یادداشت های پسری که دیگه چهار ساله نیست
"سرنوشت کودکان در دست خانواده هایشان قرار دارد" Shinichi Suzuki

توي چند وقت گذشته بيشتر پست ها به من ربطي نداشت و تازه ! عكس هم نداشت . خواستم عرض كنم يادتون نره اينجا وبلاگ منه . به زودي با مطالب خودم بر مي گردم . پست بعدي من : اولين كنسرت خيريه ما در برج ميلاد خواهد بود .

ارسال در تاريخ شنبه 4 مرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

دلم ميخواد نوشتن دوباره رو از اينجا شروع كنم . چون اينو به خودم و البته به شركت هاي زير بدهكارم :

بعد از چند سال سرو كله زدن با وايمكس ديزلي شركت ايرانسل بالاخره تصميم گرفتم ADSL رو دوباره راه بندازم و بعد از كلي بررسي و پرس و جو (و بعد از اينكه پارس آنلاين و شاتل اعلام كردند جاي خالي در مركز مخابراتي ما ندارند) :

- الو : آسياتك ؟! براي خريد اينترنت پرسرعت تماس گرفتم .

- بله اجازه بديد ! شماره تونو بگيد تا ببينم تو مركز مخابرات شما جاي خالي هست يا خير .

- اوكي ثبت بفرماييد : ...........

- بله ! شماره شما تو مركز مخابرات X هست و امكان خريد داريد . چه سرويسي مد نظر شماست ؟

- سرويس Z !

- بله ! براتون سرويس Z رو ثبت كردم . يه پيامك براتون مياد و اطلاعات لازم ارسال مي شه . واريز وجه رو كه انجام داديد ميريد تو نوبت .

- چقدر طول مي كشه ؟ - نهايتش يكي دو هفته . بيشتر طول نمي كشه

------------------------------

يك ماه بعد از واريز وجه و طي تماس سوم و در حاليكه يه اپراتور ديگه پشت خط بود گفتم :

- همكارتون يك ماه پيش فرمودند دو سه هفته طول مي كشه ولي هنوز اينترنت من وصل نشد ؟!

- بله اجازه بديد شماره تون چك كنم ! توي مركز مخابرات شما جاي خالي نداشتيم !!! نهايتش اگه ده روز ديگه صبر كنيد وصل ميشه

و ده روز بعد در حاليكه طبيعتن يه اپراتور ديگه پشت خط بود  :

- همكارتون ده روز پيش گفت ده روز ديگه وصل ميشه ولي نشد !!!

- بله . اجازه بديد چك كنم !! راستش تو مركز شما جاي خالي نيست خيلي ها نوبت دارند . بيست سي نفر جلوي شما هستند و بعيد مي دونم حالا حالاها نوبتتون بشه

- يعني يه نفر نبود تو شركتتون كه اينو چهل روز پيش بدونه ؟! معلومه ديگه ! اين شركت هم لابد مال فلان سردار و بهمان اميره كه هيچكي نمي تونه هيچي بهش بگه !! پول ما رو برگردونيد لطفا ! براي اينم بايد چهل روز صبر كنم ؟

- نه ! من درخواست ماليش رو ارسال مي كنم . چند روز بعد واريز ميشه به حسابتون !!!

... والبته چند روز گذشت و هنوز ...

واقعن چه راهي بهتر از اين سراغ داريد كه در غالب سرويس دهنده اينترنت پول مردم رو تو حسابتون چند ماه نگه داريد و قروني هم بهشون سود نديد ؟ از خود سرويس پر سودتر نيست ؟ بگذريم :

-----------------------------

براي خريد اينترنت به شركت "هاي وب" زنگ زدم . سيستم تلفن گوياشون بعد از اتصال به بخش فروش :

لطفا چند لحظه تحمل فرماييد ! اولين اوپراتور آزاد به شما وصل خواهد شد ! هم اكنون شما نفر شانزدهم هستيد ! و بعد از چند لحظه : هم اكنون شما نفر چهارم هستيد ! و بعد از چند لحظه : "ديد ، ديد ، ديد ، ديد (بوق اشغال)

-----------------------------

البته اينا كه مشكل نيست ! مشكل اينه كه مثلن ... مثلن زمان پخش مسابقه واليبال چطوري پخش مستقيم رو سانسور كنيم كه محكم تر رو اعصاب ملت راه بريم ...


برچسب‌ها: آسياتك, اينترنت پرسرعت آسياتك, ADSL آسياتك, هاي وب, اينترنت پرسرعت هاي وب
ارسال در تاريخ یکشنبه 29 تیر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بالاخره ديشب بابابزرگم رو بعد از ۲۷ روز بستري تو بيمارستان مرخص كرديم و آورديم خونه خودمون . من خيلي خوشحالم كه بابابزرگ اومده خونه ما چون اينجوري هم باباعلي رو بيشتر ميبينم (بيشتر شب ها بيمارستان پيش بابابزرگ بود) و هم اينكه خودم هم مي تونم تو مراقبت از بابابزرگم شريك باشم . آخه من بابابزرگم رو خيلي دوست دارم .

توي ۲۷ روز گذشته باباعلي به نتايج جالبي رسيد :

اول اينكه با نگاه كردن به سير رشد يه بچه و بزرگ شدنش و رسيدن به سن پيري تمام مهارت هايي رو كه اون بچه يك به يك و با صرف زمان زياد كسب مي كنه هنگام پيري و با صرف زمان مشابه يكي يكي از دست ميره . چه مهارت در حركات فيزيكي و چه مهارت در كنترل هاي رفتاري و رواني . مثلن جالبه كه يك آدم پير و يك نوزاد هر دو در حركات فيزيكي ناتوانند ، هر دو بسيار حساس و زودرنج هستند و هر دو از نظر رواني به يك ميزان نياز به توجه اطرافيان دارند ،

و ديگه اين كه آدم هاي ثروتمند وقتي پير ميشن آدم هاي زيادي رو دور و بر خودشون مي بينند . افرادي كه بعضيشون از نظر نسبت فاميلي اينقدر دور هستند كه ممكنه طرف حتا خيلي از اونها رو درست نشناسه و به عبارتي آدم هاي ثروتمند كسايي رو مي بينند كه رغبتي به ديدنشون ندارند و در نقطه مقابل اونها ، آدم هاي پيري هم هستند كه ثروتمند نيستند . اين دسته برعكس ، اشخاصي كه خيلي دوست دارند در اين سنين دور و برشون باشند و ببيننشون رو متاسفانه نمي تونند ببيند . حتا خيلي از كسايي كه نسبت هاي فاميلي نزديك دارند و در گذشته هاشون هميشه روي اونها يه جور خاصي حساب مي كردند هم حاضر نيستند در كنار اونها حضور ، فقط حضور پررنگ داشته باشند ... . اميدوارم همه ما معرفت اين رو داشته باشيم كه جزو آدم هاي پررنگ باشيم ... به خصوص در برابر افرادي كه بايد بي دريغ عاشقون باشيم . مثل پدر ، مادر ، همسر و فرزند و اگر نباشيم ، فقط آدم هستيم نه انسان . تا بعد .

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 18 تیر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

خب با وجود اين همه تاخير آدم نمي دونه از كجا بايد شروع كنه . فكر كنم بهتره از گزارش آخرين كنسرت شروع كنيم :

آخرين كنسرت كلاسي ويلن ما در تاريخي كه گفتم يعني ۲۰ خرداد برگزار شد . نكته جالبش هم اين بود كه من با اين تصور كه دو تا قطعه دونوازي رو بايد اجرا كنم تمام مدت ، اين دو قطعه رو تمرين كردم و وقت زيادي صرف كردم تا مهارت لازم رو كسب كنم غافل از اينكه يكي از دو قطعه اي كه بايد اجرا كنم دونوازي و يكي ديگه اش قطعه اي به نام "غم ويلن دارم" بود كه از حفظ بودم . بعد از كلي تمرين ، جلسه ماقبل كنسرت رفتم پيش استاد و ايشون گفتند كه فقط يكي از دونوازي ها رو بايد بزنم حسابي ناراحت و خوشحال شدم . ناراحت از وقت زيادي كه صرف كردم و خوشحال از اينكه كنسرتم سبك تر ميشه . وقتي اون قطعه كنسرت رو براي آخرين باز پيش استاد زدم ايشون گفتند كه هيچ نكته اي براي اصلاح ندارند و تمرين ها و نتيجه كار عالي بوده .

اما روز كنسرت : موقع اجراي آهنگ اول كه به نظر قطعه سختي هم مي اومد براي اولين بار تو عمرم استرس اومد سراغم به طوري كه موقع اجراي بعضي از نوت ها  مي تونستي لرزش آرشه رو حس كني . البته استاد مي گفت در اجراي زنده استرس طبيعيه و اعتقاد داشت كه من اين استرس رو خوب كنترل كردم ولي براي من كه هميشه خونسردم يه همچين حالي عجيب بود . شايدم دليلش تمرين بيش از حد باشه ولي باباعلي اعتقاد داشت ممكنه علتش دعواي مختصري باشه كه قبل از كنسرت در مسير آموزشگاه با هم داشتيم كه با داد ايشون ختم شد !!! بگذريم : آهنگ دوم من قطعه اي به نام "غم ويلن دارم" بود كه از حفظ و بدون نوت اجراش كردم و بر خلاف قطعه اول خيلي هم خوب اجرا شد . در هر صورت با توجه به تمرين زيادي كه داشتم از نظر باباعلي در مجموع دو قطعه ، امتياز من متوسط بود . به همين دليل و براي جبران قرار شد در كنسرت بچه هاي بزرگ تر استاد (در كنسرت امسال هنرجوها به سه گروه سني تقسيم شده بودند) هم حضور داشته باشم و قطعاتي رو اجرا كنم . مهم ترين برنامه هاي موسيقي من در دو سه ماه آينده :

شركت در كلاس سلفژ تكميلي ساز اصلي (براي اخذ درجه ، لازم و اجباريه)

دو كنسرت دف كلاسي و احتمالن گروهي .

كنسرت اركستر هايدن و شركت در جلسات اضافي آمادگيش .

شركت در كلاس رايگان و اجباري سلفژ كوبه اي (اين يكي رو داريم حذفش مي كنيم چون اگه حذف نشه مجبوريم نقل مكان كنيم دور و بر آموزشگاه) 

تا بعد ...

ارسال در تاريخ شنبه 7 تیر1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

درست روزی که کنسرت داشتیم , مادربزرگم زنگ زد و گفت که حال بابابزرگ خوب نیست و نیاز به رسیدگی حرفه ای داره . بنابراین باباعلی با اولین پرواز روز بعد راهی رشت شد و با پرواز برگشت همون روز بابابزرگ رو با مصایب خاص سفرهای هوایی ایران ایر به تهران آورد و همون روز هم بستریش کرد . تمام هشت نه روز گذشته رو هم مشغول رسیدگی بود و اینقدر خسته است که ترجیح میده جریان کنسرت رو در زمان پر انرژی تری براتون تعریف کنه . پس تا زمان پر انرژی تر , بدرود .

ارسال در تاريخ جمعه 30 خرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

وقتي يه كاري رو براي يه مدت انجام ندي به نظر مياد انجام دوباره اش سخت ميشه و باباعلي اين روزها تو يه همچين وضعيه . قرار بود از مدرسه امسال بگيم و عكس هاش . با توجه به اينكه بايد مي گشتيم و عكس ها رو جمع و جور و ويرايش مي كرديم ترجيح داديم فعلن متن رو آماده و ارسال كنيم تا خيلي هم از وقايع عقب نمونيم و بعد سر فرصت برسيم به عكس ها. و اما دنياي اين روزهاي من :

همون شب اولي كه مدرسه تموم شد يعني شب اول آزادي رفتم تور مجردي ديد و بازديد از فاميل . دو سه شب خونه مادربزرگم بودم و يكي دو شب هم رفتم خونه خاله هام . خاله مليحه هم سنگ تموم گذاشت و يه روز مرخضي گرفت و با هم رفتيم به نمايشگاه اسباب بازي . البته بيشتر نمايشگاه تاريخ اسباب بازي بود و اونجا تاريخچه و پيشينه اي از انواع اسباب بازي رو به نمايش گذاشته بودند . يكي از خواننده هاي خوب وبلاگمون رو هم اونجا ديديم كه طبيعتن ايشون من رو شناختند و كلي لطف داشتند به بنده .  

بعد از اون يك هفته ديد و بازديد كه توش مامان شيدا رو يه بار ديدم و باباعلي رو هم نديدم به خانه باز گشتم تا ضمن ديد و بازديد مجدد از پدر و مادرم !! سر و ساموني به برنامه هاي تابستونم هم بديم . راستي كارنامه سال دومم رو هم گرفتيم و با توجه به اينكه همه آيتم هاش "خيلي خوب" بود قرار شد بابتش يه جايزه بزرگ بگيرم (فكر كنم يه روز بريم پاركي جايي!!!)

نكته جالبش اين بود كه وقتي كارنامه رو ديدم رو كردم به باباعلي و گفتم : "اين مدرسه ما هم باحاله ها ! وقتي يه جاهايي گند هم بزنيم تو امتحانمون اونوفت از نظرشون باز هم خيلي خوبيم !!! باباعلي هم بهم توضيح داد كه عملكرد كلي يك سال مد نظر مدرسه است نه صرفن امتياز يك امتحان خاص . ولي از نظر من همچنان عجيب اومد و با توجه به اينكه بعضي از امتحان ها رو عالي ندادم انتظار كسر امتياز حداقل در يك آيتم رو داشتم . بگذريم ...

تابستون امسال مدرسه مون با همكاري موسسه پرورش ذهن فرزام برنامه اي تدوين شده در راستاي توسعه مهارت هاي ذهني بچه ها (تمركز بر هوش ، تفكر ، خلاقيت و مهارت ها و هشت زير مجموعه از هر يك)به نام DMS داشت كه با توجه به اينكه اين برنامه درسي نبود ، مورد توجه باباعلي و مامان شيدا قرار گرفت و  من هم موافقتم رو اعلام كردم و ثبت نام كرديم و قراره هفته اي دو روز از وقت من رو پر كنه كه از بيكاري بهتره و اميدوارم نتيجه اش خوب باشه . رفتن به باشگاه بسكتبال هم كه خيلي دوسش دارم مد نظرمون هست .  براي افزايش مهارت سخنوري يه دوره مشاعره و شعرخواني ادبي هم دارم مي گذرونم كه خودش جالبه و خيلي بهش علاقه دارم . به خصوص اينكه اين دوره توسط يك استاد خوب و باسابقه ادبيات كه آشناي يكي از دوست هامون هستند ، در فضاي باز (يكي از پارك هاي تهران) و در يك آلاچيق برگزار ميشه و دوست هاي نزديكم هم هستند . يه صفحه مشاعره هم از دوبيتي هاي خيام آماده كردم كه همراه عكس هاي مدرسه براتون ميزارم شايد به دردتون بخوره .

هفته گذشته هم سفري به شهر مورد علاقه من يعني رشت داشتيم . يه چيزي رو ميدونين ؟ بنده به طرز عجيب و غريبي به اين شهر علاقه دارم جوري كه از وقتي پامو ميزارم اونجا حاضر نيستم يه كلمه فارسي حرف بزنم و بشنوم . به باباعلي گير داده بودم كه اين چه وضعيه ؟! چرا نوشته هاي توي ويترين مغازه ها فارسيه ، چرا آدم هاي اينجا گاهي با هم فارسي حرف ميزنند و ... و اون بيچاره هم توجيه مي كرد كه خيلي از اينها توريستند و ... . در هر صورت با توجه به علاقه شخصي و قابل توجهم ، در حال گذروندن دوره كامل اين گويش هم هستم . توي همين سفر به باباعلي مي گفتم : "كاش من اينجا به دنيا اومده بودم ، اينجا مدرسه مي رفتم ، به اين گويش حرف ميزدم و اصلن تهرون زندگي نمي كرديم . اصلن فردوسي براي چي شاهنامه رو به فارسي گفته ؟!!!!!!" باباعلي به فكر افتاده كه يه جورايي اين حس ناسيوناليستي شديد من رو تعديل كنه ...

و اما موسيقي : همين سه شنبه كنسرت كلاسي ويلن دارم و دو قطعه نسبتن سنگين دونوازي رو بايد بنوازم . استاد فرمودند اين سري تنها هنرجويي كه دو قطعه ميزنه منم و اين كار منو سخت كرده چون مجبورم اين دو قطعه كه هر كدومشون تكنيك هاي خاص خودش رو داره رو تمرين كنم و طي دو هفته گذشته مجبور شدم تمرينم رو به روزي يك ساعت افزايش بدم .

خب ديگه آخرين اخبار و اطلاعات سه هفته گذشته رو گفيتم . تا ببيينم كي نوبت عكس ها ميشه . شايد اون موقع مجبور بشيم مطالب رو هم كمي تغيير بديم . تا بعد . احتمالن پست بعدي گزارش مختصري از كنسرت سه شنبه خواهد بود .     

ارسال در تاريخ یکشنبه 18 خرداد1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

مثل برق می گذره . دوم هم تموم شد . همین امروز . شاید از امروز یه نفسی کشیدیم . این کوتاه ترین پستم بود . مثل فرصت نفس کشیدنم . با بارگذاری عکس های کلاس دوم در پست بعدی باز می گردیم !

 
ارسال در تاريخ چهارشنبه 31 اردیبهشت1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

بالاخره روز اجراي گلبانگ فرارسيد و ما سه شنبه گذشته برنامه امسالمون رو هم به سلامتي اجرا كرديم . ولي چه روزي بود اين روز ! برخلاف اينكه ما كلي زمان براي تمرين گذاشتيم و اجرا هم سه شنبه بود ولي مدرسه برنامه هاي امتحان هاش رو گذاشته بود و به هيچ وجه هم كوتاه نيومد و جابه جاشون نكرد . يعني ما تمام امتحان هامون و از جمله امتحان گاج رو وسط تمام اين برو و بيا ها داديم . تا جایی که صبح روز اجرا هم من و باباعلي براي امتحان رياضي رفتيم مدرسه و ساعت ۱۱ برگشتيم خونه تا مثلن استراحت كنم ! ولي تمام وقت ما به ناهار ، انجام تكليف هاي كلاس زبان ، دوش گرفتن و آماده شدن گذشت . سر ساعت ۲:۴۵ هم رفتيم مدرسه تا من به همراه دوست هام بريم سالن وزارت كشور و خانواده ها هم چند ساعت بعد به ما ملحق شوند . ما طبق برنامه اونجا بوديم و روي صحنه تمرين كرديم . بعد نشستیم تا نوبتمون بشه .

و اما اجرا :

برنامه سر ساعت ۱۸ شروع شد و باباعلي و مامان شيدا هم با بيست دقيقه تاخير رسيدند سالن . امسال برنامه ما هشتمين برنامه بود و از اونجايي كه هفت برنامه قبلش سرودهايي بود كه توسط بچه هاي دبيرستاني و راهنمايي اجرا شد ، وقتي ما به همراه سازهامون اومديم روي صحنه انگاري جمعيت يه جوري شد . باباعلي شنيد كه يكي دو تا از بغل دستي هاش وقتي من و سازم رو از دور ديدند با تعجب و خنده گفتند : "ويلن؟!" دبستان ؟!

خلاصه اينكه بچه ها هر كدوم سر جاي خودشون قرار گرفتند و من و علی هم به سمت راست صحنه منتقل شديم و برنامه به رهبري آقاي ذابح شروع شد . صدابرداري سالن و ميكروفوني كه كار گذاشته بودند طوري بود كه صداي ويلن برجسته تر و واضح تر از باقي سازها به گوش مي رسيد و اين قضيه دو جنبه مثبت و منفي داشت .

مثبت اينكه صداي ساز من تو سالن بهتر شنيده مي شد و منفي اينكه صداي ساز من بهتر تو سالن شنيده مي شد ! يعني اگر كوچك ترين خطايي مي كردم هم بهتر شنيده مي شد ! البته مطابق بيشتر اجراهاي روي صحنه من ، اين اجرا هم خيلي بهتر از تمرين هام انجام شد و من نشون دادم كه همچنان روي صحنه حواسم جمع تره و دقيق ترم تا موقع تمرين . هر چند نت های این آهنگ فوق العاده راحت و ساده بود . البته خواننده ها و فلوتیست ها هر از گاهی هیجان زده می شدند و سرعتشون کم و زیاد می شد (شاید هم طبل زبرگ که به همه فرمان میداد باعث این قضیه شده باشه) که من هم همراه اونها مجبور بودم سرعتم رو تغییر بدم ولی روی هم رفته اجرای جالب و به یاد ماندنی بود .

به جز من و علی (ویلن و گیتار) گروه ما از چند خواننده سرود ، چند نفر نوازنده فلوت ، چند نوازنده بلز و ضربي ريز و درشت ، طبل و سنج تشكيل مي شد . آهنگ معروف سمفوني ۹ بتهوون و ترانه "شادي" كار ناصر نظر حال و هواي كودكي رو به سالن آورده بود . 

متن ترانه زیبای ما :

 ای انسان ها در زندگی باشید با هم مهربان

کنید با هم برابری در هر کیش و هر زبان

ای انسان ها گرد هم آیید ، نغمه سرایید ، در بر هم

با دست یگانگی بیفکنید دیو غم

با نیروی عزم و اراده باشید آماده بهر فردا

سرود زندگانی را خوانید همه یکصدا

هرچند اين يك كار گروهي بود كه همه بچه ها توش نقش داشتند ولي براي من كمي متفاوت بود . اولين اجراي ويلن در يكي از بزرگترين سالن هاي كشور و در حضور اينقدر جمعيت . اين فقط يك سوم جمعيت سالن بود :

اطمينان دارم كه دعاهاي شما دوست هام باعث شد خوب انجام بشه . حالا بايد منتظر عكس ها و فيلم هاي گرفته شده در سالن باشيم و تقديرنامه اي كه هر سال به بچه هاي گلبانگ ميدن .

 تا بعد ... 

راستی دو سه تا عکس دیگه هم هست :

ساعت : ۲ و نیم . تو مسیر مدرسه

ساعت ۹ : بعد از اجرا . رو یکی از صندلی های سالن

ساعت ۱۰ . آب نمای میدون گلها !

ارسال در تاريخ پنجشنبه 18 اردیبهشت1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

گفتیم موسیقی فشرده به دو دلیل : اول اینکه میخواهیم هر چی خبر موسیقی داریم در یک پست بگیم (برای تعدد پست وقت نداریم) و دوم اینکه موسیقی به دلایل زیادی به صورت فشرده در زندگی ما وجود داره و انگاری جزیی جدایی ناپذیر از زندگی روزانه منه . حالا عرض می کنم چرا . و اما خبرها . اولین خبر اینکه جلسه عمومی ارکسترها برگزار شد و مدیر آموزشگاه نحوه سازماندهی هفت ارکستر آموزشگاه رو به صورت مفصل توضیح دادند . خلاصه اش این میشه که ارکسترها بر اساس رده های سنی تشکیل شدند . و اسامی اونها از بزرگ به کوچیک : باخ ، ویوالدی ، برامس ، بتهوون ، پاگانینی ، چایکوفسکی و هایدن هست که با توجه به سن و سال بنده عضوی از این ارکستر آخری هستم . شهریور ماه هم قراره اولین کنسرت ارکستر هایدن برگزار بشه که خب برای هر ارکستری لازم و واجبه . و اما ... خبر بعدی اینکه :

بله . ساز بنده رشد کرد . یعنی یک سایز بزرگ شد و از یک چهارم به دو چهارم تبدیل شد . با توجه به اینکه این تبدیل و بزرگ شدن هر سال ساز (که با خرید یک دست سیم مرغوب هم همراهه) باعث بهتر شدن سی چهل درصدی صدا هم میشه برای من خیلی جالب و جذابه . البته من در طول مدتی که منتظر آماده شدن سازمون شدیم بیکار ننشستم و با تمام پیانوهای فروشگاه قطعاتی رو نواختم . با توجه به اینکه من اصلن پیانو ندارم و سازم هم ویلنه این کار من برای صاحب فروشگاه هم جالب بود . در بین تموم سازهای فروشگاه من از این پیانوی سفید بیشتر از همه خوشم اومد .

خدا رو چه دیدی شاید روزی رفتیم سراغش . بگذریم ! (این "بگذریم" رو باباعلی با عجله میگه !) وقتی کار آقای فروشنده در تعویض سیم تموم شد تعجبش هم بیشتر شد . چون همین که ساز رو گرفتم شروع کردم به نواختن یه آهنگ معروف و از اونجایی که برای اولین بار بود ساز بزرگتر رو دست می گرفتم و هنوز جای انگشت ها رو هم علامت گذاری نکرده بودیم این کار من باعث تعجب و تعریف ایشون (که خودشون آموزشگاه موسیقی هم دارند) شد . چون ایشون اعتقاد داشتند وقتی ساز بزرگتر میشه یکی دو هفته طول میکشه تا دست آدم بهش عادت کنه . خب البته من یه اختلاف نظر کوچولو داشتم با ایشون چون این اعتقاد رو نداشتم !!!  و اما ... :

هنوز چند روزی از مدرسه رفتنمون در سال ۹۳ نگذشته بود که طی نامه ای برای انجام تمرین موسیقی که قرار بود پنجشنبه ها و بعضی از جمعه ها انجام بشه انتخاب و دعوت شدیم . و امروز آخرین روز تمرین بود . داستان همون داستان سال گذشته است : سه روز دیگه توی سالن وزارت کشور برنامه داریم و قراره سمفونی شماره ۹ بتهوون رو به اتفاق گروه سی و چند نفره مدرسه مون اجرا کنیم . البته امسال من با ساز خودم در این برنامه شرکت خواهم داشت که اولین اجرای ویلنم برای بیش از دو هزار نفره . باز خوبه تک نوازی نیست . این عکس ها برای همین امروزه . در واقع وقتی خیلی از بچه ها خواب بودند بنده و دوستان داشتیم تمرین می کردیم :

 هماهنگی این بچه ها به این سادگی ها هم نیست . بذارین جملات چندتاشون رو موقع اجرا مثال بزنم :

آقا اجازه ما دستشویی داریم ! میشه بریم ؟!

آقا اجازه ما تشنه مونه بریم آب بخوریم ؟!

آقا اجازه ؟! (با هیجان) دندونمون همین الان افتاد !! حالا چیکار کنیم ؟!

آقا اجازه میشه بریم فوتبال بازی کنیم ؟!!!! و .....

این هم من و نزدیک ترین همکلاسی امسالم که رابطه مون خیلی خوبه یعنی آرین فرتاش :

خب فکر کنم بیشتر فشردگی موسیقی خودم رو براتون تعریف کردم که امیدوارم با اجرای سه شنبه حداقل یه بخشش کم بشه . البته انگاری پایان نداره . یه بخش کم میشه یه بخش جدید اضافه ....... تا بعد .

پ . ن . پ (اين پ آخري پدره!) : وقتي يه بچه چهار ساله انتخاب مي كنه شك نكن و به انتخابش احترام بذار . يا مي دونه داره چيكار مي كنه يا نمي دونه . اگه بدونه داره چيكار مي كنه و چي رو انتخاب مي كنه كه خب كلي از كسي كه نمي دونه جلو است و اگر ندونه داره چيكار مي كنه ، باز كلي جلوتر از كسيه كه نمي تونه انتخاب كنه . وقتي دو سال پيش مي گفت ويلن رو به خاطر سختيش انتخاب مي كنه تا بتونه سازهاي ديگه رو راحت تر ياد بگيره فكر نمي كردم واقعا از اين حرفي كه ميزنه هدف داشته باشه ولي وقتي پشت پيانو ميبينيش كه راحت كليدها و نت ها رو پيدا مي كنه تازه دوزاريت ميفته كه آگاهانه انتخاب كرده .

پ.ن.پ ۲ : بعد از بيست و شش ماه ميشه گفت تازه علاقه اش به ويلن نمايان شده . اون دوست هايي كه بچه هاشون تازه يادگيري سازي رو شروع كردند : هيچ وقت عجله نكنيد . دير يا زود اتفاق ميفته . به شرطي كه هر چي زد بگيد "عالي زدي" و هيچ وقت حتا اگه صداي ناهنجار هم شنيديد تو ذوقش نزنيد . طول ميكشه تا صداي ساز كوچولوي بچه تون شبيه صداي ساز بزرگي بشه كه توي استوديو و با امكانات عالي ضبط صدا ضبط شده . به خصوص اگر ساز ويلن باشه .  


برچسب‌ها: گلبانگ سرود, جشنواره ايران تو بمان, تالار بزرگ كشور
ارسال در تاريخ سه شنبه 2 اردیبهشت1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش

خيلي وقته در زمينه زبان چيزي ننوشتیم و يه جورايي در واقع انگار اين بخش متروك مونده . دليلش هم اينه كه نخواستيم هي پشت هم پست هاي تكراري داشته باشيم و بهتر ديديم بعد از گذروندن چند مرحله و رسيدن به يه نقطه قابل عرض اون رو ثبت كنيم . بعد از ادامه مستمر كلاس زبان بيرونم در طول سالي كه گذشت و گذروندن چند امتحان ميان ترم و فاينال كه كارنامه هاش خبر از فراز و نشيب امتيازي هم داشت و يه جاهايي ديگه كم كم داشت خسته ام مي كرد ، اوايل زمستون از طرف مدرسه اعلام كردند كه بنده و تعدادي ديگه از بچه ها قابليت شركت در تست YLE Starters كمبريج رو داريم و كارهايي كه براي اين تست لازمه اعلام آمادگي براي شركت در كلاس هاي پنجشنبه است و واريز هزينه اين تست بين المللي . باباعلي كه اولش مخالف بود و راستش يه جورايي دلش براي من مي سوخت ولي بعد از كلي شور و مشورت سه نفره و در نظر گرفتن اين كه تعداد كمي از بچه هاي سه پايه  مدرسه مون (مدرسه ما امسال فقط پایه های اول و دوم و سوم داشت) براي اين كار انتخاب شدند و ... تصميم گرفتيم كه در آزمون شركت كنيم . روز آزمون هم با توجه به اينكه نماينده هاي كمبريج براي تست ميومدند و تا حالا ندیده بودیمشون پيش بيني مي كرديم كه تست بايد كمي سخت و شاید استرس آور باشه ولي بعد از تست كه اومدم بهشون گفتم خيلي راحت بود و تونستم به همه سوال ها جواب بدم . اونها هم فكر كردند شايد من نمي دونم وضعيتم چه جوري بوده و اين برداشت منه كه فكر مي كنم عالي بودم ولي نتيجه تست كه به تازگي هم دستمون رسيده خبر از كسب بالاترين رتبه در ميون بچه هاي مدرسه ميداد كه در نوع خودش جالب بود . (من هيچ وقت عادت ندارم اول بشم و در واقع برام مهم هم نيست كه چندم باشم)

جالب اينكه طبق برنامه كلاس زبان بيرون ، هنوز زمان شركت ما در اين تست فرانرسيده و آخر اين ترم وقتش ميشه كه البته لازم نيست من دوباره در امتحان شركت كنم . در هر صورت اين اولين مدرك بين المللي من در يه زمينه است و اولين گام به حساب مياد . در واقع من اون پايين سمت چپ هستم و هر كدوم از اون مربع ها هم يعني حداقل يك سال زحمت و تلاش :

اگر فرصتي باشد پست بعدي در مورد موسيقي خواهد بود . تا بعد

ارسال در تاريخ چهارشنبه 20 فروردین1393 توسط تا وقتی یاد بگیره خودش بنویسه پدرش
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود