رو گذاشته بود رو زانوش و با صدای بلند می گفت "پسر ! اینجا مگه قهوه خونه است ؟!!!"
و بدین سان بود که در راه برگشت به منزل طوفانی به پا شد ! از همون طوفان هایی که سالی یک بار اتفاق میفته ! ضمن اینکه به درخواستی که داشتم (رفتن به خونه مادربزرگم) توجهی نشد ، کلی تعهد هم دادم تا طوفان بند اومد ![]()
البته قضیه قهوه خونه رو به طور کلی کتمان کردم و زیر بار نرفتم ...
و اما ۲۴ ساعت بعد در حالیکه اوضاع مرتب شده بود و دو تایی رفته بودیم تو اتاق من و داشتیم ضمن انجام تکلیف هفتگیم می گفتیم و می خندیدیم ، رو تخت من دراز کشید و بازجویی غیر مستقیمش رو شروع کرد:
- خودمونیم ! حالا که گذشت اعتراف کن ببینم اصل جریان چی بوده .
- هیچی بابا اصل جریان این بوده که Teacher سر کلاس ، سی دی زبان رو گذاشت و همه بچه ها با هم شروع کردند به خوندن شعر SAFARI
- خب بعدش چی شد ؟!
- شعره خیلی شاد بود و ما هم همه خوشمون اومده بود ... بعدش که تموم شد من شروع کردم به خوندن شعری که چند وقته داریم برای اجرای گلبانگ سرود تمرین می کنیم و آراد و سامیار و باقی بچه ها به جز پارسا کوچولو (همکلاسیم) هم بهم ملحق شدند و شروع کردند به رقصیدن !
- خب پس کلاس رو ریختین به هم دیگه !
- یهویی Teacher اومد و محکم زد روی میز و گفت "ساکت" ! ما هم همه تو همون حالتی که بودیم خشکمون زد ! بعدش من در همون حالت خشک زدگی گفتم : "خانوم فک کنم استوپ رقصه (Stop Dance)" و بعد در ادامه یواشکی و جوری که اون نشنوه ، از گوشه لبم به آراد که کنارم وایساده بود گفتم : انگاری یه چیزی داره می سوزه !!!!!!!
- باباعلی با تعجب : چی داشت می سوخت ؟!!!!
- هیچی بابا ... (از جواب طفره رفتم) مهم نیست حالا ولش کن !
- خب پس این جریان قهوه خونه چی بود پس ؟!
- من نگفتم قهوه خونه ! وقتی دیدم Teacher هنوز عصبانیه ، رو صندلی نشستم (چهارزانو) و با صدای بلند گفتم : مگه اینجا کافه است ؟!
- باباعلی در حالیکه سعی می کرد دوباره عصبانی نشه : ببین ! در کل به هم ریختن کلاس خیلی خیلی کار زشتیه و بعد از طوفان دیروز فکر نمی کنم لازم باشه دوباره تذکری بدم فقط امیدوارم دیگه تکرار نشه ...
و تو دلش : (خدای من . این بچه ها هنوز هفت سالشون نشده اینجورین وای به حال 14 سالگیشون . چقدر با نسل ما متفاوتند . چه جوری میشه کنترلشون کرد ؟! یعنی از شادی زیاده ؟! چرا سر کلاس های دیگه این اتفاق نمیفته ؟ چرا تو مدرسه این اتفاق پیش نیومده ؟ آیا برخورد Teacher هم می تونه در این جریان دخیل باشه ؟ به نظر میاد حجم تغییرات پسرها به خصوص در هفت سالگی زیاده . احساس می کنم اطلاعاتم کفاف سرعت تغییر پسرها در این سن رو نمی ده و دارم از تغییرات پارسا عقب میفتم . فکر کنم باید برم به چند منبع درست و حسابی در این مورد سری بزنم!!)

چند وقتی میشه در مورد مدرسه پستی نداشتیم . اون هم علتش اینه که اونجا همه چی داره طبق روال پیش میره و تا خبر خاصی نباشه نمیشه پستی هم داشت . ولی مثل اینکه یه خبرهایی هست . اون هم اینه که من و چند نفر دیگه از بچه های مدرسه ، دو سه روز پیش برای اجرای برنامه گلبانگ سرود در سالن وزارت کشور انتخاب شدیم و قراره حدود ده روز به صورت گروهی تمرین کنیم و آماده بشیم .
این برنامه یازده ساله که هر سال توسط بچه های راهنمایی و دبیرستانی مجتمعمون و با هدف ترویج بیشتر سرود دانش آموزی و همچنین تجلیل از مدال آورهای المپیاد جهانی و کشوری مجتمع برگزار می شه . در دوره های قبل تنها سرود اجرا می شد اما قراره ما بچه های دبستانی ، امسال به اونها اضافه بشیم و ضمن مشارکت در اجرای سرودها ، موسیقی رو هم در کنار اون برنامه بگنجونیم . برای من البته بد نیست چون مجبورم دوباره فلوت ، بلز و به خصوص سرود رو هم که پایه ای برای خوندن محسوب میشه تمرین کنم و اجرای زنده و گروهی دیگری (این بار با تعداد خیلی بیشتری تماشاچی) داشته باشم که مفید خواهد بود . خدا رو چه دیدی ! شاید استعدادی هم در زمینه صدا و آواز داشتم ! حالا مربی هنرمون چه جوری می خواد این هماهنگی رو بین بچه های منتخب دبستان برقرار کنه باید منتظر موند و دید اجرای اردیبهشتمون در سالن اجتماعات وزارت کشور چی از آب در میاد .

