یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
"سرنوشت کودکان در دست خانواده هایشان قرار دارد" Shinichi Suzuki

طی دو سال گذشته اتفاق های زیادی افتاده که چیزی راجع بهشون ننوشتیم . بیشترشون رو به خاطر کمبود وقت و بعضی هاشون رو هم به خاطر برخی ملاحظه ها . حیفمون اومد اولین دیدارمون رو از برف پاییزی امسال با شما به اشتراک نگذاریم :

ارسال در تاريخ یکشنبه 25 آبان1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

صرفنظر از رفتار عجيب ما ايراني ها كه گاه به مرده پرستي يا استفاده از فرصت وفات يك سوپر استار براي خودنمايي و ... هم تعبير شده با خودم فكر مي كنم كه چرا وقتي يك هنرمند به آخر خط زندگيش مي رسه اينقدر اطرافيان و عامه مردم واكنش نشون ميدن و اين حجم از نظرها ، متن ها ، تسليت ها و ... بر جرايد و رسانه هاي مختلف جاري مي شه . حتا در كشور ما كه هنر و هنرمند هنوز اونطور كه بايد و شايد مورد توجه و تقدير نيست . اگر به تيتر روزنامه هاي دولتي و غيردولتي نگاه كنيد كمتر روزنامه اي هست كه راجع به مرگ جوان و هنرمند عزيزمون مرتضي پاشايي متني ننوشته باشه . اين بدون شك دليلي نمي تونه داشته باشه به جز اينكه هنرمند با هنرش بر زندگي ديگران و عامه مردم تاثير مي گذاره و اين تاثيرگذاري به دلايل مختلف در قشر ديگري به اين گستردگي و وضوح ديده نمي شه . اينو زماني ميشه فهميد كه به پيام هاي خيل عظيم هوادارانش و حتا مردم عادي نگاه و اونها رو مطالعه كنيم .   

ما هيچ آلبومي از اين هنرمند عزيزمون نداريم و هيچكدام از ابياتي رو كه خوندند هم حفظ نيستيم اما به سهم خودمون از اين هنرمند عزيزمون كه با ترانه هاش تاثير زيادي بر مردم داشت و خيلي زود از دنيا رفت سپاس و براي روحش طلب آرامش ابدي و آمرزش داريم .


برچسب‌ها: مرتضي پاشايي
ارسال در تاريخ شنبه 24 آبان1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بالاخره وقت پیدا کردیم تا به یکی از پست هایی که وعده داده بودیم برسیم و پاسخ تعدادی از دوست هامون رو بدیم . این پست قراره تجربیات ما رو درباره تمرین موسیقی و همچنین شرایط مناسب منزل برای یک هنرجوی موسیقی بیان کنه . از اونجایی که فراگیری موسیقی در خانواده هایی با پیشینه موسیقی معمولن راحت تر و با بازدهی فوق العاده ای صورت می گیره ما هم در خانواده هایی که هیچکدام از پدر و مادر و اطرافیان هنرجو اطلاعات و پیشینه ای در مورد موسیقی نداشته باشند بهتره محیط رو شبیه سازی کنیم .

گوش :

گوش مهم ترین عضو درگیر موسیقیه . به نظر من همواره باید خوراک مناسب برای گوش یک هنرجو وجود داشته باشه . اگر به لیست موسیقی که در منزل گوش میدید نگاهی بندازید و اون رو با سبکی که هنرجو داره در اون کار می کنه مقایسه کنید متوجه خواهید شد که دارید در حق کودکتون لطف می کنید یا موسیقی تون بیشتر برای اون یک ترمز محسوب میشه . گوش یک هنرجوی سبک کلاسیک باید با موسیقی کلاسیک تغذیه بشه و گوش یک هنرجوی سبک سنتی با موسیقی مربوط به خودش . این به اون معنا نیست که هیچوقت موسیقی دیگری گوش ندید بلکه اولویت باید با سبکی باشه که هنرجو داره کار می کنه و این دلایل مختلفی داره . این موسیقی اصلی همواره باید در منزل با صدای کم و دایم در حال پخش باشه . از موسیقی اصلی که بگذریم موسیقی فرعی هم دارای اهمیت هست  (حتا فایل های موسیقی پاپ هم که برای تنوع شنیده میشند باید به دقت انتخاب بشند) در یک کلام : موسیقی پیش پا افتاده و دم دستی هم مثل کتاب و فیلم به دردنخور بعد از شنیدن ، تنها وقت شما رو تلف خواهد کرد . موسیقی 6و8 ، موسیقی پاپ ضعیف ، موزیک الکترونیک با ضرب ها و نت های یکنواخت ، موسیقی رپ و ... نه اینکه به هیچ دردی نخورند (هر کدام از اینها پیام خاص خودشون رو دارند ، یکی القای شادی دیگری بیان مشکلات اجتماعی و ...) بلکه برای یک هنرجوی مبتدی موسیقی به هیچ وجه مناسب نیستند . تمرکز موسیقی که در سبک مورد نظر انتخاب می کنید هم باید بر ساز اصلی که هنرجو کار می کنه قرار داشته باشه . موسیقی کلاسیکی که با ارگ یا پیانو نواخته میشه شاید اصلن  به درد یک ویولونیست نخوره .

کیفیت موسیقی که قراره گوش داده بشه هم از درجه مهمی برخورداره . شما وقتی موسیقی رو خالص و با تمام عوامل و زیر و بم هاش نشنوید چطور می تونید اون رو خالص و بی ایراد بنوازید ؟  (توصیه می کنم این بخش رو نشنیده بگیرید . خرج داره شدییییید !)

در این زمینه چشم اولویت بعدی هست . هر چه شما اجراها و کنسرت های بیشتری از ساز اصلیتون ببینید با زیر و بم و تکنیک های اجرا بیشتر آشنا خواهید شد .

الگو :

مثل هر کار دیگری موسیقی هم به الگو نیاز داره و راحت میشه اون رو برای هنرجوی کم سن و سال ساخت . از بین ده نوازنده برتر ساز هنرجو در دنیا ، خوش تیپ ترین ، جوان ترین و ماهرترین نوازنده الگوی مناسبی برای کودک است . بچه ها در همه زمینه ها دنبال قهرمان هستند پس موسیقی هم می تونه یکی از این زمینه ها باشه . اونهایی که در منزل هنرجو دارند باید نگاه کنند ببینند ده نوازنده برتر ساز فرزندشون رو میشناسند و آیا اونها رو به ایشون معرفی کردند ؟ و آیا کارها و آثار این هنرمندهای بزرگ رو در منزل دارند ؟ در حال حاضر و با وجود نوازنده های متعدد ویلن کار من برای انتخاب الگو خیلی هم سخت نبوده

ساز اصلی و فرعی :

گاهی یک هنرجوی کوچولو برای تمرین نیاز به همراه داره . حتا پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم می تونند نقش همراه رو بازی کنند . سازهای ساده کوبه ای بهترین وسیله برای همراهی هستند و برای همراهی تخصص خاصی هم لازم ندارند . یه چند تا ساز فرعی در آرشیومون داشتیم که عکس هاشون رو میزاریم . رفتن به بهارستان و سر زدن به مغازه های موسیقی هر بار که پیش میاد برای من جذاب ترین خریدها رو در پی داشته . داستانش هم بر می گرده به یک سوال : از همون چهارسالگی باباعلی همیشه این سوال رو ازم پرسیده که "دوست داری بریم اسباب بازی فروشی یا ساز فروشی" و با توجه به جالب تر بودن مغازه سازفروشی از نظر من پاسخ همیشه مشخص بوده !

تامبورین یا دایره زنگی خودمون . بسیار شاد . مناسب همراهی ریتمیک

یک نوع دیگر از همان ساز . صدای بسیار زیبا . شبیه زنگ شتر

هارمونیکای دایاتونیک . هدیه تولد سال گذشته من

خاش خاشک یا Shaker در اندازه تخم مرغ . کاربردی ، موثر و در عین حال ارزان

همان ساز قبلی ولی دست ساز پارسا . با استفاده از تخم مرغ شانسی و خورده ریزه

قرار بود بریم اسباب بازی فروشی ولی با این برگشتیم ! (هرچند خیلی هم به دردمون نخورد)

پیشنهاد خودم . جایزه چندین ماه تلاش و مناسبت های مختلف و ... (این یکی رو خیلی دوست دارم)

آمپ پرتابل تمرینی من . از شروع کار تا حالا زیاد به دردم خورده . کوچولو ولی کاربردی

 نظر اطرافیان :

پیشنهاد می کنم به هیچ هنرجویی به خصوص اگر اون هنرجو کم سن و سال باشه و سازش هم ساز زهی مثل ویلن و ... باشه نگید خوب نمیزنه (حتا اگه موسیقیش صدای اره بده) . این سازها اینقدر سخت هستند که فقط باید بچه ها رو تشویق و ترغیب به ادامه راه کرد . در واقع می تونم بگم حداقل تا سه چهار سال اول یادگیری ساز این شرایط باید حکمفرما باشه . خیلی ها اشتباه می کنند و صدای ساز کودک رو با صدای موسیقی سی دی های خونه شون یعنی سازی که توسط یک نوازنده خبره نواخته و در استودیو ضبط میشه مقایسه می کنند که این اصلن درست نیست . به خصوص برای سازی مثل ویلن که به دلیل کار کودک با سایزهای کوچک ، به صورت پیش فرض صدای مطلوب نداره (هر چی سایز یک سایز بزرگ تر باشه به دلیل بزرگ تر شدن کاسه ساز صدای کامل تر و بهتری خواهد داشت) . شما باید صبر کنید تا کودکتون بزرگ بشه ، سایز سازش مناسب و کامل بشه اونوقت صدای موسیقیش رو بشنوید . در طی این مدت مهارت اون در نواختن هم خوب خواهد شد .

زمان تمرین :

میشه گفت نمی تونید در اون دخل و تصرف چندانی داشته باشید . یعنی تا ابد نمیشه نقش داشت . میشه یادآوری کرد . حتا میشه در حد توان و معلومات موسیقی کمک کرد به تمرین اما هنرجو هر وقت تونست و هر چقدر تونست یعنی در واقع به اندازه علاقه و اشتیاق و یا احساس مسعولیتی که داره تمرین خواهد کرد . ولی یه قرارداد بین من و پارسا هست : اگر درس تکراری بگیره (هنرجوهایی که درس رو خوب بلد نیستند باید تا جلسه بعد هم همون رو تمرین کنند) و یا استاد راضی نباشه کلاهمون میره تو هم . اصلن بهتره در هر موردی به جای جنگ و اعصاب با هنرجوی کوچولو اون رو بسپرید دست استاد . شما فقط شرایط مناسب برای تمرین رو ایجاد کنید . به نظر ما حدود 45 دقیقه تمرین روزانه برای سال های اول خیلی خوبه . حالا اگه بیشتر شد که چه بهتر

استاد :

این البته به تمرین ربط نداره . خیلی ها سعیشون بر این هست که ماهرترین استاد آموزشگاه رو برای کودک انتخاب کنند غافل از اینکه شاید این کار چندان هم الزامی نباشه . هر استادی ، تاکید می کنم هر استادی هرچند هم کم سن و سال و جوان ، برای استادی کودک شما به اندازه سال ها مطلب و تکنیک داره که به اون یاد بده چون کودک شما در ابتدای راه قرار داره . پس استاد مناسب استادی است ترجیحا جوان با توانایی ارتباط برقرار کردن خوب با هنرجو . این ارتباط بین استاد و شاگرد به دلیل بند قبلی از اهمیت زیادی برخورداره . تجربه ثابت کرده هنرجویی که رابطه خوبی با استاد داره تلاشش برای جلب نظر اون بیشتر خواهد بود . و در آخر یادآوری کنم مهم تر از هر چیز هنرجو و میزان علاقه و پشتکارشه . یاد خاطره ای از دوستی افتادم که با آقای شادمهر عقیلی در یک آموزشگاه ویلن یاد می گرفتند . نقل می کردند که ایشون هم نزد همون استادی ویلن کار می کردند که آقای عقیلی کار می کردند . تنها با یک تفاوت کوچک که سرنوشتشون رو جدا کرد . آقای عقیلی به گفته خودشون در روز حدود هشت ساعت تمرین داشتند و ایشون در بهترین حالت روزی دو ساعت !

رسیدگی به ساز

در کنار شرایط نوازنده ، استراحتش و غذاش (که اولی و دومیش به خصوص در کنسرت ها برای من یکی هیچوقت مناسب نبوده و غالبن از مدرسه مستقیم میرم برای اجرا) برای هر اجرا و کنسرت الزاماتی همچون کوک ساز و ... وجود داره . هر از گاهی هم باید سیم ها رو با دستمال نرم تمیز کرد . سیم ویلن همواره آغشته است به پودر کولیفون که به مرور زمان باعث میشه صدای مطلوبی از ساز نشنوید . پس هر از گاهی و به خصوص پیش از کنسرت حتمن ساز و سیم ها رو از کولیفون های قبلی پاک و تمیز کنید و آرشه رو دوباره کولیفون بزنید . این کار در بهبود اجرا تاثیر خواهد داشت .

خب ! من دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه ! به جز تصویری از زندگی یک هنرجو که تمام پنجشنبه ها مجبوره این شکلی و بین راهی و یا داخل آموزشگاه ناهار بخوره ...

موفق باشید ... تا بعد

ارسال در تاريخ جمعه 9 آبان1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بعد از خوردن انار که به نیت از بین بردن چربی و سنگینی ماکارونی انجام شد کمی تونستم نفس بکشم و یادم افتاد که وقت بدی نیست برای نوشتن . با وجود مراعات همیشگی در غذا خوردن هنوز هم وقتی دیس پر از ماکارونی رو روی میز می بینم نمی تونم ازش بگذرم و یادم میره دارم شام می خورم یا ناهار . البته یکی دیگه از دلایل نوشتن برای من همیشه فرار هم بوده . فرار از مسایلی که به کفاره تولد در مرکز ثقل دنیا هر روز با اونها درگیر هستیم . مسایل خاص خاورمیانه که نمی دونم چرا هیچ وقت هیچ کدوم از کشورهاش انگار قرار نیست رنگ آرامش به خودشون ببینند .

گفتم خاور میانه یاد مطلبی افتادم : چندین سال پیش در پروژه یکی از دوستان کمکش می کردم و قرار بود نقشه ای درست کنیم و محل نبوت پیامبران رو در اون نقشه نشون بدیم . نمی دونم جالب بود یا مسخره و یا شاید هم حکککککمتی تو کار بوده . انگار هیچ کجای دیگر کره زمین نیاز به پیامبر نداشت . تمام پیامبرهایی که رصد کردیم متعلق به این منطقه بودند !!! حالا یا خداوند متعال آدم های جاهای دیگر کره زمین رو قابل ندونسته و یا چیز دیگه نمی دونم ولی تراکم پیامبر اولوالعظم و غیر اولوالعظم این منطقه به شدت بالا بود . با وجود این همه پیامبر و دین و ... که در این ناحیه نازل شده نه آدم های خاورمیانه آدم های بهتری شدند و نه کشورهاشون کشورهای مترقی تر و بهتر . در این منطقه یهودی ها که مسلمون ها رو می کشند و مسلمون ها هم که زدند رو دست یهودی ها و در فرق مختلف و متنوعی هم یهودی ها رو می کشند و هم همدیگر رو !!! همه این جماعت هم اعتقاد دارند بهشت جای اونهاست و مابقی مستقیم میرن جهنم . و عجیب اینکه بلیط بهشتشون هم با تکفیر دیگران و فرستادن مستقیمشون به اون دنیا به دست میاد . همه این جماعت هم کتاب آسمانی و فرامینش رو ملاک عمل قرار می دن . یعنی از زمانی که اینها کتاب خوندن یاد گرفتند فقط بخش جهاد و کشتار براشون جذاب اومد . وهابی ، سلفی ، ابوبکر البغدادی ، بوکوحرام و حلال ، مسلمون های صدر اسلام و بعد اسلام ، همه و همه جنگیدند و کشتند و همسایه شون رو غارت کردند تنها به این دلیل که مثل اونها فکر نمی کرد . اونها دوست داشتند آدم های تمام کره زمین مثل گوشتی که از چرخ گوشت در میاد یک شکل بشند  و مغز و شعورشون رو نادیده بگیرند . حالا این وسط شخص یا گروهی رو دست همه اینها بلند شده و اسید می پاشه تو صورت هم وطن هاش . یعنی یکی خرتر از همه (بلانسبت خر با این همه خدماتش به بشریت) . طبق معمول هم به قول دایی جان ناپلعون کار کار انگلیساست !

یک توصیه به تنها فرزندم : راه کفر شرف داره بر دینی که بر مبنای اون بخوای این همه به خلایق آزار برسونی .

ارسال در تاريخ دوشنبه 5 آبان1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

...

- وقتي مي گه دستات هنوز ايراد داره بايد درستش كني ديگه

- خب شناي خودت هم كلي ايراد داره

- مثلن ؟!

- پاهاتو كامل بالا نمياري ... دستت هم ايراد داره 

- من مثل شما 5 تا مربي نداشتم . ما اون موقع خودمون شنا ياد مي گرفتيم

- خب من مي تونم يادت بدم

- خوبه

- خواهش مي كنم ! قابلي نداشت ! (يعني تشكرت كو؟!)

- بله ! مرسي

- البته بايد پولشو بديااا ! يه ميليون مي گيرم يادت مي دم !

- خودت ترمي 190 تومن مي دي ياد مي گيري از من ميخواي يه ميليون بگيري؟!!

- خب شما 100 تومن بده ! ولي اين بيشترين تخفيفيه كه مي تونم بهت بدم . صد تومنو ديگه بايد بدي !

- اوكي قبول ! ... (چي فكر مي كرديم چي شد)

(امروز صبح . در راه مدرسه)

--------------------------------------------------------

صرفنظر از شنا كه دوباره از سر گرفتيم ، روزهاي پر انرژي رو دارم مي گذرونم . نفر سوم طناب زني كل مدرسه با ركورد يه نفره ۳۴۶ و دونفره 45 ! (ركورد نفر اول ۱۰۰۰ تا است) باباعلي نمي دونست . تا اينكه باباي يكي از همشاگردي هام بهش گفت پسرش داره تمام تلاشش رو مي كنه كه به ركورد من نزديك بشه (مثل سال گذشته خودم كه همه اش تو فكر رسيدن به ركورد يكي ديگه از همشاگردي هام بودم) اونقدري كه طنابم برام مهمه و همه جا همراهم هست هيچي نيست . برعكس آموزش هايي كه تا حالا روشون تمركز داشته و دارم به دو چيز علاقه شديد دارم . يكيش همين طناب زني و يكي ديگه مشاعره و شعر و غزل حفظ كردن !!! به درس هام چندان علاقه اي ندارم و يه جورايي از سر تكليف انجامشون مي دم ولي علاقه ام به كتاب هام زياده و روز به روز داره بيشتر هم ميشه . حالا كي اين جريان علاقه برگرده به سمت درس هام فقط صبر لازمه تا ببينيم .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 30 مهر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

 

درست دو روز قبل از آغاز سال تحصيلي جديد ، به عنوان نوازنده ميهمان در كنسرت كلاسي هنرجوهاي خانم سعيدي اجرايي داشتم و جالب اينكه در ميون هنرجوهاي كلاس ايشون هم كوچيك همه نوازنده ها بودم ! يعني از همه كوچك تر .

جريان میهمان شدنم از اين قرار بود كه چون به دليل مسافرت ، يكي از كنسرت هام رو از دست داده بودم استاد عزيزم ترتيبي داد تا من اجراي خودم رو در اين كنسرت كلاسي داشته باشم . قطعه من يه دونوازي به نام

Concertino,Opus.11-MovIII Rondo

اثر آهنگساز آلمانی فردیناند کوچلر (1867-1937) بود . اجرای قطعه ميون بچه هايي كه هيچ آشنايي قبلی باهاشون نداري يه جورايي سخت به نظر مي رسيد ولي از همون يك ساعت حضور زودتر در سالن استفاده كردم و با يه دختر خانوم كه چهار پنج سال از من بزرگ تر بود دوست شدم تا هم استرس اون كم بشه هم استرس من . البته با توجه به تمريني كه داشتم كل قطعه رو از بر بودم و نيازي به صفحه نوت نبود ولي هر چقدر هم از بر باشي استرس اجراي زنده ، كار خودش رو مي كنه .

با تمام این تفاصیل اجرا شروع شد و صرفنظر از يكي دو نوت فالشي كه در همه اجراهاي زنده ممكنه پيش بياد و طبيعيه ، كار به خوبي انجام شد . اونقدر خوب بود كه آقای نظر (مدير آموزشگاه) كه در كلاس حضور داشتند نزد استاد و رهبر اركسترم كه هر دو به بنده افتخار داده بودند و در سالن حضور داشتند به تعريف و تمجيد پرداختند و از رهبر اركسترمون جايگاه من رو در اركستر جويا شدند و از ايشون خواستند تا جايگاه بنده رو از ردیف آخر به ردیف های جلویی ارکستر تغيير بدند . این اتفاق ها باعث شد استادها بیشتر از من خوشحال باشند حتا خانم سعیدی هم که استاد بنده نیستند لطف داشتند و خوشحالی خودشون رو ابراز کردند .

البته خود من هم خیلی خوشحال شدم و اجراي موفق و به خصوص اتفاق هاي بعديش باعث شد سطح هورمون شادي بنده حسابي بالا بره (در این شرایط وقتی از سالن میریم بیرون من غیر قابل کنترل میشم و تا خود شب یه ریز حرف میزنم و خوشحالم) .

موفقيت و پيامدهاي اون هر چند هم كوچك باشه اونقدر شيرين هست كه آدم رو به ادامه كار و تلاش بيشتر ترغيب كنه . با اين كنسرت پرونده موسيقي قبل از سال تحصيليم رو بستم تا برويم به پيشواز فصل درس . دعا يادتون نره .  

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 1 مهر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

تابستون امسال كم كار بوديم و اين به اين معني نيست كه تنبل بوديم بلكه وقتمون جاي ديگري مي گذشت . براي بيان داستان بايد بازگشتي داشته باشيم به گذشته . بعد از عملی که حدود دو سال پیش روی پای پدربزرگم انجام شد و مجبور شد مدتی در بیمارستان و بعد در منزل استراحت کنه , کم تحرکی باعث به وجود اومدن زخم هایی در بدنش شد که البته به مرور زمان و با مراقبت های بعدی خوب هم شد . ولی از اونجاییکه بابابزرگ من مبتلا به پارکینسون هم هست و این بیماری روی تحرک آدم تاثیر میگذاره رفته رفته حرکتشون کمتر و کمتر شد تا جایی که یه روز مامان بزرگ زنگ زد و گفت که حال بابابزرگ خیلی خوب نیست . باباعلی هم که حدس می زد موضوع ممكنه به زخم ها مربوط بشه یه مشاوره پزشکی با عمه ترتیب داد و قرار بر این شد که به رشت برن و بابابزرگ رو هر چه سريع تر به تهران منتقل و در بیمارستاني كه هماهنگ كرده بودند بستری کنند . بنابراین بلیط رفت و برگشت هواپیما رو از مهمترين خط پروازي كشور يعني ايران اير تهيه کردند و طی یک اقدام فوری تصمیمشون رو عملی کردند ولی در طول مسير اتفاق هايي پیش اومد که جای تامل و چه بسا تاسف داره . بد نیست ماجرا رو کامل تعریف کنیم . بهتره خود باباعلی داستان رو ادامه بده چون خسته شد از بس جای من نوشت ! :
خواهرم اولین و بنده آخرین عضو نیم دوجین فرزند پدرم هستیم . وقتی مادربزرگ پارسا به ما زنگ زد دوشنبه بود و از اونجاییکه سه شنبه شب آقا پارسا کنسرت داشتند و بلیط هواپيما هم برای صبح چهارشنبه اوکی شده بود صبح روز بعد از کنسرت ، از طریق فرودگاه مهرآباد راهی رشت شدیم و به مسولین پرواز هم اعلام کردیم که قراره در برگشت بیماري همراه ما باشه و ممكنه به ويلچر نياز داشته باشيم . غافل از اینکه نقل و انتقال بیماری با مشخصات پدر من که مشکلاتی در حرکت دارند و زخمشون هم در شرف عفونی شدن بود اون هم با سیستم هواپیمایی ایران ایر یه چیزی تو مایه های شق القمره . بعد از پوشوندن لباس و انتقال مریض با آژانس به فرودگاه رشت نیاز به ویلچر بيشتر شد و داستان از همینجا شروع شد . دوستان ایران ایر یه ویلچر بهمون دادند که اینقدر زنگ زده بود که اگه دقت نمی کردیم ممکن بود با دست زدن بهش کزاز هم بگیریم . البته اینو گذاشتیم به پای هوای شرجی شهرمون . بعد گفتند که باید با یه ماشین مخصوص به هواپیما منتقل بشیم . ماشینی که آسانسور هم داشت و مریض رو به در هواپیما منتقل می کرد . همراه با ما سه مسافر مشابه دیگه هم بودند . یکی مردی کوتاه قد و کمی هم تپل و جا افتاده که با توجه به طرز صحبت و صدای آروم و خش دارش و صحبت هايي كه بين خودش و همراهش رد و بدل مي شد به نظر می رسید جانباز باشه . ايشون با یه همراه كه هم سن و سال خودش هم بود سفر می کرد . هر دوی اینها ریش بلند جوگندمی داشتند . شخص احتمالن جانباز ما به نظر می رسید سمتی هم در ارگان های دولتی داشته باشند . این مرد روی ویلچر شخصی خودش منتظر بود تا ما وارد ماشین مخصوص بشیم . بيمار بعدي گروه ما زنی سن بالا و چادری با وزن زیاد بود که بر عصایی چوبی تكيه زده بود و به زحمت خودش رو سرپا نگه داشته بود به همراه دخترشون . این خانم مسن البته توانایی سرپا موندن برای مدت کوتاه رو داشت ولی برای نقل و انتقال به هواپيما ، به ویلچر هم نیاز داشت . جریان از این قرار بود که این اکیپ داغون یعنی ما شش نفر -که هر از گاهی از سر اشتراك وضعيت نیم نگاهی هم به همدیگه داشتیم-باید بعد از سوار شدن همه مسافر ها و با این ماشین عجیب عهد دقیانوس می رفتیم پای هواپیما . عجیب از این نظر که محل حمل مسافرش تشکیل می شد از یه کف مسطح و دو تا دونه صندلی !!! حالا نمی دونم از اول این شکلی طراحی شده بود یا بعدن دوستان تغییر کاربری داده بودند بهش . ممکن هم هست کاربری اصلیش اصلن به حمل بیمار مربوط نبوده باشه. هر چی بود من دوست داشتم هر چه زودتر برسیم پای هواپیما و سوار بشیم . سختی هاي كار و مسخره بودن ماشین اصلن برام مهم نبود . خلاصه اینکه با هر مشکلی بود پدرم رو به هواپیما (که اینقدر توش صندلی چپونده بودند که آدم های سالم هم به زور سوار میشدند) و صندلی کنار خودم منتقل کردم و طیاره بلند شد و چهل دقیقه بعد در فرودگاه مهرآباد نشست اما چه نشستنی ! بعد از توقف كامل مسافرها همه پیاده شدند و خلبان هم هواپیما رو خاموش کرد و مهماندارها هم منتظر که ماشین مخصوص بیاد و ما رو ببره . بعد از مدتی انتظار یکی از خدمه اعلام کرد که چون ماشین مخصوص حمل بیمار رو در محلی دور دست در فرودگاه مهرآباد پارک کردند !! مدتی طول می کشه تا برسه پای هواپیما و تازه اول باید بره پای یه هواپیمای دیگه و یه مریض دیگه رو برداره و بیاد پای هواپیمای ما ! 5 دقیقه که از این اعلام گذشت مهماندارها هم ( که طبق قانون باید تا پیاده شدن آخرین مسافر از هواپیما در اون باقی بمونند ) در کمال تعجب پیاده شدند و رفتند سراغ کارشون !! و ما شش نفری که عرض کردم 40 دقیقه تو هواپیمای خاموش و خالی از سرنشین منتظر موندیم تا ماشین مخصوص اومد ! ولی چه اومدنی ! خدمه مربوطه اومد تو و نگاهی به ما انداخت و گفت : کدومتون ویلچر دارید ؟ (فقط مرد جانباز داشت) و رو کرد به بقیه و گفت : ویلچر نداریم !! فقط یه دونه "آی چیر" داریم (وسیله ای شبیه ویلچر ولی کوچک تر که چرخ دستی نداره و باید حتمن یکی راهش ببره ) ... تنها مزيتش اين بود كه فهميديم "آي چير" چيه ...!
و من تو این فکر بودم که این معادله دو مجهولی چه شکلی قراره حل بشه که با هر زوری بود بابا رو روی آی چیر نشوندیم و بردیم تو ماشین مخصوص که چه مخصوصی : این ماشین ، مخصوص تر از قبلی بود چون فقط یه صندلی شکسته داشت . من هم بابا رو که نه می تونست بایسته و نه می تونست بنشینه رو روی همون صندلی شکسته نشوندم و بعدش پیرزن بیچاره رو با همون "آی چیر" آوردند و با کمال تعجب یه روزنامه پهن کردند و بیچاره رو روی کف خودرو نشوندند و مرد جانباز هم سوار بر ویلچر خودش راهی فرودگاه شدیم و در حالی که مرد جانباز مدام خدمه پرواز رو تهدید می کرد (که این چه وضعیه و چرا مهماندارها رفتند و چرا این رفتار رو دارید و مگه اینها گوسفندند و من این فرودگاه رو به هم میریزم و ... ) بالاخره رسیدیم به سالن خروجی که ... چه سالن خروجی : باز یکی اومد گفت ویلچر نداریم !!! بنابراین یکی از خدمه فرودگاه رو فرستادند و بعد از یك ربع با یه ویلچر که یکی از جاپایی هاش هم افتاده بود برگشت و گفت :عجله دارم باید ویلچر رو زود ببرم جای دیگه لازم دارند !!! خلاصه بابا رو سوار کردیم و مجبور شديم یه پای بابا رو بگذاريم روی تنها جاپایی ویلچر و پای دیگرش رو هم گذاشتیم رو اون یکی پاش و طرف هم ویلچر رو گرفت و با آخرین سرعت دوید سمت در خروجی و در طول مسیر برخورد به لپ تاپ یه مسافر دیگه و لپ تاپ از دست بنده خدا افتاد زمین و یارو هم خدمه رو مورد عنایت قرار داد که : "الاق ! چیکار میکنی احمق و ...." خدمه مربوطه همچنان و با همون سرعت به راهش ادامه داد و طرف هم داشت فحشش رو می داد و من هم دنبال اين دو دوان و این بین هم هر از گاهی پای پدر از روی اون یکی پاش می افتاد زمین و دوباره میزاشتیم رو اونیکی پاش و .... تا اینکه این کمدی- تراژدی به پایان رسید و ما رسیدیم دم ماشینمون و سوار شدیم و از این بخش داستان با اعصابی خورد و دلی پر و تاسف شدید برای سیستم هواپیمایی و ... راهی بیمارستان شدیم و پدر که دیگه نایی براش نمونده بود رو فوری بستری کردیم و بعد از 27 روز بستری و مراقبت ویژه که بسیاری از شب هاش رو همراهش در بیمارستان بودم ایشون رو به منزل خودم منتقل کردیم و اینقدر ازش مراقبت کردیم که از یه بیمار حرکتی با اون وضعیت زخم ها که گاهي هزیان های عجیب و غریب هم مي گفت به شخصی تبدیل شد بر روی دو پا که تمام هوش و حواسش هم سر جاشه و در حال حاضر بخش زیادی از مشکلاتش هم حل شده . خلاصه مطلب اینکه :


اول : ما هرچند صادر کننده اول گاز و جزو برترین های نفتی دنیاییم ولی : آدم های این مملکت کوچکترین منزلتی نزد مسولین ندارند .

دوم : در مملكتي با مشخصات بند اول بايد هوای سلامتیتون رو داشته باشید ، آهسته بياييد و برويد تا هیچوقت گذرتون به هيچ نهاد دولتي ، بيمارستان و ... نيفته چون وقتي افتاد به هزارر و يك مشكل جانبي بر مي خوريد .

سوم : سالمندانتون رو به حال خودشون رها نکنید . به چشم خودم ديدم چطور رسيدگي به يك سالمند بيمار اون رو متحول مي كنه . چشم به هم بزنيد خودتون جاي سالمندانتون رو خواهيد گرفت و از اطرافيانتون انتظار رسيدگي خواهيد داشت .

چهارم : بعد از اتفاق هايي كه در اين تابستون افتاد و هنوز ادامه هم داره ، عقيده ام اينه كه رسيدگي خوب ، مرده رو زنده مي كنه .

پنجم : من اسم "ويران اير" رو براي اين خط هوايي انتخاب كردم كه به نظرم برازنده هم هست .  

ارسال در تاريخ یکشنبه 30 شهریور1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بعد از مدت طولانی که گذشت ترجیح میدیم همه وقایع رو در یک پست تقدیم کنیم ....

تا سر کنسرت خونده بودیم درسته ؟ پس از همون جا شروع می کنیم . جایی که قرار شد اولین کنسرت مون رو با ارکستر هایدن اجرا کنیم . طبق معمول همیشه روز کنسرت باز یکی از شلوغ ترین و پر مشغله ترین روزهای کاریمون بود ولی به هر ترتیب خودمون رو رسوندیم .

هر کدوم از بچه ها طبق چیدمان و جايگاهي که داشتند سر جای خودشون قرار گرفتند . برای همراهی ما چند نفر بزرگسال هم از گروه های دیگه ما رو همراهی می کردند .

آخه سازهايي مثل درامز و کنترباس (همون ویلن گنده که برای زدنش نردبون لازمه) یا همین چلو که عکس بالاییه ، نوازنده تو قد و قواره ما نداره که بتونه تو ارکستر هم اجرا کنه . خلاصه اینکه کارمون شروع شد و چندین قطعه ای که تمرین کرده بودیم رو اجرا کردیم . قطعات Achteletude اثر سيبولد ، Rondeau اثر توري ، Allegro اثر بتهوون ، Andante اثر هايدن ، و Soldatenmarsch اثر شومن پنج قطعه اي بودند كه ما اجرا كرديم و اين قطعه ها اینقدر جالب و خوب اجرا شدند که تقاضای اجرای مجدد هم داشتیم بنابراین یک بار دیگه یکی دو تا از قطعات رو اجرا کردیم .

 

من در اين روز با سختی های اجرای زنده ارکستر بیشتر آشنا شدم . در اجراي ارکستر ها چندین لایه موسیقی وجود داره که هر لایه توسط گروه خاصی اجرا میشه . مثلن خود ویلن به چند گروه تقسیم میشه و هر گروه یه سری نوت مخصوص به خودشون دارند که باید در جای خودش نواخته بشه ولی شاید شنونده نتونه اون چند گروه رو از هم تفکیک کنه . من و هفت نفر از بچه های دیگه ویلن۳ بودیم . اركستر ما در مجموع شامل حدود 35 نفر نوازنده مي شد .  

البته کار با ارکستر نکات دیگری هم داره . از جمله اینکه شما ملزم هستید مدت طولانی تری رو روی صحنه حضور داشته باشید و اگر در هنگام اجرا مشکلی داشته باشید خدا به دادتون برسه ؟ مثلن : من تو این عکس چشمک نمی زنم بلکه دارم گوشه چشمم که میخارید رو بدون اینکه بتونم بهش دست بزنم یا حرکت دیگری بکنم میخارونم !!!! حالا این یه نمونه كوچك از مشكلاتي بود كه ممكنه پيش بياد ولی در کل یه جورایی سخته اجرای زنده با ارکستر زهی چون دو دستتون درگیره !

دو سه روز بعد از اجرای جالبمون طبق برنامه ای که داشتیم پریدیم تو هواپیما و رفتيم سفر .

از این سفر هم عکس های زیادی دارم که در حال حاضر تونستیم یه سری از اونها رو آماده کنیم .

از جمله معماری و دكور جالب هتل

رستوران هاي عجیبش که ما از اون به همین یک عکس بسنده می کنیم تا دلتون نخواد

و جاهای مختلف اون برای نشستن و نفس تازه کردن كه از هيچكدومش نگذشتيم

در مرکز لابی یک عدد پیانوی رویال بود که شب ها ملت رو مثل زنبور دور خودش جمع می کرد

و این امکان خوب که شما بتونید ترکیبی از پارک آبی ، استخر و دریا رو با هم و یکجا داشته باشید .

البته جالب ترین بخش کار برای من پارک آبی بود و برای باباعلی دریا . عدم تمایل من به دریا دلیل داشت . یکی از روزهایی که باباعلی داشت می رفت دریا منم گیر دادم که میام و میخوام تو دریا شنا کنم و ... که اونم قبول کرد و دو تایی پریدیم تو آب .

 همه چی داشت خوب می گذشت و تازه داشتم عادت می کردم به آب شور که  سرمو کردم زیر آب و یه نگاه به کف دریا انداختم و ... با سرعت هر چه تمام تر و در حالی که داشتم غر می زدم از آب اومدم بیرون "این دیگه چه جور دریاییه ؟ این زیر پر ماهیه ! چرا کف دریا این شکلیه ؟ من دوست ندارم با ماهی ها شنا کنم . اگه یه وقت کوسه بیاد چی ؟!" و این شد که بعدش دیگه حتا حاضر نبودم رو تخت بادی هم تو دریا بمونم و عطای شنا در مدیترانه رو به لقاش بخشیدم و راه سرسره های آبی رو در پیش گرفتم و روزی ۴۶۰ بار رفتم بالا و پرت شدم تو آب .

دکور مغازه ها هم در نوع خودش جالب بود

و رودخونه زیبا و خروشانی که توش قایق سواری هم کردیم .

آخرین روز سفرمون مصادف بود با روز تولد بنده و یه جورایی تولدم داشت تحت تاثیر سفر فراموش می شد . در واقع روزی که برگشتیم فقط رسیدیم که یه کیک بگیریم و شمعش رو فوت کنیم .

البته برای من هم همون فوت کردن شمع مهم بود که به خیری و خوشی انجام شد و ما پریدیم تو ۹ سالگیمون . این که می گن عمرمون دود شد رفت هوا راست می گن ها ... خودتون ببینین !

راستی چقدر خوبه که آدم می تونه همه چی رو ثبت کنه ها ... من خیلی قبل از اینکه سلفی مد بشه عاشق عکس های اینجوری بودم . هنوز هم گاهي باباعلي عكسي اين مدلي رو از تو گوشيش پيدا مي كنه كه معلوم نيست من كي از خودم انداختم :

تا بعد ...

ارسال در تاريخ جمعه 21 شهریور1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

اين هفته خيلي شير تو شير بود . دیروز اولين كنسرتمون رو با اركستر "هايدن" داشتيم كه در واقع اولين كنسرت گروه نوازي من در ويلن با كم سن ترين اركستر آموزشگاه به حساب میاد (اركستر هايدن حدود يك سال و نيمه است)  . امروز هم پايان ترم زبان دارم و جمعه هم عازم سفريم . به احتمال زیاد حدود ده روز بعد فرصت این رو خواهیم داشت که شرحي بر هر يك داشته باشيم . تا بعد .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 شهریور1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

تا قبل از تابستون امسال باباعلي هر وقت به نقاشي هاي من نگاه مي كرد با خودش مي گفت : "نه ! به نظر نمياد پارسا تو اين زمينه هيچ استعدادي داشته باشه" هر جا هم كه صحبتي مي شد به اين قضيه اعتراف مي كرد و خودش رو متقاعد كرده بود و خيلي هم اصراري به تقويت اين قضيه نداشت چون اصلن وقتش رو هم نداشتيم .

اين در واقع نقاشي سه ماه پيش منه !!!

تا اينكه تابستون شد و فرصتي دست داد و منم قبول كردم كه خاله ركسانا (مامان دوستم آراد) كه عمري رو به ياد دادن هنر در دبستان ها گذروندند استاد ما بشند و دوره تابستوني نقاشي رو پيش ايشون بگذرونيم . روند كار جالب بود . من حالا ديگه يه نگارخانه دارم (اين نگارخانه روي در و ديوار يخچال فريزرمون برگزار ميشه) و كارهام رو به ترتيب اونجا گذاشتم . گرچه كارهام خيلي سطح بالا نيستند ولي ميشه اميدوار بود . و اينكه يك بار ديگه بهمون  ثابت شد نقش استعداد بسيار كمرنگ تر از علاقه و پشتكار خود آدمه .

اين اولين نقاشي آزاد منه كه يه كم شبيه نقاشيه ! در اين نقاشي از تكنيك چاپ استفاده شده كه اول صفحه سفيد رو با رنگ هاي مختلف مي پوشونند و بعد با رنگ سياه روي رنگ ها رو . اونوقت با يك شي نوك تيز نقاشي رو مي كشند . ما در هر جلسه يك سري از قوانين و تكنيك ها رو ياد گرفتيم تا اينكه نقاشي ها رفته رفته بهتر و بهتر شدند .

از توضيح اين يكي بگذريم (نمي دونم چرا باباعلي بدش مياد!!) 

...

اين هم يك نقاشي داراي عمق

اين آخري هم تصويري آزاد و بدون مدل از ليونل مسي

درسته كه خيلي هم عالي نيستند ولي وقتي يه نگاه به اولين نقاشي و به خصوص تصوير باباعلي كه دارند وسط دو تا كوه اسكي مي كنند (به نحوه قرار گرفتن چوب اسكي توجه شود!!!) بندازيد متوجه ميشيد كه چقدر آموزش درست ، علاقه و پشتكار مي تونه تو انجام هر كاري موثر باشه ... تا بعد

ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود