یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
"سرنوشت کودکان در دست خانواده هایشان قرار دارد" Shinichi Suzuki

نمی دونم این پست چند عکس خواهد داشت و چقدر طولانی خواهد شد . آخه بعد از مدت های مدید این اولین جمعه ایه که ما خونه ایم و جایی نرفتیم . حداکثر سعیمون رو می کنیم که خلاصه اش کنیم ولی قول نمی دیم ...

آبسرد

پاییز و زمستون برای من هم مثل باباعلی (و برعکس مامان شیدا) فصل های دوست داشتنی و به عبارتی بهترین فصل های سال هستند . من هم سرما رو به گرما بیشتر ترجیح میدم و پام که به جاهای سرد می رسه انرژیم چند برابر میشه . هرچند امسال زمستون هنوز وقت نکردیم بریم جاهای خیلی سردسیر مثل سبلان ولی دو سفری که به دماوند داشتیم تونست بخشی از عطش ما رو به سرما برطرف کنه . وقتی به یه کوه پوشیده از برف میرسم از نگاه کردن بهش چنان قدرتی می گیرم که درست مثل یه بز کوهی راه قله رو در پیش می گیرم و اگه اصرار بقیه نباشه برنمی گردم . قطعن اگر فرصت کافی داشته باشم کوهنوردی اون هم تو زمستون یکی از کارهای مورد علاقه ام خواهد بود .

گرمای زمستون

هرچند این اواخر دیگه در شهرها خبری از برف نیست  اما کشور ما با تنوع اقلیمی و آب و هوایی که داره از معدود کشورهاییه که شما در یک فصل می تونید همه چی رو با هم داشته باشید . هوس بیابان برهوت اون هم وسط زمستون (که البته بهترین فصل رفتن به اونجاست)  باعث شد چند صد کیلومتر اون طرف تر شبی رو در لبه کویر مهمون باشیم . طبق معمول همیشه مهمان نواز و گرم هم ازمون استقبال کرد . از جمله  مزایای کویر برای ما اینه که تقریبن در اختیار خودمونیم و تا هر وقت دلمون بخواد می تونیم بازی کنیم . روزی که رسیدیم رو تقریبن تا شبش فوتبال بازی کردیم و روز بعد از ورودمون ، سوار شتر شدیم و کمی بیش از یک ساعت بعد ، به تپه شنی رسیدیم که با زیبایی خاصی وسط صحرا خودنمایی می کرد . آزادی مطلق ، مزد ما برای رسیدن به این نقطه از زمین بود . لحظاتی که پای این تپه برای ما سپری شد شاید به مراتب بهتر از بازی در بهترین پارک ها و مراکزی بود که در تهران داریم . و البته از همه مهم تر حضور دوست هایی که تقریبن همه جا همراه ما هستند لذت این سفرها رو چندین برابر می کنه . میشه گفت من این بیابون بی آب و علف رو حسابی دوست دارم .

اکران

از جمله جاهای جالبی که تو چند مدت گذشته رفتیم اکران کارتون سرمای خفته یا همون FROZEN در پردیس قلهک بود . حتمن می پرسید اکران کارتون چه معنی میده در ایران ؟ چند وقتیه که انجمن گویندگان جوان یا همون گلوری خودمون که کار دوبله بسیاری از انیمیشن های معروف رو انجام دادند و به حق هم کیفیت کارشون بالاتر از سایر همکارهاشون هست انیمیشن هایی که دوبله می کنند رو به سبک خاصی اکران می کنند . به این نحو که شما ابتدا انیمیشن رو میبینید و سپس دوبلورها یا اگر بخواهیم پارسی بگیم صداپیشه های انیمیشن به نحوی مهیج و همراه با موسیقی ، نورپردازی و جلوه های ویژه به روی صحنه میان و به صورت زنده صدای بخش هایی از انیمیشن رو پیش روی حضار اجرا می کنند . البته با قطعات بانمکی که خودشون اضافه می کنند کار جالب تر و جذاب تر از اصلش میشه . به ما که خیلی خوش گذشت . به شما هم پیشنهاد می کنیم . حالا در آینده با این گروه کارهای بیشتری خواهیم داشت که به وقتش براتون تعریف می کنم .

باکوفن

آخرین جریان جالبمون بر می گرده به دیشب که به دعوت یکی از دوست هامون رفتیم به یه برگر فروشی به نام باکوفن . صاحب مغازه که جوون بود و دستی هم در موسیقی داشت گیتارش رو آورده بود و حسابی برامون نواخت و خوند . و ما بچه ها هم که همیشه پر از انرژی هستیم بنده خدا رو کچلش کردیم . از باله و انواع ادا اطوار ها بگیر تا این سیمولیشن گیتار نوازی و ... بنده خدا هر از گاهی از میون حسی که داشت نگاهی به ما مینداخت و ... خیلی تمرکز داشت که شیرازه کار از دستش در نرفت . راستی تا یادم نرفته . من هنوزم با این سبک غذا خوردن ارتباط مناسبی برقرار نکردم . در واقع همراه خودم غذا بردم ساندویچی !!!

دوست های خوب

خیلی خوشحالم که من و دوست هام همیشه با همیم . به هیچ وجه احساس تنهایی نمی کنم وقتی هستند . من در کل از تنهایی خوشم نمیاد . تقریبن تمام کارها رو گروهی انجام میدم . تا جایی که وقتی میرم مدرسه خرسم رو هم نمیزارم تنها بخوابه و حتمن یکی از بر و بچه های اتاقم رو کنارش می خوابونم ... حتا در مورد دوستم آراد (من و اون خیلی جدی اعتقاد داریم که برادریم) که هفته گذشته شبی رو مهمون من بود هم بر خلاف این رویه عمل نکردم . بعد از کلی بازی و ... دو تایی رفتیم رو تخت من و اینقدر در مورد کتاب ها و ... حرف زدیم تا خوابمون برد .  

خب فکر می کنم کمی از وقایع اتفاقیه رو گفتیم . کمی دیگه اش می مونه برای فرصت های بعدی . وقایعی مثل آخرین وضعیت پیگیری شنام ، یکی از مهمترین علایق من یعنی کتاب و به خصوص شعر و شاهنامه و ... و همچنین اتفاق های مدرسه که از قضا زیاد هم هست و پر ماجرا . امیدوارم به زودی یه همچین زمان مناسبی گیرمون بیاد . پس تا بعد ... بدرود

ارسال در تاريخ جمعه 1 اسفند1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

خب بعد از مدتی کم کاری دوباره برگشتیم و از اونجایی که در این مدت بیشتر داشتیم کار می کردیم و کمتر می نوشتیم به ثبت خاطره ها در ذهنمون بسنده کردیم ولی دیدیم محتویات ذهنمون داره یکی یکی کهنه میشه و حیفمون اومد به مرحله فراموشی برسه . دیدیم با وضع موجود تاریخ پست ها هم ممکنه پس و پیش بشه ولی در هر صورت نوشتن بهتر از ننوشتنه . اصلن منظور شکسپیر هم نوشتن یا ننوشتن بوده در هملت نه بودن یا نبودن .

از اونجاییکه عکس های کنسرت کلاسیم سازمان یافته تر بود ، از این پست شروع کردیم .

24 دی کنسرت کلاسی داشتیم که به عبارتی میشه گفت بهترین کنسرت کلاسی بوده که تا حالا داشتم . حالا دلیلش رو براتون میگم :

دلیل اولش این بود که برای اولین بار من روزی که کنسرت داشتم با هماهنگی هایی که انجام شد مدرسه نرفتم و حسابی استراحت کردم . و دلیل دومش هم تمرین نسبتن خوبی بود که پیش از کنسرت و در طول ترم داشتم .

خلاصه اینکه در روز و ساعت مورد نظر به آموزشگاه رفتیم و بنده به عنوان هنرجوی پنجم در لیست رفتم سر صحنه و منتظر موندم تا موزیک مورد نظر پخش بشه و من هم قطعه مربوط به خودم رو بنوازم .

تا آهنگ اول و دوم همه چی خوب پیش می رفت و به جز اینکه من هیچ اشتباهی تو کارم نداشتم اتفاق خاصی نیفتاد ولی در آهنگ سوم اتفاقی افتاد که کار رو به سمت عالی شدن پیش برد .

درست وسط آهنگی که داشتم می نواختم نوت ها در صفحه تموم می شد و باید صفحه ای که کپی گرفته بودم رو ورق می زدم و کار رو با نوت های صفحه بعد ادامه می دادم . اینجای آهنگ یه سکوت سه چهار ثانیه ای هم داشت که من باید در همین فرصت کم آرشه رو می دادم دست چپم و ورق رو بر میگردوندم و کار رو ادامه می دادم . این کار هم با سرعت بالایی انجام شد

ولی وقتی صفحه رو برگردوندم نوت صفحه بعد نبود !!! یعنی تو کپی که گرفته بودند افتاده بود یه صفحه دیگه . اونجا بود که در حداکثر یک ثانیه باید تصمیم می گرفتم کار رو ول کنم یا از حفظ ادامه بدم که ....

حفظ بودن نوت ها بهم کمک بزرگی کرد و بدون اینکه به جز استادم و باباعلی کسی متوجه بشه کار رو ادامه دادم .

وقتی کار ادامه پیدا کرد و تموم شد و از صحنه اجرا اومدم پایین چشم های استاد گرد شده بود . با تعجب ازم پرسید : تو چیکار کردی ؟! داشتی از حفظ می زدی ؟ مگه نوت نداشتی ؟ که منم با خونسردی بهش گفتم : نه . نوت ها سر جای اصلیشون نبودند . مجبور بودم  خودم کار رو ادامه بدم ...

پ ن : وقتی تو ماشین بودیم و برمی گشتیم خونه باباعلی ازم پرسید چه احساسی دارم از اینکه کنسرتم اینقدر خوب بوده ...جواب :

هیچی ! احساس خاصی ندارم . کنسرته دیگه !! اون اوایل وقتی بچه بودم شاید موقع کنسرت یه هیجان و استرسی داشتم ولی حالا دیگه عادی شده برام !!

پ ن 2 : استادم جلسه بعد کلاس از مامان شیدا پرسید که من واقعن تو خونه چقدر تمرین می کنم (مامان یکی از هنرجوهایی که تو کنسرت حضور داشت و از اجرای بنده لذت برده بود پرسیده بودند ازشون) و وقتی شنید من در نهایت یک یا دو روز در هفته و حداکثر یک ساعت تمرین می کنم خیلی تعجب کرد و بهم گفت اگه بیشتر تمرین کنم دیگه چی می شم ... خودم هم می دونم ولی از شما چه پنهون ... وقت کافی ندارم . گاهی دوست داشتیم شبانه روز 48 ساعت بود ولی فعلن امکان پذیر نیست :)

ارسال در تاريخ جمعه 10 بهمن1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

دوست ها هم مثل باقی اجزای جامعه برای ما بچه ها الزامی و حیاتی هستند . ما خیلی مسایل رو از دوست هامون یاد میگیریم و خیلی رفتارها رو با اونها تمرین می کنیم ، برای اونها الگو میشیم و اونها رو الگوی خودمون قرار می دیم . به خصوص برای ما نسل جدیدی ها که تعداد زیادیمون تک فرزند هستیم شاید داشتن دوست های خوب حیاتی تر و مهم تر هم باشه . اونها در مسیر زندگیمون همراه و همپای ما رشد می کنند و هر چند ما همواره تعدادی از دوست هامون رو بعد از مدتی به دلایل مختلف مثل مهاجرت ، عوض شدن مدرسه یا اختلاف سلیقه و فاز فکری خانواده ها و یا حتا خودمون از دست می دیم و تعدادی دوست جدید به دست میاریم ، اما اونها در هر صورت تاثیرشون رو در زندگی ما داشته و خواهند داشت . در این میان هستند دوست هایی که بیشتر از بقیه با ما و در کنار ما هستند و ما مسیر بیشتری رو به صورت مشترک طی می کنیم . بله دوست های صمیمی که من بهشون می گم داداش یا برادر . باباعلی با یه نگاه گذرا تو آرشیو عکس هام تونست عکس های جالبی از این دوستی های نسبتن طولانی پیدا کنه :

من و آراد (سمت راست) که حدود پنج شش سالی میشه با هم دوست و همکلاسیم . پرهام هم از حدود سه سال پیش به ما ملحق شد و گروه سه نفره ما یه جورایی تشکیل شد . ما در کلاس های زبان و دف همیشه همراه هم بودیم . پرهام به دلیل مشغولیتی که با شنا داره و این رشته رو حرفه ای تر از ما دنبال می کنه مجبور شد زبان رو کنسل کنه ولی هنوز در دف همکلاسیم . در ضمن ساز اول آراد ویلنسل و پرهام ویلنه 

کنسرت های زیادی با هم داشتیم و روی صحنه رفتیم

با هم تشویق شدیم

بعد از هر اجرا با هم عکس انداختیم

در اجراهای خارج از آموزشگاه با هم بودیم

و البته دوست صمیمی دیگری به نام آرین هم داریم که هرچند دیگه همکلاسی ما نیست ولی رشته دوستیمون همچنان محکمه و دوسش داریم

حتا با استاد هم عکس سه نفره مون بیشتر از عکس تکی مونه

همینطور با آقای نظر

همین دو سه هفته پیش(دریافت مدرک سطح یک)

همون مراسم

همین امروز بالای کوه های آبسرد دماوند

و تعداد زیادی عکس های دیگه که نشون میده بیخود هم نیست اینقدر همدیگرو دوست داریم . امیدواریم این دوستی ها با دوام و هر روز بیش از پیش مفید و سازنده باشه . و اما ...

... باباعلی در جریان گشت و گذار در آرشیو عکس ها یه سری عکس خرچنگ قورباغه هم پیدا کرد که دیدنشون خالی از لطف نیست :

شکار لحظه ها که میگن ایییینه

بچه اینقدر شیطون ؟! یعنی من موندم یه وقت هایی روی صحنه چطور کنترل می کنه و نمی پره وسط !

آقا به چی می خندی ؟!

پلک میزنه ولی انگار سرپایی خوابش برده

این یکی شاهکاره ! جا برای توضیح باقی نگذاشته عکاس ...

خوش و خرم باشید

ارسال در تاريخ سه شنبه 2 دی1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

- حاج علي خيلي كارش درسته !

- حاج علي همچين با من رياضي كار كرد كه همه رو بلد شدم !

- حاج علي يه دونه اي !

- گاليله هنر نكرده فهميده زمين گرده ! حاج علي خودش تنهايي مريخو كشف كرده . تازه فاصله زمين از مريخ رو هم اون كشف كرده ! تازه این که چیزی نیست ! کشف کرده زمین در شبانه روز چند دور دور مریخ می چرخه !!!

- حاج علي زده رو دست انيشتين !

- حاج علي رو اينجوري نيگاش نكنا روزي دويست تا كتاب مي خونه !

اينها گوشه اي از پاچه خواري هاي ديشب بنده بود براي گندي كه زده بودم (بماند كه چي بود) . البته در تمام طول سخنرانيم كه طرف صحبتم هم مامان شيدا بود ولي چشمم به باباعلي ، ايشون همچنان سعي داشت نگاه غضب آلودش رو حفظ كنه و جواب نده . 

بعد از اينكه توي آسانسور و در راه رفتن به استخر هم اين نگاه غضب آلود همراه با ته خنده ناشي از حرف هاي بالاي بنده همچنان ادامه دار شد ، زير لب ، يواشكي و با كمي خجالت بهش گفتم :

يه جوري به من نگاه مي كنيد انگار جنگ جهاني اول رو من راه انداختم !!!! 

------------------------------------------------------------------------------ 

پ . ن (حاج علي !!!) : والله چه عرض كنم ؟!

ارسال در تاريخ دوشنبه 24 آذر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

این روزها همه چی انگاری مثل باد می گذره طوری که گاهی وقت نمی کنیم یه گوشه کناری جایی ثبتشون کنیم . دهم آذر یعنی دو سه روز پیش بالاخره نوبت دریافت گواهینامه سطح 1 موسیقی ما هم رسید . این که می گم "بالاخره" جریان داره حالا آخر مطلب براتون تعریف می کنم . و اما مراسم :

آموزشگاه ما برای سازهای تخصصی و مراحل فراگیری اونها 5 سطح در نظر گرفته و دریافت هر کدوم از این سطوح هم مراسم خاص خودش رو داره . سطح 1 آزمون و امتحان نداره و به صورت نرمال بعد از حدود دو سال اساتید ، هنرجوهای خودشون رو برای دریافت گواهینامه معرفی می کنند . با توجه به دو سازه بودن بنده ، در این روز در دو مراسم مختلف حضور داشتم و دو گواهینامه خودم رو دریافت کردم . اول مراسم اهدای سطح یک ویلن برگزار شد

و حدود یک ساعت بعدش هم مراسم اهدای گواهینامه دف رو داشتیم

و در انتها البته این دو برگ  گواهینامه به معنای نتیجه دو سال سعی و تلاش و سرو کله زدن با ساز به ما اهدا شد که در تصویر می بینید :

و اما جریان "بالاخره" : از اونجاییکه ابنده در حال حاضر دو کتاب Le Violin رو تموم کردم و دارم می رم سر وقت کتاب سوم باید این سطح رو شهریور سال گذشته می گرفتم (بچه هایی که با من سطح 1 رو گرفتند تازه کتاب اول رو تموم کردند) ولی استاد عزیزم یادشون رفته بود که اسم بنده رو رد کنند (بیشتر مشغول ارکستر شدیم چون مهم تر بود و این یکی رو فراموش کردند) ولی در عوض از همین الان اسم بنده برای سطح 2 هم رد شد و قراره به جای دو سال بعد همین شهریور آینده سطح 2 رو هم بگیرم .

جالب اینکه برای دف هم اتفاقی مشابه افتاد یعنی استادمون اعتقاد دارند که ما سطح 3 هستیم ولی آموزشگاه فعلن  با دادن یک سطح موافقت کرده . ما هم قراره تو کنسرت هامون خودمون رو بهشون اثبات کنیم . اما از تمام اینها و کاغذ بازی ها و مدرک گرایی مون که بگذریم مهم اینه که ما تا اینجا به کار چسبیدیم و جلو رفتیم . در دنیای ساز و موسیقی مهم نیست روی کاغذ شما چیکاره هستید و مدرکتون چیه . این تسلط  و تبحر شماست که شما رو اثبات می کنه . من هم در حال حاضر دارم بيشتر رو همين بخش كار مي كنم .

از الان تا آخر سال دو سه اتفاق مهم موسیقی داریم : کنسرت های کلاسی دف و ویلن ، کنسرت گروهی دف ، کنسرت ارکستر هایدن و آزمون تکنوازی با حضور هیات ژوری جهت ارتقای ارکستر (در صورت تشخیص هیات داوران به ارکستر دوم منتقل میشم) ... پس تا بععععد .

ارسال در تاريخ جمعه 14 آذر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

تا همين چند وقت پيش فكر مي كرديم هيچ برگي از درخت نمي افتد مگر به اذن خدا . اما انگار اذن ديگري هم داره كم كم در افتادن برگ دخيل ميشه : 

محققان سیستمی را طراحی کرده‌اند که به وسیله آن میتوان دو شخص را در فاصله زیاد از یکدیگر و با استفاده از همان دو شخص کنترل کرد.

به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ اخیرا محققان دانشگاه واشنگتن، سیستمی را طراحی کرده اند که به وسیله آن میتوان دو شخص را با استفاده از سیگنالهایی که از دست آن دو ارسال می‌شود با یکدیگر به طور مستقیم ارتباط دهند.

به گفته محققان سیستم به این صورت عمل می‌کند که اشخاص از راه دور و به وسیله سیگنالهای ارتباطی می‌توانند حرکات همدیگر را بدون اینکه آن شخص بخواهد کنترل کنند.

همچنین این محققان مدعی‌اند که با استفاده از افراد داوطلب می‌توانند پیشرفتهای بیشتری هم داشته باشند که هنوز نتوانسته‌اند در آزمایشها آنها را تست کنند.

در یک آزمایش اخیر محققان توانستند با استفاده از سیگنالهای ارسالی دست شخصی را که پشت کامپیوتر نشسته و در حال بازی کامپیوتری است، به وسیله شخص دیگری که در یک محیط دیگری قرار دارد، کنترل کنند.

همچنین یکی دیگر از پژوهشگران این تیم تحقیقاتی می‌گوید این امر زمانی که هر دو شخص داوطلب در حال راه رفتن هم هستند می‌تواند عملی شود. 

حالا بعد از هزاران سال تازه فهميديم كه ممكنه نيروهاي ديگري هم به جز اذن خداوند در كنترل آدم ها دخيل باشند . من موندم كنترل ما اين همه مدت دست چند نفر مي تونسته باشه كه خودمون خبر نداريم ؟!

ارسال در تاريخ سه شنبه 11 آذر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

شهريور سال گذشته براي اطمينان از كاركرد درست قطعات داخلي و خارجي بدنمون رفتيم دكتر غدد . ايشون هم بعد از بررسي وضعيت ظاهري تشخيص دادند كه همه چي مرتبه و تنها يه سري آزمايش نوشتند و فرمودند اگه دوست داريم مي تونيم تا بهمن ماه (سال گذشته) با جواب آزمايش ها به ايشون مراجعه كنيم . ما هم لطف كرديم و بعد از يك سال و نيم ، بالاخره حدود دو سه هفته پيش تونستيم خودمون رو به آزمايشگاه برسونيم و آزمايش هاي مربوطه رو انجام بديم ولي چه انجامي !

با توجه به اينكه از زمان تولد تا حالا در مورد آزمايشگاه و خون گرفتن و ... چيزي تو حافظه من ثبت و ضبط نشده بود و يادم نميومد از باباعلي پرسيدم كه درد داره يا نه و اون هم گفت كه بله درد داره ولي در حد نيشگون و اين حرف ها . تا اينكه با وجود استرسي كه داشتم نوبت من  شد و نشستم تا شخص مورد نظر بياد و خون بنده رو بگيره . طرف هم اومد و سوزن رو روي رگ دستمون فشار داد و كارش رو با پر كردن يه لوله كه به ته سرنگ متصل مي كرد شروع كرد . براي اين كه حواسم رو پرت كنه چند تا سوال هم پرسيد كه كدوم مدرسه ميري و چند سالته و ... كه من هم در حاليكه داشتم جواب سوال هاش رو مي دادم يه چشمم هم با نگراني به خوني بود كه داشت ازم مي گرفت . از قرار معلوم آزمايشي كه خانم دكتر برام نوشته بودند هم پرو پيمون بود و خون گير محترم حدود 5 تا از اين لوله هاي مخصوص آزمايش رو به صورت پيوسته گذاشت پشت سرنگ و پر كرد . من هم همينطور كه طرف داشت خون مي گرفت رنگ و روم كمرنگ و كمرنگ تر مي شد ولي به روي خودم نمي آوردم چون اصلن نمي دونستم جريان چيه . تا اينكه بالاخره لوله پنجم رو هم پر كرد و من از جام بلند شدم كه ....

همونجا خشكم زد چون يه احساس عجيب و بد ناشناخته داشتم . و از اونجاييكه عادت به گريه ندارم عكس العملم جالب و خنده دار از آب در اومد . به اين ترتيب كه با يه دستم پنبه اي كه به محل سوراخ چسبيده بود رو فشار مي دادم و در همون حال با سرعت شروع كردم به راه رفتن (در مسيري نامعلوم از ميان راهروهاي سالن) و پشت هم مي گفتم : حالم بده ! حالم بده ! و باباعلي هم با مخلوطي از نگراني ، تعجب و خنده و با گفتن اين جمله ها دنبالم كه : خب كجا مي ري ؟ حالت بده وايسا ببينيم چيكار بايد بكنيم ! آدمي كه حالش بده كه راه نميره !! و ...  

(شما تصور كنيد آدمي رو كه نه داد مي زنه و نه گريه و ... فقط با ناراحتي و جديت مي گه حالم بده ، فقط هم روبروش رو نگاه مي كنه و مستقيم و تند راه مي ره)

خلاصه اينكه من همونطور مي رفتم و اون دنبالم . تا اينكه ديد نخير اينجوري نميشه ! من رو گرفت و تحويل مامانم داد و اونم منو نشوند رو صندلي و تازه يادشون افتاد كه بايد فشارم افتاده باشه و ...

هيچي ديگه ! جاتون خالي . تا چند روز به اين قضيه "حالم بده !" مي خنديديم تو خونه .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 آذر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

 عشق كتاب

یکی از اون خصوصیت هایی که خوشبختانه هنوز در من حفظ شده عشق به کتابه . برای حفظ این خصوصیت هم توجه به نکات زیر تا حالا جواب داده :

اول اینکه هر وقت فرصتش رو پیدا کردیم رفتیم کتاب فروشی . دوم اینکه هر بار که رفتیم کتاب فروشی تا حد ممکن  و تا اونجایی که جیبمون اجازه داد کتاب خریدیم  . سوم اینکه هیچکس اصراری نداره کتاب هایی رو که می خریم در زودترین زمان ممکن بخونم (گاهی وقت ها یکی دو ماه طول می کشه تا برم سروقت کتابی که خریدم ولی تا اون موقع چندین بار برشون میدارم و ورقشون میزنم و نگاهشون می کنم تا موقع خوندنشون برسه) . چهارم اینکه کتاب هایی که می خریم لزومن برای رده سنی خودم نیست و از هر ده کتابی که می خریم معمولن هفت هشت تاش برای یک رده سنی بالاتره . در هر صورت کتاب خریدن درست به اندازه اسباب بازی گرفتن و شاید هم بیشتر خوشحالم می کنه . تازه در طول هفته از کتابخونه مدرسه هم زیاد کتاب امانت می گیرم .

عکس پایین متعلق به دو هفته پیشه که نشر چشمه بودیم . یه کتاب فروشی خوب با یه راهنمای خوب برای معرفی و انتخاب کتاب .

آخرین کتاب هایی که خریدم :

از ادبیات معاصر : کتاب "خمره" اثر هوشنگ مرادی کرمانی

از ادبیات کلاسیک خارجی : سفر به مرکز زمین ، بیست هزار فرسنگ زیر دریا و دور دنیا در هشتاد روز هر سه از ژول ورن

سه گانه (سه جلد) حماسی "پارسیان و من" اثر آرمان آرین . (همیشه بخشی از خریدهام مربوط به شاهنامه است)

شگفتی های بدن انسان (همراه با تصویرهای متحرک)

و یکی دو کتاب کوچولوی دیگه که الان خاطرم نیست

هرچند تو خونه ما اصلن کتاب نیست چون باباعلی و مامان شیدا ترجیح میدن کتاب ها رو PDF داشته باشند ولی برای من هیچی جای کتاب رو نگرفته و نخواهد گرفت .  

مشاعره

اما از مقوله کتاب که بگذریم چند ماه گذشته رو یه مشغولیت جدید هم برای خودم درست کردم و اون شرکت در یه کلاس جالب مشاعره است . باباعلی اولش که شنید ثبت نام کردم نیم ساعت تمام غر زد و یه ریز نصیحت که بچه جون ! تو مگه وقتی برات می مونه که بری کلاس ؟! بسه دیگه ! قرار بود کلاس هات رو کم کنی رفتی یکی دیگه هم بهشون اضافه کردی ؟ فقط یه پنجشنبه رو دو ساعت وقت اضافی داشتی اونم پر کردی ؟! و بعد که آروم شد گفت خدایی برای چی این یکی رو اضافه کردی ؟! بیا و بی خیال شو برو به بازی و تفریحت برس ... اصلن استراحت کن !

و پاسخ من این بود : این یکی رو دیگه خداییش دوست دارم و خودم می خوام که برم ...

و الان شش ماهه که می رم و واقعن هم دوست دارم چون مطابق توانایی و علاقه منه . بر عکس ریاضیات که همیشه توش مشکل دارم یکی از توانایی های بارز من در حفظ کردن و به یاد آوردنه . حالا هر چی می خواد باشه . می خواد نوت های موسیقی باشه یا اشعار شاعرهای بزرگ . فرقی نمی کنه . چند صفحه نوت يا شعر در زمان كمي مي ره تو حافظه . من عاشق این کارم .

راستی بعد از پاسخ من چونه باباعلی کش اومد و تسلیم شد . بعد با خودش گفت : منو بگو که به فکر استراحت و تفریح اینم ! اصلن ... !

 این دوره تابستونها در پارک و زمستون ها در یه مرکز آموزش نقاشی و هنر برگزار می شه .   

سينما ؟! 

به دليل كمبود وقتي كه همه ازش خبر دارند خيلي وقت بود نتونسته بوديم بريم سينما . تا اينكه فرصتي پيش اومد و بالاخره تونستيم شهر موش هاي 2 رو ببينيم . و به همين دليل نزديك ترين سينماي اطرافمون رو انتخاب كرديم . فيلم قشنگي بود . هرچند ممكنه همين روزها از رو پرده بياد پايين پس اگه نديديد حتمن توصيه مي كنيم ببينيد .  

 

 

 

  

اولين شرط بندي  

هنوز هم برنامه دو روز در هفته شنامون برقراره . حدود ده روز پيش با مربيم شرط بندي كردم . قرار شد اون عينك يكي از بچه ها رو بندازه تو عميق ترين قسمت استخر و هر كي تونست عينك رو بياره بالا بهش يه آبميوه بده . من هم كه عاشق فرو رفتن در عمق ! همچين رفتم و رفتم تا رسيدم كف استخر و تازه اون زير  با خيال راحت دنبال عينك گشتم و همينطور خوش خوشان داشتم ميومدم بالا كه يهو يادم اومد زير آبم و نفسم داره تموم ميشه . اين بود كه با آخرين سرعت ممكن اومدم رو سطح آب و عينك رو دادم صاحبش . مربيم اصلن فكرشو نمي كرد مجبور بشه آبميوه رو بخره . چون تا حالا جلوي روش نرفته بودم زير آب (اين كار يكي از علايق من با مربي هاي قبليم بوده و تو استخر آزادي هميشه انجامش مي دادم) . در هر صورت اولين شرط بندي عمرم رو هم تو استخر انجام دادم و جالب اينكه آبميوه رو بردم (البته روش داره . توصيه مي كنم همينجوري چند متر نريد زير آب چون به پرده گوش آسيب مي رسونه)

ارسال در تاريخ یکشنبه 2 آذر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

طی دو سال گذشته اتفاق های زیادی افتاده که چیزی راجع بهشون ننوشتیم . بیشترشون رو به خاطر کمبود وقت و بعضی هاشون رو هم به خاطر برخی ملاحظه ها . حیفمون اومد اولین دیدارمون رو از برف پاییزی امسال با شما به اشتراک نگذاریم :

ارسال در تاريخ یکشنبه 25 آبان1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

صرفنظر از رفتار عجيب ما ايراني ها كه گاه به مرده پرستي يا استفاده از فرصت وفات يك سوپر استار براي خودنمايي و ... هم تعبير شده با خودم فكر مي كنم كه چرا وقتي يك هنرمند به آخر خط زندگيش مي رسه اينقدر اطرافيان و عامه مردم واكنش نشون ميدن و اين حجم از نظرها ، متن ها ، تسليت ها و ... بر جرايد و رسانه هاي مختلف جاري مي شه . حتا در كشور ما كه هنر و هنرمند هنوز اونطور كه بايد و شايد مورد توجه و تقدير نيست . اگر به تيتر روزنامه هاي دولتي و غيردولتي نگاه كنيد كمتر روزنامه اي هست كه راجع به مرگ جوان و هنرمند عزيزمون مرتضي پاشايي متني ننوشته باشه . اين بدون شك دليلي نمي تونه داشته باشه به جز اينكه هنرمند با هنرش بر زندگي ديگران و عامه مردم تاثير مي گذاره و اين تاثيرگذاري به دلايل مختلف در قشر ديگري به اين گستردگي و وضوح ديده نمي شه . اينو زماني ميشه فهميد كه به پيام هاي خيل عظيم هوادارانش و حتا مردم عادي نگاه و اونها رو مطالعه كنيم .   

ما هيچ آلبومي از اين هنرمند عزيزمون نداريم و هيچكدام از ابياتي رو كه خوندند هم حفظ نيستيم اما به سهم خودمون از اين هنرمند عزيزمون كه با ترانه هاش تاثير زيادي بر مردم داشت و خيلي زود از دنيا رفت سپاس و براي روحش طلب آرامش ابدي و آمرزش داريم .


برچسب‌ها: مرتضي پاشايي
ارسال در تاريخ شنبه 24 آبان1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود