یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
"سرنوشت کودکان در دست خانواده هایشان قرار دارد" Shinichi Suzuki

...

- وقتي مي گه دستات هنوز ايراد داره بايد درستش كني ديگه

- خب شناي خودت هم كلي ايراد داره

- مثلن ؟!

- پاهاتو كامل بالا نمياري ... دستت هم ايراد داره 

- من مثل شما 5 تا مربي نداشتم . ما اون موقع خودمون شنا ياد مي گرفتيم

- خب من مي تونم يادت بدم

- خوبه

- خواهش مي كنم ! قابلي نداشت ! (يعني تشكرت كو؟!)

- بله ! مرسي

- البته بايد پولشو بديااا ! يه ميليون مي گيرم يادت مي دم !

- خودت ترمي 190 تومن مي دي ياد مي گيري از من ميخواي يه ميليون بگيري؟!!

- خب شما 100 تومن بده ! ولي اين بيشترين تخفيفيه كه مي تونم بهت بدم . صد تومنو ديگه بايد بدي !

- اوكي قبول ! ... (چي فكر مي كرديم چي شد)

(امروز صبح . در راه مدرسه)

--------------------------------------------------------

صرفنظر از شنا كه دوباره از سر گرفتيم ، روزهاي پر انرژي رو دارم مي گذرونم . نفر سوم طناب زني كل مدرسه با ركورد يه نفره ۳۴۶ و دونفره 45 ! (ركورد نفر اول ۱۰۰۰ تا است) باباعلي نمي دونست . تا اينكه باباي يكي از همشاگردي هام بهش گفت پسرش داره تمام تلاشش رو مي كنه كه به ركورد من نزديك بشه (مثل سال گذشته خودم كه همه اش تو فكر رسيدن به ركورد يكي ديگه از همشاگردي هام بودم) اونقدري كه طنابم برام مهمه و همه جا همراهم هست هيچي نيست . برعكس آموزش هايي كه تا حالا روشون تمركز داشته و دارم به دو چيز علاقه شديد دارم . يكيش همين طناب زني و يكي ديگه مشاعره و شعر و غزل حفظ كردن !!! به درس هام چندان علاقه اي ندارم و يه جورايي از سر تكليف انجامشون مي دم ولي علاقه ام به كتاب هام زياده و روز به روز داره بيشتر هم ميشه . حالا كي اين جريان علاقه برگرده به سمت درس هام فقط صبر لازمه تا ببينيم .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 30 مهر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

 

درست دو روز قبل از آغاز سال تحصيلي جديد ، به عنوان نوازنده ميهمان در كنسرت كلاسي هنرجوهاي خانم سعيدي اجرايي داشتم و جالب اينكه در ميون هنرجوهاي كلاس ايشون هم كوچيك همه نوازنده ها بودم ! يعني از همه كوچك تر .

جريان میهمان شدنم از اين قرار بود كه چون به دليل مسافرت ، يكي از كنسرت هام رو از دست داده بودم استاد عزيزم ترتيبي داد تا من اجراي خودم رو در اين كنسرت كلاسي داشته باشم . قطعه من يه دونوازي به نام

Concertino,Opus.11-MovIII Rondo

اثر آهنگساز آلمانی فردیناند کوچلر (1867-1937) بود . اجرای قطعه ميون بچه هايي كه هيچ آشنايي قبلی باهاشون نداري يه جورايي سخت به نظر مي رسيد ولي از همون يك ساعت حضور زودتر در سالن استفاده كردم و با يه دختر خانوم كه چهار پنج سال از من بزرگ تر بود دوست شدم تا هم استرس اون كم بشه هم استرس من . البته با توجه به تمريني كه داشتم كل قطعه رو از بر بودم و نيازي به صفحه نوت نبود ولي هر چقدر هم از بر باشي استرس اجراي زنده ، كار خودش رو مي كنه .

با تمام این تفاصیل اجرا شروع شد و صرفنظر از يكي دو نوت فالشي كه در همه اجراهاي زنده ممكنه پيش بياد و طبيعيه ، كار به خوبي انجام شد . اونقدر خوب بود كه آقای نظر (مدير آموزشگاه) كه در كلاس حضور داشتند نزد استاد و رهبر اركسترم كه هر دو به بنده افتخار داده بودند و در سالن حضور داشتند به تعريف و تمجيد پرداختند و از رهبر اركسترمون جايگاه من رو در اركستر جويا شدند و از ايشون خواستند تا جايگاه بنده رو از ردیف آخر به ردیف های جلویی ارکستر تغيير بدند . این اتفاق ها باعث شد استادها بیشتر از من خوشحال باشند حتا خانم سعیدی هم که استاد بنده نیستند لطف داشتند و خوشحالی خودشون رو ابراز کردند .

البته خود من هم خیلی خوشحال شدم و اجراي موفق و به خصوص اتفاق هاي بعديش باعث شد سطح هورمون شادي بنده حسابي بالا بره (در این شرایط وقتی از سالن میریم بیرون من غیر قابل کنترل میشم و تا خود شب یه ریز حرف میزنم و خوشحالم) .

موفقيت و پيامدهاي اون هر چند هم كوچك باشه اونقدر شيرين هست كه آدم رو به ادامه كار و تلاش بيشتر ترغيب كنه . با اين كنسرت پرونده موسيقي قبل از سال تحصيليم رو بستم تا برويم به پيشواز فصل درس . دعا يادتون نره .  

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 1 مهر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

تابستون امسال كم كار بوديم و اين به اين معني نيست كه تنبل بوديم بلكه وقتمون جاي ديگري مي گذشت . براي بيان داستان بايد بازگشتي داشته باشيم به گذشته . بعد از عملی که حدود دو سال پیش روی پای پدربزرگم انجام شد و مجبور شد مدتی در بیمارستان و بعد در منزل استراحت کنه , کم تحرکی باعث به وجود اومدن زخم هایی در بدنش شد که البته به مرور زمان و با مراقبت های بعدی خوب هم شد . ولی از اونجاییکه بابابزرگ من مبتلا به پارکینسون هم هست و این بیماری روی تحرک آدم تاثیر میگذاره رفته رفته حرکتشون کمتر و کمتر شد تا جایی که یه روز مامان بزرگ زنگ زد و گفت که حال بابابزرگ خیلی خوب نیست . باباعلی هم که حدس می زد موضوع ممكنه به زخم ها مربوط بشه یه مشاوره پزشکی با عمه ترتیب داد و قرار بر این شد که به رشت برن و بابابزرگ رو هر چه سريع تر به تهران منتقل و در بیمارستاني كه هماهنگ كرده بودند بستری کنند . بنابراین بلیط رفت و برگشت هواپیما رو از مهمترين خط پروازي كشور يعني ايران اير تهيه کردند و طی یک اقدام فوری تصمیمشون رو عملی کردند ولی در طول مسير اتفاق هايي پیش اومد که جای تامل و چه بسا تاسف داره . بد نیست ماجرا رو کامل تعریف کنیم . بهتره خود باباعلی داستان رو ادامه بده چون خسته شد از بس جای من نوشت ! :
خواهرم اولین و بنده آخرین عضو نیم دوجین فرزند پدرم هستیم . وقتی مادربزرگ پارسا به ما زنگ زد دوشنبه بود و از اونجاییکه سه شنبه شب آقا پارسا کنسرت داشتند و بلیط هواپيما هم برای صبح چهارشنبه اوکی شده بود صبح روز بعد از کنسرت ، از طریق فرودگاه مهرآباد راهی رشت شدیم و به مسولین پرواز هم اعلام کردیم که قراره در برگشت بیماري همراه ما باشه و ممكنه به ويلچر نياز داشته باشيم . غافل از اینکه نقل و انتقال بیماری با مشخصات پدر من که مشکلاتی در حرکت دارند و زخمشون هم در شرف عفونی شدن بود اون هم با سیستم هواپیمایی ایران ایر یه چیزی تو مایه های شق القمره . بعد از پوشوندن لباس و انتقال مریض با آژانس به فرودگاه رشت نیاز به ویلچر بيشتر شد و داستان از همینجا شروع شد . دوستان ایران ایر یه ویلچر بهمون دادند که اینقدر زنگ زده بود که اگه دقت نمی کردیم ممکن بود با دست زدن بهش کزاز هم بگیریم . البته اینو گذاشتیم به پای هوای شرجی شهرمون . بعد گفتند که باید با یه ماشین مخصوص به هواپیما منتقل بشیم . ماشینی که آسانسور هم داشت و مریض رو به در هواپیما منتقل می کرد . همراه با ما سه مسافر مشابه دیگه هم بودند . یکی مردی کوتاه قد و کمی هم تپل و جا افتاده که با توجه به طرز صحبت و صدای آروم و خش دارش و صحبت هايي كه بين خودش و همراهش رد و بدل مي شد به نظر می رسید جانباز باشه . ايشون با یه همراه كه هم سن و سال خودش هم بود سفر می کرد . هر دوی اینها ریش بلند جوگندمی داشتند . شخص احتمالن جانباز ما به نظر می رسید سمتی هم در ارگان های دولتی داشته باشند . این مرد روی ویلچر شخصی خودش منتظر بود تا ما وارد ماشین مخصوص بشیم . بيمار بعدي گروه ما زنی سن بالا و چادری با وزن زیاد بود که بر عصایی چوبی تكيه زده بود و به زحمت خودش رو سرپا نگه داشته بود به همراه دخترشون . این خانم مسن البته توانایی سرپا موندن برای مدت کوتاه رو داشت ولی برای نقل و انتقال به هواپيما ، به ویلچر هم نیاز داشت . جریان از این قرار بود که این اکیپ داغون یعنی ما شش نفر -که هر از گاهی از سر اشتراك وضعيت نیم نگاهی هم به همدیگه داشتیم-باید بعد از سوار شدن همه مسافر ها و با این ماشین عجیب عهد دقیانوس می رفتیم پای هواپیما . عجیب از این نظر که محل حمل مسافرش تشکیل می شد از یه کف مسطح و دو تا دونه صندلی !!! حالا نمی دونم از اول این شکلی طراحی شده بود یا بعدن دوستان تغییر کاربری داده بودند بهش . ممکن هم هست کاربری اصلیش اصلن به حمل بیمار مربوط نبوده باشه. هر چی بود من دوست داشتم هر چه زودتر برسیم پای هواپیما و سوار بشیم . سختی هاي كار و مسخره بودن ماشین اصلن برام مهم نبود . خلاصه اینکه با هر مشکلی بود پدرم رو به هواپیما (که اینقدر توش صندلی چپونده بودند که آدم های سالم هم به زور سوار میشدند) و صندلی کنار خودم منتقل کردم و طیاره بلند شد و چهل دقیقه بعد در فرودگاه مهرآباد نشست اما چه نشستنی ! بعد از توقف كامل مسافرها همه پیاده شدند و خلبان هم هواپیما رو خاموش کرد و مهماندارها هم منتظر که ماشین مخصوص بیاد و ما رو ببره . بعد از مدتی انتظار یکی از خدمه اعلام کرد که چون ماشین مخصوص حمل بیمار رو در محلی دور دست در فرودگاه مهرآباد پارک کردند !! مدتی طول می کشه تا برسه پای هواپیما و تازه اول باید بره پای یه هواپیمای دیگه و یه مریض دیگه رو برداره و بیاد پای هواپیمای ما ! 5 دقیقه که از این اعلام گذشت مهماندارها هم ( که طبق قانون باید تا پیاده شدن آخرین مسافر از هواپیما در اون باقی بمونند ) در کمال تعجب پیاده شدند و رفتند سراغ کارشون !! و ما شش نفری که عرض کردم 40 دقیقه تو هواپیمای خاموش و خالی از سرنشین منتظر موندیم تا ماشین مخصوص اومد ! ولی چه اومدنی ! خدمه مربوطه اومد تو و نگاهی به ما انداخت و گفت : کدومتون ویلچر دارید ؟ (فقط مرد جانباز داشت) و رو کرد به بقیه و گفت : ویلچر نداریم !! فقط یه دونه "آی چیر" داریم (وسیله ای شبیه ویلچر ولی کوچک تر که چرخ دستی نداره و باید حتمن یکی راهش ببره ) ... تنها مزيتش اين بود كه فهميديم "آي چير" چيه ...!
و من تو این فکر بودم که این معادله دو مجهولی چه شکلی قراره حل بشه که با هر زوری بود بابا رو روی آی چیر نشوندیم و بردیم تو ماشین مخصوص که چه مخصوصی : این ماشین ، مخصوص تر از قبلی بود چون فقط یه صندلی شکسته داشت . من هم بابا رو که نه می تونست بایسته و نه می تونست بنشینه رو روی همون صندلی شکسته نشوندم و بعدش پیرزن بیچاره رو با همون "آی چیر" آوردند و با کمال تعجب یه روزنامه پهن کردند و بیچاره رو روی کف خودرو نشوندند و مرد جانباز هم سوار بر ویلچر خودش راهی فرودگاه شدیم و در حالی که مرد جانباز مدام خدمه پرواز رو تهدید می کرد (که این چه وضعیه و چرا مهماندارها رفتند و چرا این رفتار رو دارید و مگه اینها گوسفندند و من این فرودگاه رو به هم میریزم و ... ) بالاخره رسیدیم به سالن خروجی که ... چه سالن خروجی : باز یکی اومد گفت ویلچر نداریم !!! بنابراین یکی از خدمه فرودگاه رو فرستادند و بعد از یك ربع با یه ویلچر که یکی از جاپایی هاش هم افتاده بود برگشت و گفت :عجله دارم باید ویلچر رو زود ببرم جای دیگه لازم دارند !!! خلاصه بابا رو سوار کردیم و مجبور شديم یه پای بابا رو بگذاريم روی تنها جاپایی ویلچر و پای دیگرش رو هم گذاشتیم رو اون یکی پاش و طرف هم ویلچر رو گرفت و با آخرین سرعت دوید سمت در خروجی و در طول مسیر برخورد به لپ تاپ یه مسافر دیگه و لپ تاپ از دست بنده خدا افتاد زمین و یارو هم خدمه رو مورد عنایت قرار داد که : "الاق ! چیکار میکنی احمق و ...." خدمه مربوطه همچنان و با همون سرعت به راهش ادامه داد و طرف هم داشت فحشش رو می داد و من هم دنبال اين دو دوان و این بین هم هر از گاهی پای پدر از روی اون یکی پاش می افتاد زمین و دوباره میزاشتیم رو اونیکی پاش و .... تا اینکه این کمدی- تراژدی به پایان رسید و ما رسیدیم دم ماشینمون و سوار شدیم و از این بخش داستان با اعصابی خورد و دلی پر و تاسف شدید برای سیستم هواپیمایی و ... راهی بیمارستان شدیم و پدر که دیگه نایی براش نمونده بود رو فوری بستری کردیم و بعد از 27 روز بستری و مراقبت ویژه که بسیاری از شب هاش رو همراهش در بیمارستان بودم ایشون رو به منزل خودم منتقل کردیم و اینقدر ازش مراقبت کردیم که از یه بیمار حرکتی با اون وضعیت زخم ها که گاهي هزیان های عجیب و غریب هم مي گفت به شخصی تبدیل شد بر روی دو پا که تمام هوش و حواسش هم سر جاشه و در حال حاضر بخش زیادی از مشکلاتش هم حل شده . خلاصه مطلب اینکه :


اول : ما هرچند صادر کننده اول گاز و جزو برترین های نفتی دنیاییم ولی : آدم های این مملکت کوچکترین منزلتی نزد مسولین ندارند .

دوم : در مملكتي با مشخصات بند اول بايد هوای سلامتیتون رو داشته باشید ، آهسته بياييد و برويد تا هیچوقت گذرتون به هيچ نهاد دولتي ، بيمارستان و ... نيفته چون وقتي افتاد به هزارر و يك مشكل جانبي بر مي خوريد .

سوم : سالمندانتون رو به حال خودشون رها نکنید . به چشم خودم ديدم چطور رسيدگي به يك سالمند بيمار اون رو متحول مي كنه . چشم به هم بزنيد خودتون جاي سالمندانتون رو خواهيد گرفت و از اطرافيانتون انتظار رسيدگي خواهيد داشت .

چهارم : بعد از اتفاق هايي كه در اين تابستون افتاد و هنوز ادامه هم داره ، عقيده ام اينه كه رسيدگي خوب ، مرده رو زنده مي كنه .

پنجم : من اسم "ويران اير" رو براي اين خط هوايي انتخاب كردم كه به نظرم برازنده هم هست .  

ارسال در تاريخ یکشنبه 30 شهریور1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بعد از مدت طولانی که گذشت ترجیح میدیم همه وقایع رو در یک پست تقدیم کنیم ....

تا سر کنسرت خونده بودیم درسته ؟ پس از همون جا شروع می کنیم . جایی که قرار شد اولین کنسرت مون رو با ارکستر هایدن اجرا کنیم . طبق معمول همیشه روز کنسرت باز یکی از شلوغ ترین و پر مشغله ترین روزهای کاریمون بود ولی به هر ترتیب خودمون رو رسوندیم .

هر کدوم از بچه ها طبق چیدمان و جايگاهي که داشتند سر جای خودشون قرار گرفتند . برای همراهی ما چند نفر بزرگسال هم از گروه های دیگه ما رو همراهی می کردند .

آخه سازهايي مثل درامز و کنترباس (همون ویلن گنده که برای زدنش نردبون لازمه) یا همین چلو که عکس بالاییه ، نوازنده تو قد و قواره ما نداره که بتونه تو ارکستر هم اجرا کنه . خلاصه اینکه کارمون شروع شد و چندین قطعه ای که تمرین کرده بودیم رو اجرا کردیم . قطعات Achteletude اثر سيبولد ، Rondeau اثر توري ، Allegro اثر بتهوون ، Andante اثر هايدن ، و Soldatenmarsch اثر شومن پنج قطعه اي بودند كه ما اجرا كرديم و اين قطعه ها اینقدر جالب و خوب اجرا شدند که تقاضای اجرای مجدد هم داشتیم بنابراین یک بار دیگه یکی دو تا از قطعات رو اجرا کردیم .

 

من در اين روز با سختی های اجرای زنده ارکستر بیشتر آشنا شدم . در اجراي ارکستر ها چندین لایه موسیقی وجود داره که هر لایه توسط گروه خاصی اجرا میشه . مثلن خود ویلن به چند گروه تقسیم میشه و هر گروه یه سری نوت مخصوص به خودشون دارند که باید در جای خودش نواخته بشه ولی شاید شنونده نتونه اون چند گروه رو از هم تفکیک کنه . من و هفت نفر از بچه های دیگه ویلن۳ بودیم . اركستر ما در مجموع شامل حدود 35 نفر نوازنده مي شد .  

البته کار با ارکستر نکات دیگری هم داره . از جمله اینکه شما ملزم هستید مدت طولانی تری رو روی صحنه حضور داشته باشید و اگر در هنگام اجرا مشکلی داشته باشید خدا به دادتون برسه ؟ مثلن : من تو این عکس چشمک نمی زنم بلکه دارم گوشه چشمم که میخارید رو بدون اینکه بتونم بهش دست بزنم یا حرکت دیگری بکنم میخارونم !!!! حالا این یه نمونه كوچك از مشكلاتي بود كه ممكنه پيش بياد ولی در کل یه جورایی سخته اجرای زنده با ارکستر زهی چون دو دستتون درگیره !

دو سه روز بعد از اجرای جالبمون طبق برنامه ای که داشتیم پریدیم تو هواپیما و رفتيم سفر .

از این سفر هم عکس های زیادی دارم که در حال حاضر تونستیم یه سری از اونها رو آماده کنیم .

از جمله معماری و دكور جالب هتل

رستوران هاي عجیبش که ما از اون به همین یک عکس بسنده می کنیم تا دلتون نخواد

و جاهای مختلف اون برای نشستن و نفس تازه کردن كه از هيچكدومش نگذشتيم

در مرکز لابی یک عدد پیانوی رویال بود که شب ها ملت رو مثل زنبور دور خودش جمع می کرد

و این امکان خوب که شما بتونید ترکیبی از پارک آبی ، استخر و دریا رو با هم و یکجا داشته باشید .

البته جالب ترین بخش کار برای من پارک آبی بود و برای باباعلی دریا . عدم تمایل من به دریا دلیل داشت . یکی از روزهایی که باباعلی داشت می رفت دریا منم گیر دادم که میام و میخوام تو دریا شنا کنم و ... که اونم قبول کرد و دو تایی پریدیم تو آب .

 همه چی داشت خوب می گذشت و تازه داشتم عادت می کردم به آب شور که  سرمو کردم زیر آب و یه نگاه به کف دریا انداختم و ... با سرعت هر چه تمام تر و در حالی که داشتم غر می زدم از آب اومدم بیرون "این دیگه چه جور دریاییه ؟ این زیر پر ماهیه ! چرا کف دریا این شکلیه ؟ من دوست ندارم با ماهی ها شنا کنم . اگه یه وقت کوسه بیاد چی ؟!" و این شد که بعدش دیگه حتا حاضر نبودم رو تخت بادی هم تو دریا بمونم و عطای شنا در مدیترانه رو به لقاش بخشیدم و راه سرسره های آبی رو در پیش گرفتم و روزی ۴۶۰ بار رفتم بالا و پرت شدم تو آب .

دکور مغازه ها هم در نوع خودش جالب بود

و رودخونه زیبا و خروشانی که توش قایق سواری هم کردیم .

آخرین روز سفرمون مصادف بود با روز تولد بنده و یه جورایی تولدم داشت تحت تاثیر سفر فراموش می شد . در واقع روزی که برگشتیم فقط رسیدیم که یه کیک بگیریم و شمعش رو فوت کنیم .

البته برای من هم همون فوت کردن شمع مهم بود که به خیری و خوشی انجام شد و ما پریدیم تو ۹ سالگیمون . این که می گن عمرمون دود شد رفت هوا راست می گن ها ... خودتون ببینین !

راستی چقدر خوبه که آدم می تونه همه چی رو ثبت کنه ها ... من خیلی قبل از اینکه سلفی مد بشه عاشق عکس های اینجوری بودم . هنوز هم گاهي باباعلي عكسي اين مدلي رو از تو گوشيش پيدا مي كنه كه معلوم نيست من كي از خودم انداختم :

تا بعد ...

ارسال در تاريخ جمعه 21 شهریور1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

اين هفته خيلي شير تو شير بود . دیروز اولين كنسرتمون رو با اركستر "هايدن" داشتيم كه در واقع اولين كنسرت گروه نوازي من در ويلن با كم سن ترين اركستر آموزشگاه به حساب میاد (اركستر هايدن حدود يك سال و نيمه است)  . امروز هم پايان ترم زبان دارم و جمعه هم عازم سفريم . به احتمال زیاد حدود ده روز بعد فرصت این رو خواهیم داشت که شرحي بر هر يك داشته باشيم . تا بعد .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 شهریور1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

تا قبل از تابستون امسال باباعلي هر وقت به نقاشي هاي من نگاه مي كرد با خودش مي گفت : "نه ! به نظر نمياد پارسا تو اين زمينه هيچ استعدادي داشته باشه" هر جا هم كه صحبتي مي شد به اين قضيه اعتراف مي كرد و خودش رو متقاعد كرده بود و خيلي هم اصراري به تقويت اين قضيه نداشت چون اصلن وقتش رو هم نداشتيم .

اين در واقع نقاشي سه ماه پيش منه !!!

تا اينكه تابستون شد و فرصتي دست داد و منم قبول كردم كه خاله ركسانا (مامان دوستم آراد) كه عمري رو به ياد دادن هنر در دبستان ها گذروندند استاد ما بشند و دوره تابستوني نقاشي رو پيش ايشون بگذرونيم . روند كار جالب بود . من حالا ديگه يه نگارخانه دارم (اين نگارخانه روي در و ديوار يخچال فريزرمون برگزار ميشه) و كارهام رو به ترتيب اونجا گذاشتم . گرچه كارهام خيلي سطح بالا نيستند ولي ميشه اميدوار بود . و اينكه يك بار ديگه بهمون  ثابت شد نقش استعداد بسيار كمرنگ تر از علاقه و پشتكار خود آدمه .

اين اولين نقاشي آزاد منه كه يه كم شبيه نقاشيه ! در اين نقاشي از تكنيك چاپ استفاده شده كه اول صفحه سفيد رو با رنگ هاي مختلف مي پوشونند و بعد با رنگ سياه روي رنگ ها رو . اونوقت با يك شي نوك تيز نقاشي رو مي كشند . ما در هر جلسه يك سري از قوانين و تكنيك ها رو ياد گرفتيم تا اينكه نقاشي ها رفته رفته بهتر و بهتر شدند .

از توضيح اين يكي بگذريم (نمي دونم چرا باباعلي بدش مياد!!) 

...

اين هم يك نقاشي داراي عمق

اين آخري هم تصويري آزاد و بدون مدل از ليونل مسي

درسته كه خيلي هم عالي نيستند ولي وقتي يه نگاه به اولين نقاشي و به خصوص تصوير باباعلي كه دارند وسط دو تا كوه اسكي مي كنند (به نحوه قرار گرفتن چوب اسكي توجه شود!!!) بندازيد متوجه ميشيد كه چقدر آموزش درست ، علاقه و پشتكار مي تونه تو انجام هر كاري موثر باشه ... تا بعد

ارسال در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

طبق قرارمون ما باید سه شنبه و جمعه گذشته در مراسم افتتاحیه و اختتامیه جشنواره حافبک که توسط انجمن حمایت از کودکان برگزار می شد و در حمايت از  ورزش کودکان کار برگزار می شد دو اجرای گروه نوازی دف داشته باشیم . بنابراین بعد از چندین روز تمرین با بچه های بزرگ تر گروه و هماهنگی کامل راهی برج میلاد شدیم و مستقیم رفتیم طبقه ششم . راستش از دور اصلن به نظر نمیاد طبقه ششم برج اینقدر بزرگ باشه که یه زمین فوتبال و کنارش یه صحنه اجرا و محل تماشاچی ها باشه و تازه کلی فضای بازی و غیره داشته باشه ولی داشت ! آموزشگاه با دو گروه در این برنامه شرکت داشت . گروه نوازنده ها و خواننده های سنتی و گروه کوبه ای استاد حقیری که ما باشیم . هر گروه دو قطعه رو اجرا می کرد به طوری که گروه موسیقی سنتی ابتدا دو قطعه و بعد ما دو قطعه جالب و نسبتن طولانی کوبه ای رو اجرا می کردیم .

وقتی رسیدیم گروه سنتی رفتند روی صحنه و نکته جالب در این گروه صدای بسیار زیبا و آواز استادانه دختر نوجوان خواننده این گروه بود که همه رو مجذوب خودش کرده بود .

و بعد از کلی انتظار که به صحبت و گاهی هم شیطنت های خفیف گذشت

ما و استاد

 نوبت ما شد که بریم روی صحنه

روز سه شنبه باباعلی ماموریت بود ولی جمعه هر جور بود خودش رو رسوند

حتمن تعجب کردین از استایل جدید ! آخه دیدند موهای من (که قبلن با ماشین از ته زده بودم) خیلی ساده است خاله الهه مامور شد که منو ببره آرایشگاه که این در واقع دسته گلیه که ایشون آب دادند . البته بدم هم نیومد و کلی مورد توجه و استقبال هم قرار گرفت .

طبق معمول اجرای ما خوب از آب در اومد و تشویق حضار نشون داد که سازهای کوبه ای علاقمندهای زیادی داره

خوشحالیم که تونستیم در این کار خیر شرکت کنیم و گامی هرچند کوچک در راه جلب توجه مردم به کودکان کار برداریم . جایگاه تماشاچی ها اولش اینقدر شلوغ نبود ولی در هنگام اچراها جا برای نشستن نبود و مردم مجبور بودند ایستاده برنامه رو تماشا کنند .

سید جواد هاشمی و مهدوی (فوتبالیست) جوایز ما رو اهدا کردند . تعدادی از هنرمندها و ورزشکارهای معروف هم زحمت کشیده بودند و تشریف آورده بودند .

امیدواریم در آینده شاهد برگزاری بیشتر همچین همایش هایی در حمایت از کودکان کار باشیم و خودمون هم بتونیم توش حضور پررنگ داشته باشیم .

ارسال در تاريخ دوشنبه 27 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

 
در چند سال گذشته زحمات زیادی کشیدم تا به اینجایی که الان هستم برسم . و این همه زحمت وقتی قرار باشه خیرش به دیگران نرسه به نظرم بی فایده است . همیشه دنبال فرصتی می گشتیم که این اتفاق بیفته تا اینکه خیلی زود اتفاق افتاد . قراره گروه دف ما در اولین کار خیریه اش شرکت کنه و در جشنواره بزرگ حافبک که توسط انجمن حمایت از حقوق کودکان برگزار میشه سهمی داشته باشه . زمان برگزاری جشنواره 21 تا 24 مرداد و محل اون سایت ورزشی برج میلاد هست و در این چهار روز قراره گروه ها و اشخاص مختلفی از جمله هنرمندان و ورزشکارهای معروف کشور , مقام های شهری و استانی و ... برای حمایت و همکاری در اجرای برنامه ها حضور داشته باشند . خواننده هایی همچون فرزاد فرزین , شهرام شکوهی , رضا یزدانی و ... . هنرمندانی همچون بهاره رهنما ,مهناز افشار , پژمان بازغی و ... شخصیت های ورزشی و مدیران باشگاه های فوتبال و ... حضور خواهند داشت و همچنین قراره 8 تیم فوتبال نوجوان از انجمن های خیریه مختلف هر روز دو بازی داشته باشند و در روز پایانی هم دو تیم از هنرمندان بازی افتخاری خودشون رو برگزار کنند و در کنار اون نمایشگاهی با 50 غرفه فعال باشه و انجمن های مختلف حمایت از کودکان هم به تبلیغ و ترویج کارشون بپردازند . گروه دف ما هم قراره در روزهای افتتاحیه و اختتامیه جشنواره برنامه داشته باشه و قطعاتی رو اجرا کنه . هرچند ما در این کنسرت در کنار بزرگ ترها و باسابقه های دف آموزشگاهمون و همراه با اونها برنامه داریم ولی این اجرا در هر صورت در نوع خودش جالب خواهد بود .
ارسال در تاريخ دوشنبه 13 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

"گاهی" لازم است دست خالی بروی
بدون کتاب و دفتر و ساز و نوا . تا نو شوی . تازه شوی و آماده برای دور بعدی .

زدیم به کوه ,

 

 

زدیم به دریا ,

 

زدیم به بازی , آنجا سوار هامر هم شدیم ،

 

شانس دوستمان نسبت به ما ۵۰۰ به یک شد و هیچ نگفتیم !

 

حتا از روی بوفالو زمین هم خوردیم

 

در این سفر کوتاه همه برنامه های روزانه مان را به هم زدیم . بلکه از نو شویم و دوباره . 

کاش "گاهی" زیاد اتفاق بیفتد .

ارسال در تاريخ دوشنبه 13 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

توي چند وقت گذشته بيشتر پست ها به من ربطي نداشت و تازه ! عكس هم نداشت . خواستم عرض كنم يادتون نره اينجا وبلاگ منه . به زودي با مطالب خودم بر مي گردم . پست بعدي من : اولين كنسرت خيريه ما در برج ميلاد خواهد بود .

ارسال در تاريخ شنبه 4 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود