X
تبلیغات
یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
"سرنوشت کودکان در دست خانواده هایشان قرار دارد" Shinichi Suzuki

اگه بخواهيم ثبت وقايع كنيم بايد از چند روز مونده به عيد شروع كنيم و وقايعي كه گذشت . هرچند شلوغي اسفند سرگيجه آور بود ولي در میون این هیاهو و ترافیک فعاليت های بنده همچنان ادامه داشت . مدرسه و تکالیف بی پایانش ، موسیقی و دو سه تا كنسرتي كه پست هاش رو گذاشتیم و خودش كلي زمان اضافي براي تمرين مي خواست از يه طرف ، كلاس زبان بيرون و امتحان پایانیش كه انگاری هيچ وقت تمومی نداره از يه طرف ، استخر و تمرين شناي بي وقفه كه خودش مقوله ايه برای خودش بس نبودند كه شركت كردن در آزمون كمبريج مدرسه كه به خاطرش مجبور شدم دو ماه پنجشنبه ها هم برم مدرسه بهش اضافه شد و از اسفند ماه برام شلوغ ترين ماه عمرم رو ساختند . بعد از همه اين ها اما نوبت رسيد به جشن پايان سال و نقش هايي كه من و هم مدرسه اي هام در برگزاريش داشتيم تا خاطرات دو سوم سال تحصيلي رو محفوظ نگه داريم و كركره فعاليت رو بكشيم پايين و بريم براي استراحت مطلق . البته مطلق مطلق هم كه نه چون دو تا پيك مدرسه و زبان هم براي كار داشتيم .

نكته خوب عيد امسال سفري بود كه به همراه دوست هام در پيش داشتيم . بر خلاف سال هاي قبل كه به خاطر شلوغي ترجيح مي داديم عيد رو تهران بمونيم ترک عادت كرديم و زديم به دل شمال تا من و دوست هام چهار روز در اختيار خودمون باشيم و اونجور كه ميخواهيم آتيش بسوزونيم .

عمده فعاليت هاي ما رو بازی و بازی و بازی به خصوص فوتبال در زمين ورزش كوچيكي كه مجموعه اقامتيمون داشت تشكيل مي داد

و بعد از خستگي هم بازي دست جمعي با تبلت ها و آيپد ها مكمل تفريحاتمون بود . یه عکس پشت و رو از این مکمل بد نیست البته ببینیم . فکر می کنین ما اصلن فهمیدیم کسی دور و برمونه و داره ازمون عکس میگیره ؟!

و سرآمد بازي هامون هم زماني بود كه تصميم گرفتيم بريم فوتبال ساحلي كه در نوع خودش جالب و جذاب بود . البته از قسمت های فوتبالش عکس نداریم ولی از بعدش چرا . در واقع بنده برخلاف سرماي عيد امسال و توصيه هاي مامان شيدا مبني بر عدم درآوردن لباس هام ، يكي يكي و كم كم شروع كردم به درآوردنشون و زدن به آب يخ درياي خزر تا اينكه بچه ها هم يكي بعد از ديگري به من ملحق شدند و نتيجه ايني شد كه شد .

و همون یه خورده گرمای شن های ساحلی هم کافی بود تا بریم زیرش . نمی دونم چه علاقه ای این آدمیزاد به خاک داره که اینقدر بهش می چسبه .

يك روز هم كه مهمون آرين (عضو ديگر گروهمون-ما به هم ميگيم داداش) بوديم كه به همراه خانواده شون به ويلاشون كه نزديك محل اقامت ما بود اومده بودند . تو خونه اونها هم كلي خوش گذرونديم و آتيش سوزونديم . خيلي دوست داشتيم كه در تمام مدت اقامتمون با ما باشه كه اينطور نشد .

بعد از بازگشت از نشتارود به تهران (كه حدود ده ساعت طول كشيد و از هر چي سفر عيد پشيمونمون كرد) و يكي دو روز استراحت راهي رشت شديم . امسال البته رشت بيشتر از هميشه خوش گذشت چون دايي ابراهيم و تمامي اعضاي خانواده شون هم اونجا بودند و حسابي تونستم از بودن با اونها و به خصوص الگوهای موسیقیم ماهان و بهاران استفاده كنم و لذت ببرم .

صرفنظر از اون بازگشت طولانيمون به تهران كه آزار دهنده بود ، در مجموع ميشه گفت سفرهاي عيدمون جالب و خوب بود و جاي شما خالي حسابي خوش گذشت . هم از بابت سفرهايي كه رفتيم و هم از اين نظر كه من به جز اون دو تا پيكي كه داشتم و كامل انجامشون دادم دست به انجام هيچ كار ديگري حتا در زمينه موسيقي و ... هم نزدم تا اين عيد حسابي استراحت به حساب بياد و بتونم سال جديد رو راحت تر و پرانرژي تر شروع كنم .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 20 فروردین1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 فروردین1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

همچنان كه دوستمون در گذر زمان بزرگ و بزرگ تر ميشه گذاشتن پست در وبلاگش هم براي من سخت تر ميشه . انگاري دارم تو وبلاگ يه نفر ديگه پست ميزارم . نمي دونم اين به خاطر بزرگ تر شدن روزانه آقا پارسا است يا افزايش مشغله خودمه و يا هر دوش . راستش نقشه من براي سال جديد انتقال به وبلاگ خودم و سپردن اين وبلاگ به خودشه . از نظر من زندگي هر آدمي در طول حياتش مي تونه بزرگترين منبع الهام و تجربه براي ديگران باشه و از اونجايي كه چند ساله كه اينجا منو به خودش مشغول كرده وقتي برام باقي نگذاشته تا بتونم به وبلاگ خودم برسم . البته از شما چه پنهون مدت زياديه كه ايجادش كردم و يه گوشه اي داره خاك مي خوره ولي هنوز براي به روز شدنش مدت ها زمان لازمه . البته شايد چند ماهي طول بكشه تا بتونم اينجا رو به خودش بسپرم . اول از همه بايد نحوه نگاه كردن و تفكر رو بهش ياد بدم . چون نگاه و فكر كردن پايه نوشتنه . بنابراين در همين تعطيلات با طرح چند سوال ساده سعي كردم اون رو به چالش بكشم تا مجبور بشه در طول مسير چشمش رو از تبلتش برداره و به اطرافش هم كمي نگاه كنه ، به مسير و اطرافيانش فكر كنه و حضورشون رو بيشتر احساس كنه . وقتي داشتيم از مسير مي گذشتيم تا به مقصد برسيم ازش خواستم خوب نگاه كنه تا به وقتش بتونه به سوال هاي من جواب بده . البته با توجه به اينكه در هنگام سفر همچين عادت هايي نداره و دوست داره سرگرم بازي هاش باشه اين تغيير نگاه كمي سخت هم بود :

۱ - در طول مسير مسافرتمون چه چيزي بيشتر نظرت رو جلب كرد ؟

- بدمينتون !

۲ - از كدوم جاده رفتيم تا به مقصد برسيم ؟

- از كجا بدونم ؟ من كه اسم مقصد و اسم اين جاده ها رو نمي دونم !

- (اينكه ما كجاييم و كجا قراره بريم رو براش توضيح دادم . اون هم سه روز بعد مثل طوطي جواب داد . البته باز بهتر از ندونستن بود برام)

- جاده چالوس براي رفتن به نشتارود . و براي رفتن به رشت هم از اتوبان گذشتيم .

۳ - حالا به من بگو تو جاده هايي كه ازشون رد شديم چي ديدي و چه مشخصاتي داشتند .

- من نمي دونم . يعني چي ؟

- اتوبان بود يا جاده دوطرفه ؟ شلوغ ؟ خلوت ؟ پوشش گياهي مسير چي بود ؟

- جاده چالوس خيييييلي شلوغ بود و پيچ در پيچ . كوه هاش هم سنگي بود و درخت كم داشت . بعضي جاها انگار سنگ كوه ها ميخواستند بريزند رو سر آدم ! نزديك شهرها هم آدم ها تابلوهايي دستشون بود كه روش نوشته "هتل" رو چسبونده بودند و ميدويدند دنبال ماشين ها . در اتوبان ماشين ها از دو خط جدا از هم رد ميشدند . خلوت تر بود ولي بعضي جاهاش شلوغ بود .

۴ - بهترين كاري كه در طول سفر انجام دادي چي بود ؟

- بازي هاي ساحلي و واليبال با ماهان و بهاران (بچه هاي دايي ابراهيم ، مربوط به سفر رشت)

۵ - كدوم بخش سفر بيشتر بهت خوش گذشت و چرا ؟ (من فكر مي كردم نشتارود رو ترجيح بده چون با دوستهاش بوده و كلي آتيش سوزوندند ولي ...)

- سفر به رشت بيشتر بهم خوش گذشت . چون رفتم پيش بابابزرگ و مامان بزرگم .

۶- واقعن ؟! چرا رفتن به خونه اونها رو اينقدر دوست داري ؟

- حال ميده ! آخه پشت بومشون شيب داره . نارنجي هم هست . ميرم رو تراس . مامان بزرگ و بابابزرگ هم خيلي باحالند . دوست دارم ببينمشون .

۷ - اگه تو قلبت براي يه نفر جا داشته باشي چه كسي رو توش ميزاري ؟

- (با اصرار) براي دو نفر جا داشته باشم !

- خب براي دو نفر جا داشته باش !

- در اين صورت باباعلي و مامان شيدا .

- اگه براي چهار نفر جا داشته باشي چي ؟

- ماهان و بهاران هم بهشون اضافه ميشن .

- اگه براي شش نفر جا داشتي چي ؟

باباعلي ، مامان شيدا ، ماهان ، بهاران ، مامان بزرگ و بابابزرگم .

... 

در هر صورت اين اولين تمرين ما براي انتقال بود . بايد ديد اصلن حوصله مي كنه بنويسه يا نه ؟! خوش باشيد .

جريان سفرمون در پست بعدي .

 

ارسال در تاريخ شنبه 16 فروردین1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

برگ هزار و سیصد و نود و دوم از درخت همیشه سبز ایران عزیز هم به زمین رسید . با یادی از تمام خون هایی که برای پایداریش ریخته شده ، به یاد تمام اونهایی که تا این لحظه و حتا در لحظه تحویل سال هم فرصت فراموش کردن غم هاشون رو نداشتند ، به یاد سربازهایی که به نامردی و در زمان صلح اسیر دست دشمن هستند و معلوم نیست سرنوشت چی براشون رقم میزنه و به یاد تمام آدم هایی که این روزها کمتر یادی ازشون میشه به پیشواز سال ۹۳ میریم و با تقدیم عکسی از هفت سین امسالمون عید رو به همه خواننده های عزیز این صفحه تبریک عرض می کنیم .

سال نو مبارک

ارسال در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

 

 

میشه گفت امسال به عنوان دومین سال تحصیلیم سال بسیار شلوغی بود . نمیشه این قضیه رو کتمان کرد که پر بودن برنامه ها و وقتم یه کمی روی روند تحصیلیم اثرگذار بوده تا جایی که این آخرها یه روزهای معدودی وقت انجام تکالیفم رو پیدا  نکردم . البته معلمم اولش یکی دو باری توی روزنگارم یادداشت هایی نوشت ولی بعد از اینکه باباعلی به صورت حضوری براش توضیح داد که وضعیت از چه قراره یه فرجه ای قایل شدند . و ... فرجه شون این بود که قرار شد تمام تکالیفی که انجام ندادم رو بعد از تموم شدن کنسرت ها انجام بدم ! البته یک هفته بعد از کنسرت یعنی امروز هم امتحان YLE Starters مدرسه که به صورت رسمی از طرف کمبریج برگزار شد رو داشتم که داستانی داره برای خودش که بعدن تو بخش زبان به صورت مفصل توضیح میدم . خلاصه کلام اینکه امروز بعد از امتحان صبح که برگشتیم خونه تا همین الان فقط داشتم تکلیف عقب افتاده انجام می دادم . البته وسط هاش توی خونه تکونی هم کمک کردم . عکس بالا مربوط به همین یک ساعت پیشه !

در هر صورت امروز سال برای من یه جورایی تموم شد . چون هم کلاس زبان بیرونم با برگزاری امتحان فاینال ترم 4 (شنبه گذشته) تموم شد . امتحان بالا رو هم که مدرسه گرفت (بابت آمادگیش هر پنجشنبه می رفتیم مدرسه) و از سر گذروندیمش . کنسرت ها هم که تموم شد و شاید بعد از اینکه اندک عقب افتادگی درسیم که بیشترش توی بخش ریاضیات هست رو جبران کردم از هفته آینده وقت بیشتری برای بازی ، تفریح و ورزش پیدا کنم . تا بعد .

راستی تو اتاق من همه چی جون دارند . به خصوص هر چی کوچیک تر زنده تر !

این همون ناظر کیفی انجام تکلیفم توی عکس بالا است که روی شونه چپم نشسته بود . یه پاک کن  میکروسکوپی به اسم Potato

و این هم "وروجک" توپ چرمی پنبه ایه که توی خونه موقع استراحت چندين بار در ثانيه ! بین من و باباعلی رد و بدل میشه و با توجه به نقش حساسش تو زندگیمون حیفمون اومد چیزی ازش ننویسیم !

ارسال در تاريخ جمعه 16 اسفند1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

يه وقت هايي اينقدر درگير كارهاي روزمره و مدرسه و كلاس و كنسرت مي بينيشون فكر مي كني به طور كلي تو باغ نيستند و از اطرافشون غافلند ولي ... ديروز بعد از ظهر رفتيم مدرسه دنبال آقا ، دم در مدرسه شون يه آقايي از ماشينش پياده شد تا بره دنبال پسرش و باقي ماجرا :

- اين آقا رو ديدي ؟

- آره چطور ؟!

- پدر يكي از بچه هاي پيش دبستاني به نام ...... است .

- خب كه چي ؟

- اين آقا با اين سنش بچه اش پيش دبستانيه !

- (مثلن من نفهميدم چيش عجيبه و خواستم بپيچونم) خب باشه ! مگه چيه ؟

- اين روزها ديگه دانشجوها هم همچين باباي پيري ندارند اونوقت تو مي گي مگه چيه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا نمي دوني بايد از اين جملات بخندي ؟! فاصله سني بنده خداها رو توجيه كني ؟! ارشاد كني كه تو كار مردم نره ؟! يا خوبه كه توجهش به اطرافش هم زياده ؟!

ارسال در تاريخ دوشنبه 5 اسفند1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

قرار بود با جشنواره شروع کنیم . پس شروع می کنیم . اول از همه اینکه بین المللی نبود . یعنی شرکت کننده خارجی نداشت . دوم از همه اینکه بیشتر جشنواره ادوات مرتبط بود تا موسیقی یعنی به جز پارس و یکی دو موسسه کوچک تر دیگه که موسیقیایی بودند باقی شرکت ها مرتبط بودند با ساخت و یا واردات ساز و ... . در واقع میشه گفت موسسه ما بود که یه جورایی سالن رو با اجراهای منظم و متنوعش گرم کرده بود و طبیعیه که برای خودشون هم کار بازاریابی و تبلیغی خوبی به حساب اومده باشه . اما همونطور که گفتیم برای اونهایی که بچه داشتند و می خواستند این بچه ها با سازها آشنا بشند محل مناسبی بود تا بیشتر سازها رو به همراه اجراهایی از بچه های هم سن و سال خودشون در یک محل دور هم ببینند و بشنوند . در نمايشگاه :

از کوبه ای های کوچیک گرفته تا این بزرگترینشون که طبل تایکو است :

و یا عجیب ترینشون که این ساز دیجریدو مربوط به قبایل بومی استرالیا است :

و یا این سازهای آشنا که تعداد غرفه هاشون بیشتر هم بود :

و وسایل میکس و صدابرداری :

همه و همه دور هم جمع بودند برای تماشا . برای بار اول به نظر بد نمی اومد . البته ما وقت نداشتیم غرفه ببینیم بنابراین با سرعت هر چه تمام تر خودمون رو به غرفه پارس رسوندیم و رفتیم پشت صحنه و برای اجرا آماده شدیم .

محل غرفه پارس با توجه به اهدافی که داشتند بزرگترین غرفه بود و در بهترین نقطه سالن قرار داشت . برنامه ها رو هم جوری چیده بودند که از همون اول وقت تا زمان پايان نمايشگاه اجراهای مختلفی از بچه ها در سبک ها و با سازهای متنوع اجرا می شد . جوری که بازدیدکننده ها وقتی به اونجا می رسیدند دوست نداشتند ازش بگذرند .

و نوبت به ما رسید تا به رهبری استاد حقیری بريم روی صحنه و قطعاتمون رو اجرا کنیم . با این تفاوت که این بار ایستاده برنامه مون رو اجرا کردیم که در نوع خودش برای ما یه تجربه تازه به حساب میومد . آدم رو ياد يه سري از اجراهاي خارج از كشور مي ندازه كه بيننده ها سرپا دور صحنه اجرا جمع ميشن .

وقتی روی صحنه بودیم آرین رو دیدیم که به دیدن اجرامون اومده بود و جالب اینکه یکی یکی و با خوشحالی به هم نشونش می دادیم تا اینکه برنامه تموم شد و رفتیم پیشش و با هم عکس انداختیم . آخه ما چهار تا دوست های صمیمی هستیم . تعدادي از خواننده هاي وبلاگمون رو هم اونجا ديديم و هم از ديدنشون و هم از اين كه با خبرمون باعث شديم اونها به نمايشگاه بيان و از موسيقي و فضاي اونجا لذت ببرند خوشحال شديم . (در اين عكس همه اونهايي كه گفتم رو در يك صحنه داريم)

بعد از تموم شدن برنامه به سرعت راهی خونه شدیم تا برای برنامه بعد از ظهر یعنی کنسرت پایانی ویلن آماده بشیم . ساعت ۵ و نیم بود که رسیدیم آموزشگاه و من برای تمرین پیش از اجرا رفتم سالن . اجرا ساعت ۷ و نيم شروع مي شد و طبق معمول چند نفر بايد جلوتر از من قطعه هاشون رو اجرا مي كردند تا اينكه موقع اجرا رسید :

قطعه ای که برای من در نظر گرفته شده بود يه دونوازی ويلن-پيانو (موومان ۱ از اپوس ۱۱ کنسرتینو) فرديناند کوشلر (ويلونيست و آهنگساز آلماني ۱۸۶۷-۱۹۳۷) بود . وقتی توی لیست اجراها همین قطعه رو دیدیم که برای یه ویلونیست چند سال بزرگتر از من با سابقه بیشتر هم در نظر گرفته شده تازه فهمیدیم که چرا اجراي این قطعه در مدت تمرین به نظرمون سخت میومده . در سمت چپ من آقای متوسلی پشت پیانو نشسته بودند و وظیفه اجرای نیمه دیگر دو نوازی رو بر عهده داشتند .

کنسرت اینبار ما یه وجه مشترک براي همه بچه ها داشت و اون هم این بود که تقریبن همه شون به جز یکی دو نفر خراب کاری کردند . حالا نمی دونم علتش حساسیت بالای میکروفون جدیدی بود که نصب کرده بودند که همه صداها و ناهنجاری های ریز رو هم می گرفت یا استرسی بود که بچه ها داشتند . و جالب اینکه با سابقه ها بیشتر از همه ... من هم به عنوان کوچک ترین هنرجو از این قاعده جدا نبودم و در یک قسمت ، جریان نوت رو براي چند ثانيه گم کردم ولی خیلی زود و با کمک نوت هاي پیانیست دوباره شیرازه کار رو پیدا کردم و وضعیت رو جمع و جور کردم . طوری که خیلی هم تابلو نشد . به جز اجرا كه به طور كلي بد نبود و مورد تشويق قرار گرفت ، اين جمع كردن كار به نظر استادها نقطه قوت اجراي من به حساب اومد . چون يكي دو تا از بچه ها اين اتفاق براشون افتاد و به كلي كار رو از دست دادند .  

در مجموع دومین سال آموزش ما هم به خوبی و خوشی تموم شد . یه جورایی میشه گفت تازه اول راهم و سازم رو انتخاب کردم . چون به نظرم اینقدر سخت هست که اگه دو سال تونستی دستت بگیری و نزاریش کنار اونوقت تازه می تونی بگی انتخابش کردی .

ارسال در تاريخ جمعه 2 اسفند1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

از روزی که ارف رو تموم کردم و ساز دست گرفتم دو سال گذشته ولی تازه می تونم بگم آموزش ساز رو شروع کردم ! پرونده دو سال یادگیری دو ساز رو با گزارش کنسرت های دف نمایشگاه بین المللی و پایان سال ویلن و همچنین پستی در مورد نقش بزرگترها در انگیزش موسیقی بچه ها به پایان خواهیم برد . این آخرین عکس امروزمه . وقتی رسیدم خونه جوری شام خوردم که انگار ۴ کیلومتر شنا کردم و بعدش جوری خوابیدم که انگار ۳ روزه نخوابیدم . گمون نکنم فردا زودتر از ۱۰ صبح بیدار بشم . تا فردا ...

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1 اسفند1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

داريم به آخر سال نزديك ميشيم و باز موضوع بيشتر پست هامون رو موسیقی تشکیل خواهد داد . ديشب به همراه باقی هنرجوهای استاد حقیری ، كنسرت گروهي دف ساليانه مون رو اجرا كرديم كه حال و هواي عالي و هيجاني خودش رو داشت . من فكر مي كنم كنسرت سازهاي كوبه اي در سراسر دنيا همينجور پر شور و هيجان برگزار ميشه و البته به نظر مياد دف يكي از هيجاني ترين اونها باشه و به قول باباعلی یه جورایی شما رو از زمین بلند می کنه .

در كنسرت ديشب ما چهار قطعه حرکت ، هدف ، در ایران (به همراهی کمانچه) و پایانی خوش رو به ترتيب اجرا كرديم كه همه اجرا ها با ریتم های تركيبي همراه بود و به شكل همنوازي همراه با پاسكاري ريتم ها بين بچه هاي رديف بالا و ما كه جلو نشسته بوديم اجرا مي شد . همه چیز خیلی جدی و حساس پیش میرفت تا اینکه ...

 استاد حقیری که در عین حال اینکه سخت گیر هستند شوخ طبع و خوش خنده هم هستند نتونستند خودشون رو کنترل کنند و با دیدن قیافه و حرکات ما (به خصوص ردیف جلویی ها!!!) با این فکر که پشتشون به حضار هست در حین رهبری گروه که با شدت هر چه تمام تر مشغول نواختن بود لب به خنده گشودند ، غافل از اینکه ما هم همیشه حاضر و آماده ...

 بله ! ما هم همراه ایشون خندیدیم جوری که حدود یک دقیقه این خنده ها لا به لای ریتم ها و ضرب ها رد و بدل می شد و جالب اینکه ما باید در هر حال کنترل موسیقی و ریتممون رو هم حفظ می کردیم که در نوع خودش تجربه جالبی بود .

بعد از تموم شدن اجراهاي ما ، گروه دوم كه از بچه هاي سن بالاتر با سابقه بيشتر در نوازندگي تشكيل ميشه كارشون رو شروع كردند .

 اجراهاي اونها البته با ريتم هاي سخت تر و سريع تري همراه بود كه شور و حال خاص خودش رو داشت .

 و تكنواز هميشگي گروهشون ياسمن كه قطعات سختي رو به همراه استاد اجرا و كاري كردند كه جو طوري حضار رو گرفته بود كه بيشترشون تصميم گرفتند تشريف ببرند كلاس دف ثبت نام كنند ... ! 

 نكته جالب تر اينكه به جز بابا و مامان خودم ، من در كنسرت امسال ۱۱ طرفدار ويژه هم داشتم كه قبل از شروع برنامه يكي يكي تشريف آوردند و ما رو متعجب كردند . مامان بزرگ و برادر عزيزشون دايي ابراهيم ، همسرشون و بچه ها (الگوهاي موسيقي من) ماهان و بهاران ، دوست هاي عزيزمون عمو فريبرز و خاله پريسا ، خاله مليحه عزيز كه پاشون هنوز خوب خوب نشده ، خاله الهه و عمو رضا و طرفدار هميشگي من پسرخاله كسرا (من همه جا برادرم معرفيش مي كنم) ميهمان هاي ويژه كنسرت بودند كه بايد همينجا از همه شون تشكر كنيم . به قول ماهان اگه انوشيروان روحاني هم كنسرت داشت اينقدر آدم از خانواده ایشون نمي اومدند كنسرت !!!  

 جالب اينكه بعد از تموم شدن كنسرت ، كسرا دسته گلي رو آورد كه تقديم من كنه و آقاي نظر هم كه نمي دونستند ما با هم پسرخاله ايم گفتند "آخي ! اين كوچولو براي داداشش دسته گل آورده" !! 

قراره ما اين كنسرت رو در "اولين جشنواره بين المللي موسيقي ، آثار شنیداری ، تجهیزات و ادوات مرتبط" هم برگزار کنیم كه از دوستان دعوت مي كنيم تشريف بيارند (پنجشنبه ۱۱ تا ۱۳) .
 

 
به نظر نمايشگاه خوبي مياد و بايد شرکت کننده هایی از خارج از كشور هم داشته باشه . به هر حال اولين باره كه يه همچين اتفاقي در كشورمون ميفته و بايد اون رو به فال نيك گرفت . همين كه مقام ها گوشه چشمي هم به موسيقي دارند نشون ميده كه در كشور ما احتمالن آينده اين هنر از حالش بهتر خواهد بود . اميدواريم .  
 
پ.ن : بهمن و اسفند برای من سخت ترین ماه های ساله . تمام کنسرت ها و امتحان های نهایی من در همین ماه برگزار میشه . برای همین کنسرتی که داشتیم و خواهیم داشت چندین هفته مجبور شدم یکشنبه ها هم برای تمرین برم آموزشگاه . پنجشنبه آینده ظهر هم دو تا اجرا از کنسرت بالا رو تو نمایشگاه داریم که گفتم و هم بعداز ظهرش باید کنسرت پایان سال ویلن رو اجرا کنم که یه دو نوازی با پیانو است و تمرین های آمادگیش نفس می گیره تو این ترافیک کارها . وضعیت نابسامانیه که فقط دعاهای شما می تونه درستش کنه . حالا دیگه شرح و تفصیل تکلیف های پایان ناپذیر مدرسه و آزمون YLE Starters کمبریج که قراره این وسط ها داشته باشم رو نگم بهتره .

برچسب‌ها: اولين جشنواره موسيقي, كنسرت دف, جشنواره موسيقي و آثار شنيداري, نمايشگاه بين المللي
ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 بهمن1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

جمعه خونه دايي ابراهيم بوديم . در واقع خونه ای که به نوعي معبد موسيقي من به حساب مياد . چرا ؟ آخه از همون لحظه اي كه به دنيا اومدم اين ماهان و بهاران بچه هاي دايي ابراهيم بودند كه با اجراهاشون من رو به موسيقي علاقمند كردند . گرچه تمام انگيزه من براي موسيقي اين نبود ولي ديدن اونها كه چطور بعد از هر اجرا توي جمع تشويق ميشن يكي از دلايلي بود كه به سمت موسيقي كشيده بشم . جمعه اما اتفاق جالبي افتاد . به پيشنهاد باباعلي من دفم رو هم همراه خودم بردم . توي اتاق ماهان انواع و اقسام ساز ضربي پيدا ميشه . اون حتا يه دهل هم تو اتاقش داره . بنابراين تصميم گرفتم كنسرتي كه قراره همين چهارشنبه تو پارس و يكم اسفند تو نمايشگاه بين المللي به همراه بيست سي نفر از بچه هاي آموزشگاه اجرا كنيم رو براي سه نفر تنظيم و اجرا كنيم . اين بود كه نت ها رو به ماهان نشون دادم و از اونجايي كه اون نوازنده دف خوبي هم هست خيلي خوب متوجه شد كه چيكار بايد بكنه و قرار شد دايي آراد هم نوازندگي كوزه رو به عهده بگيره . بعد از تمرين تو اتاق ماهان بيرون اومديم و دو قطعه مورد نظر رو به رهبري من اجرا كرديم . يعني خانواده بيشتر خنده شون گرفته بود از حركات من چون تمام اون رفتاري كه استاد حقيري در كلاس و در هنگام كنسرت ها با ما داشت رو الگوبرداري و اجرا كرده بودم (مني كه همه چيز رو به شوخي مي گيرم در هنگام تمرين با بچه ها ۱۸۰ درجه تغيير رفتار دادم و بسيار جدي شدم به طوري كه اونها در موقع تمرين حق صحبت كردن نداشتند و در ضمن اجازه نداشتند من رو پارسا صدا كنند و بايد بهم مي گفتند استاد) براي همين هم بود كه اجراي نهايي مون بسيار خوب از آب در اومد .

 

 

 

 

 

پ.ن : دو سال طول كشيد تا من اين جمله رو به باباعلي بگم : "ديگه از من نپرس ! موقع ثبت نام كلاس هاي دف خودت من رو ثبت نام كن . من هر كلاس دفي رو دوست دارم"

توضيح اينكه هنوز هم موقع ثبت نام ترم جديد اين سوال رو از من مي پرسه كه دوست دارم ثبت نام بشم يا نه (تا بلکه خودش و من رو از یه کلاس هم شده خلاص کنه!!!) ... و از وقتي كه اين جمله رو بهش گفتم تو فكره . كه گاهي بايد اينقدر فرصت و فضاي لازم رو به بچه ها داد كه احساسشون در قبال يك موضوع و تخصص از آشنايي به علاقه و از علاقه به اشتياق تبديل بشه و اونوقته كه سرعت پيشرفت چند برابر مي شه . 

ارسال در تاريخ دوشنبه 21 بهمن1392 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود